متهم ولی دم است!

خبر تلخ، تکراری و تکان دهنده بود؛ روزنامه شرق در گزارشی هولناک از آزارِ جنسیِ یک نوزاد هفده ماهه به دست پدرش پرده برداشته بود. پدر ساناز، مردی که پنج فرزند داشت، اعتراف کرده بود: «همسرم، ساناز را به من سپرده بود، بچه داشت گریه می‌کرد و نمی‌توانستم، آرامش کنم. لباس‌های اش را درآوردم، فکر کردم شاید گرمش باشد، اما باز ساناز آرام نشد. بعد آن کارها را انجام دادم…..» پزشکی قانونی تأیید کرد که ساناز، دختر بچه هفده ماه ری شهری، به دلیل خون ریزی داخلی و شدت جراحات ناشی از آزار جنسی جان باخته است.

حالا، ساناز، زیر خروارها خاک سرد، آرام گرفته است. تنها به نظر می‌رسد مثل همیشه، مثل باقی اوقات، تجاوز جنسی امری برخواسته از لایه‌های پنهان ضمیر جامعه‌ای باشد که علیرضا شریفی یزدی در گفتگو با اصفهان زیبا آنلاین، این جامعه را در زمینه سواد جنسی «به شدت بی سواد» توصیف می‌کند و می‌گوید: «در این جامعه تربیت جنسی و آموزش مسائل جنسی یک موضوع تلقی شده و به همین خاطر مسکوت مانده است. درنتیجه غربالگری انجام نمی‌گیرد و شخصیت‌های ضداجتماعِ دچار اختلالات عمیق شخصیتی و جنسی بی اینکه شناسایی و درمان شوند، پا به جامعه می‌گذارند.» این روانشناس اجتماعی، با تحلیل و تبیین ریشه‌های چنین حوادثی، افزود: «می‌توانستیم با یک آموزش ساده، از وقوع جنایات شنیعی مانند سرنوشت غم انگیز آتنا، رومینا و حالا ساناز، جلوگیری کنیم.» اما با این مسئله که متهم خود ولی دم است چه باید کرد؟

آقای دکتر! آیا ریشه وقوع چنین رخدادهایی صرفاً روانی است؟

در بسیاری از موارد این مسئله به شرایط روانی افراد برمی گردد، یعنی اینکه بعضی از اختلالات شخصیتی در این موضوع، طبیعتاً دارای پیش زمینه است. کسانی که اختلال شخصیت ضد اجتماع (Antisocial personality disorder) دارند، طبیعتاً امکان اینکه به رفتارهای نامتعارف اجتماعی از ابعاد مختلف دست بزنند، بسیار است. یکی از ابعاد آن، بعد جنسی است که می‌تواند زمینه بروز چنین رخدادهایی را برای این افراد فراهم کند. برخی از افراد هم هستند که دچار یک سری از انحرافات جنسی هستند، نه اختلالات. بنابراین تیپ شخصیت ضداجتماع یک بحث است و تیپ شخصیت داراری انحراف جنسی بحثی دیگر.

لطفاً در این رابطه به تفکیک توضیح دهید.

در بحث انحرافات جنسی (paraphilia_ Sexual deviations)، انحرافی تحت عنوان کودک آزاری جنسی (pedophilia) تعریف شده است. در این زمینه، فرد آزارگر با این ساختار جنسی همواره امکان اینکه کسی را بیابد تا آزارهای جنسی خود را روی او پیاده کند وجود دارد؛ بنابراین در گام اول کسی که مرتکب چنین رفتاری می‌شود، باید به عنوان یک بیمار جنسی قطعی قلمداد شود. اما درباره این موضوع که فردِ آزارگر پیش از این دارای پنج فرزند بوده است، دو احتمال وجود دارد؛ نخست اینکه ممکن است مادر خانواده متوجه این موضوع نشده باشد، یعنی پدر قبلاً نیز مرتکب آزار جنسی نسبت به دیگران شده بوده اما به خاطر اینکه پیامدهای سنگینی به دنبال نداشته، همسر او متوجه چنین موضوعی نشده بوده است. احتمال دوم این است که در آن دوره‌ها، فضا و موقعیت مناسبی برای فرد آزارگر وجود نداشته است، چون کسی که انحراف جنسی یا به طور توامان اختلال شخصیت و اختلال روانی عمیق دارد، به نظر می‌رسد که پیش از این نیز مرتکب چنین کارهایی شده باشد، بنابراین ممکن است که او این کار را در بیرون از محیط خانه و خانواده و با کسان دیگری انجام داده باشد. این به بعد روانی قضیه مربوط می‌شود.

