در ســـالهـــــای بعد به تدریس در دانشکدههای حـــــقوق و ادبــــیات پـــــرداخت و به عضویت فرهنگستان ایران در آمد. دهها کتاب و مقاله حاصل فعالیت علمی اوست. در حوزه تاریخ کار عظیمی را آغاز کرد که میتوانست یکی از بهترین کتابها در حوزه تاریخ قاجاریه باشد؛ اما متأسفانه او نتوانست «تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر» را به پایان ببرد. این تاریخ از ابتدای قاجار تا پایان فتحعلیشاه آمد متوقف شد. اگر چنین میشد و استاد تمرکزش را بر این کتاب مینهاد، کتابی جامع و ارزشمند درباره دوره قاجار از کار درمیآمد. کتابی که هنوز هم کسی نتوانسته است جای خالی آن را پر کند.
بههرحال دکتر سعید نفیسی که ارتباط فامیلی هم با خاندان نفیسی در اصفهان داشت (خاندانی که دکتر ابوتراب نفیسی مشهورترین چهره آن است) علاقه زیادی به اصفهان داشت و در سال 1306 خورشیدی یعنی زمانی که 32 سال داشت، سفری به اصفهان داشته و آسیبهای فرهنگی این شهر را دیده و برشمرده است. او به چند موضوع اشاره میکند که از آن گذشته و به مقوله میراث فرهنگی و ابنیهای که در حال تخریب بودند میپردازیم. آثار و عمارتهایی که تازه از دوران سیاه قاجاری بیرون آمده و علائم بیتوجهی و تخریب بر جایجای آنها نمایان بود. نفیسی دو سال بعد یعنی در سال 1308 نامهای به روزنامه تازه تأسیس اخگر نوشته و گلایههای خود را از وضعیت آثار مذکور به این روزنامه منعکس کرده است. شاید دردناکتر از همه مقایسهای است که او میان وضعیت مدرسه چهارباغ و کلیسای جلفا عرضه میدارد. مدرسهای که چهارده سال پیش از آن تاریخ کنسول روسیه درصدد تعمیر آن برآمده و هنوز هم به اتمام نرسیده