آیا این مسئله در بعد اجتماعی به نقایص سیستم آموزش خانواده بر می‌گردد؟

در بعد اجتماعی این مسئله بیشتر به دلایل بیماری فرد برمی گردد. از این لحاظ، افرادی که در دوران کودکی آزار جنسی دیده‌اند (این آزار می‌تواند تجاوز باشد یا هر کار مرتبط دیگر) یا شاهد و شنونده رابطه جنسی بین نزدیکان بوده‌اند، این حس در آنها تقویت می‌شود که ممکن است در دوره بزرگسالی دچار انحراف جنسی شوند، یعنی انواع پارافیلیاها به سراغ آنها بیاید. بعد دوم این است که چون به لحاظ ساختاری تربیت جنسی جزوی از آموزش و پرورش ما نیست، متاسفانه غربالگری لازم را در این زمینه نداریم و به همین خاطر افراد آزارگر (Sexually abusive people) یا متمایل به آزارگری جنسی در سال‌های اولیه زندگی در دوران مدرسه ابتدایی و دبیرستان شناسایی نمی‌شوند، با همین ویژگی‌ها رشد می‌کنند، بزرگ می‌شوند و پا به جامعه می‌گذارند. بنابراین اگر بخواهیم ایرادی به سیستم وارد کنیم، باید این ایراد را متوجه سیستم آموزش و پرورش کنیم، آن هم در دو بعد. یکی اینکه غربالگری و شناسایی درستی در نظام تعلیم و تربیت ما وجود ندارد و دیگر اینکه در این سیستم آموزشی «تربیت جنسی» وجود ندارد که این موضوع با آموزش «مسائل جنسی» متفاوت است.

لطفاً درباره تمایز تربیت جنسی و آموزش جنسی و رابطه آن با موضوع بحث توضیح دهید.

 تربیت جنسی به عنوان یک امر آموزشی در نظام تعلیم و تربیت ما مسکوت گذاشته شده است. ما می دانیم که آموزش جنسی با ویژگی‌های فرهنگ جامعه ما چندان همخوان نیست و در برابر آن مقاوت می‌شود، بنابراین انتظاری هم نداریم که در مدارس بر آموزش مسائل جنسی کار شود اما این توقع وجود دارد که تربیت جنسی که به هیچ وجه آموزش مسائل جنسی نیست، بلکه «تربیت فرد برای خودمراقبتی در قبال انحرافات جنسی دیگران و خودش و مراقبت و محافظت از خود در چنین شرایطی است»، به دانش آموزان آموخته شود اما متاسفانه چنین چیزی در آموزش و پرورش ما وجود ندارد. این انتقاد بیشتر به روانشناسی اجتماعی و نظام آموزش و پرورش برمی گردد که یاد نگرفته از 16 هزار ساعت وقتی که بچه‌های ما طی دوازده سال در اختیار این نظام هستند، تنها شانزده ساعتش را به این نکته مهم اختصاص دهد تا شاهد این رخدادها نباشیم. بعد دیگر، آموزش خانواده‌هاست. ما نه در آموزش و پرورش، نه در دانشگاه و نه در هیچ سیستمی یک آموزش سیستماتیکِ هدف مندِ مناسب نظام مند چارچوب دار برای والدین نداریم تا به آنها آموزش دهد که وقتی نقش والدگری را به عهده می‌گیری، باید در زمینه کنترل خطرهای جنسی فرزندت چکار کنی. بخش اعظم آسیبی که بچه‌های ما می‌بینند، به خاطر سهل انگاری والدین است که بعداً وقتی متوجه این موضوع می‌شوند، دچار خودسرزنشی، اضطراب و افسردگی می‌شوند و گاهی از مکانیزم دفاعی انکار استفاده می‌کنند و اصلاً خودشان را مسئول نمی‌دانند، در حالی که با یک آموزش مناسب و معمولی می‌توان جلوی این گونه فجایع را گرفت.

چنین اخباری در سنین و طبقات مختلف جامعه از سلبریتی‌ها تا کودکان کار به گوش می‌رسد که به اعتقاد روزنامه نگاران اجتماعی نشان از «قرمز بودن حالِ روان جامعه» دارد. متهم در عین حال، ولی دم است. این مسئله را چگونه بررسی می‌کنید؟

این مسئله در دو بعد قابل بررسی است. در بعد نخست باید بدانیم که شرایط روانی جامعه ما طی دوازده سیزده سال گذشته شیب نزولی تندی را پشت سرگذاشته که به لحاظ رشد آسیب‌های اجتماعی و آسیب‌های روانیِ فردی، کل جامعه را درگیرکرده و وضعیت نامناسبی را به وجود آورده که بخش بزرگی از آن به مشکلات و معضلات اقتصادی کشور برمی گردد. وقتی ظرف مدت سه سال مجموع دارایی‌های شهروندان به یک ششم تقلیل پیدا می‌کند، تورم سیر صعودی عجیبی را می‌پیماید و بیکاری، رکود و… را به همراه می‌آورد؛ بنابراین به طور مستقیم و غیرمستقیم بر افزایش آسیب‌ها و بالارفتن میزان آسیب پذیری روان جامعه بسیار مؤثر می افتد. اما در مورد اینکه همکاران شما گفته‌اند رنگِ روان جامعه قرمز شده است، باید بگویم حقیقت امر این است که در مورد میزان اظطراب، استرس، خشم، پرخاش، وسواس‌های فکری و عملی در جامعه به نسبت یک دهه پیش از این دهه و به نسبت نرم جهانی، شاهد وضعیت بسیار بدی هستیم که انواع و اقسام آسیب‌ها را با خود به همراه آورده و آنها را تشدید کرده است. یکی از این انحرافاتِ تشدید شده، انحراف جنسی است که حادترین شکل آن، همین سوژه مورد مصاحبه است. بعد دوم، آن خشم اجتماعی است که وقتی می‌خواهد به صورت جزیره‌های منفرد عمل کند، به رفتارهای خشونت آمیز جنسی دست می زند که قبلاً نیز شاهد آن بوده‌ایم (مواردی مانند آزارهای جنسی در مشکین شهر، فارس آباد مغان و مشخصاً مورد آتنا اصلانی، اصفهان و….) یا بعضی از خشونت‌های عجیب و غریب دیگر مانند قتل رومینا اشرفی بوسیله داس توسط پدرش، به اضافه کودک آزاری‌های متعدد و مکرری که در کشور وجود دارد. این خشم وقتی به صورت زنجیره در می‌آید به شورش‌های خیابانی و ناامنی‌هایی که در سال‌های اخیر شاهد آن بوده‌ایم، منجر می‌شود که شکل مسالمت آمیز و مدنی‌تر آن را می‌توان در اعتراضات، اعتصابات و تحصن‌های نوعاً اقتصادی بازنشستگان و کارگرانی که حقوق معوقه دارند، دید. شکل خشونت آمیز آن را نیز می‌توان در اتفاقات سال‌های 96 و 98 مشاهده کرد. همه اینها مانند یک زنجیره به هم مرتبط است ولی در مورد این فرد خاص که به عنوان والد چنین کاری را انجام داده، یقیناً ایشان اختلال روانی سنگینی از قبل داشته و مادرخانواده متوجه نشده یا اصلاً خبر نداشته است. به احتمال زیاد اگر تحقیق شود، ممکن است این فرد چنین آزارهایی را نسبت به بچه‌های خودش، نزدیکانش و… رواداشته باشد. گاهی شرایط اجتماعی موجب تشدید این بیماری‌ها و اختلالات در فرد شده و چنین جنایات شنیع و غیرقابل باوری را برای مردم یک جامعه باورمند رقم می زند.

برای کاستن از بار تقصیر، نباید شریک جرمی ابداع کنیم و او را مقصر جلوه دهیم زیرا مادر نوزادِ فوت شده در گفته‌هایش عنوان کرده که «به شوهرم اعتماد داشتم» و برای او خواستار «اشد مجازات» شده است. بنابراین به نظر نمی‌رسد که مادر از چیزی اطلاع داشته یا در کاری به عمد یا به سهو همکاری کرده باشد.

بحثی که شما عنوان می‌کنید در دو نوع سواد می‌گنجد، یکی سواد جنسی و دیگری سواد رسانه‌ای. در مورد سواد جنسی جامعه ما به شدت بی سواد است زیرا به طور کلی در کشور ما بحث در مورد مسائل جنسی به یک تابو مبدل شده و انگار امری مذموم است؛ به قولی بیشتر افراد سعی می‌کنند تا آشغال‌ها را بروبند زیر قالی، به جای اینکه نظافت درستی انجام دهند. بنابراین چون سواد جنسی در جامعه دچار مشکل است، ما شاهد اتفاقاتی از این دست هستیم. اگر خود این مادر به میزان مقبولی و نه حتی خیلی زیاد از سواد جنسی آگاه بود، خیلی سریع می‌فهمید که همسرش دچار اختلال جنسی است و اختلال سنگین روانی دارد. مسئله دوم بحث سواد رسانه است. متاسفانه رسانه‌ها، به ویژه رسانه‌های جدید درو پیکری ندارند و سیستم هم وقتی می‌خواهد برای آنها در و پیکری قائل شود، بی فاصله ذهنش به سمت فیلترینگ و موارد مشابه ای می‌رود که در بیست و پنج سال گذشته مشخص شده هیچ نتیجه‌ای در پی نداشته است. این ذهنیت برای افراد ایجاد نشده که از انبوه اطلاعاتی که از طریق رسانه‌ها دریافت می‌کنند، دروازه بانی کنند. این حجم از استفاده از اینستاگرام، توییتر، تلگرام، واتس اپ و سایر شبکه‌های اجتماعی بدون اینکه کاربر اطلاعات کافی داشته باشد که باید کدام اطلاعات را گزینش کند، امکان وسیعی را برای دسترسی به محتوای جنسی به وجود آورده که در نوجوان‌ها باعث بلوغ زودرس و در بزرگسالانی که قبلاً به اینها دسترسی نداشته، باعث هیجاناتی کاذب در سنین چهل، پنجاه و شصت سالگی می‌شود. ما هیجانات و رفتارهایی را در در این افراد می‌بینیم که با سن آنها همخوانی ندارد. درنتیجه معتقدم که در قدم اول باید روی سواد جنسی خانواده‌ها و در قدم دوم بر تک تک افراد جامعه کاربکنیم، دقیقاً مثل واکسیناسیون کرونا که قرار است روی تک تک افراد جامعه انجام بگیرد. در همه جای دنیا اثبات شده است که وقتی اطلاعات و دانش افراد بالا برود، میزان آسیب‌ها کاهش می‌یابد.

به دلیل ولی دم بودن متهم، افکار عمومی نگران است که مانند ماجرای قتل رومینا اشرفی، اشد مجازات به چند سال حبس تقلیل یابد. این مسئله را چطور بررسی می‌کنید؟

از لحاظ قانونی برای این مسئله بن بستی وجود ندارد. اگر مدعی العموم تشخیص دهد که فردی صلاحیت والدگری ندارد، می‌تواند او را از والدگری عزل کند. این را نه برای این رخداد، که برای اتفاقات بعدی می گویم. اگر مجموعه اطلاعات به صورت درست به دستگاه قضایی برسد، امکان ورود مدعی العموم برای پیشگیری از وقوع دوباره چنین حوادثی وجود دارد. بنابراین معتقدم اگر دستگاه قضا به شکل درست ورود کند، می‌توان اینبار به درستی حکم را جاری کرد تا دوباره شاهد ماجرایی نظیر مجازات پدر رومینا نباشیم.

اگر به عنوان روانشناس مورد اعتماد دادگاه بناباشد درباره این پرونده مشاوره بدهید، کلیت این جریان را چگونه بررسی می‌کنید؟

اگر من باشم بی فاصله ایشان را تحت نظر متخصصی قرار می‌دهم تا مشخص شود که آیا او واقعاً بیماری روانی داشته که موجب شده رفتار غیرعادی از او سر بزند یا نه. اگر رفتار غیرعادی باشد، بر بیمار حرجی نیست ولی اگر کاملاً آگاهانه، بانقشه قبلی و تصویرسازی این کار انجام گرفته باشد، باید طبق قانون با او برخورد شود.

جمع بندی شما در این رابطه چیست؟

برای پیشگیری توصیه می‌شود که در مرحله نخست والدین توجه کافی به محیط پیرامونشان داشته باشند و افرادی که دور و بر این افراد زندگی می‌کنند را به دقت تمام شناسایی کنند. تاکید می‌کنم که مادرها به هیچ وجه نباید به نزدیکان از جمله برادر بزرگتر و گاهی حتی والدین، پدر، دایی، عمو، نگهبان مجتمع، شوهر خاله‌ای که به ما نزدیک است و… اعتماد کنند و در صورت امکان، فرزندشان را با آنها تنها نگذارند. در مرحله دوم اگر کسی هست که ما در او رفتار غیرمتعارفی در این زمینه می‌بینیم، نباید راحت از این مسئله بگذریم بلکه باید او را با متخصصی در این زمینه روبرو کنیم تا تحت درمان قرار بگیرد. همچنین یادآوری می‌کنم که در وهله نخست باید بین تربیت جنسی و آموزش جنسی تفکیک قائل شویم. باتوجه به شرایط شرعی و عرفی و فرهنگی جامعه ما، خیلی دستمان باز نیست و شاید حتی برای آموزش جنسی نیاز چندانی نداشته باشیم ولی برای تربیت جنسی حتماً باید در ابعاد و شاخص‌های مختلف کار کنیم. در وهله دوم، وقتی مردی با وجود داشتن پنج فرزند مرتکب چنین کاری می‌شود، باید این احتمال را هم در نظر بگیریم که ممکن است رابطه جنسی زن و شوهر مخدوش باشد و این باعث شود که فرد به هر دلیلی نتواند فرایند جدایی را طی کند، به همین خاطر دست به رفتارهای نامعتارف می زند. این موضوع این نکته را به من یادآوری می‌کند که خانواده‌های ما باید روی روابط جنسی همسران کار کنند، اگر اشکالی یا ایرادی هست، حتماً با یک سکسولوژیست یا سکس تراپیست هماهنگ شوند، چیزی که هنوز در کشور ما به فرهنگ تبدیل نشده تا مشکلات بر طرف شود. اگر هم مشکل غیرقابل حل به نظر می‌رسد، بهتر این است که این افراد راهشان را از هم جدا کنند تا بعد از مدتی یک بیمار روانیِ جنسی محرز به جان جامعه نیفتد. این نکته بسیار مهمی است. یکی از مشکلات بزرگی که بسیاری از این جنایات جنسی را رقم می زند، اشکالی است که در اتاق خواب همسران وجود دارد و هیچ کس به آن توجه نمی‌کند و طبعاً به آن نمی‌پردازند. توگویی راز مگویی است که درباره آن گفتگو نمی‌شود و برای درمان آن هم اقدام جدی صورت نمی‌گیرد.

فکر می‌کنید این پرونده به چه نتیجه‌ای خواهد رسید؟

اجازه بدهید پیش‌بینی نکنم. معذوریت دارم.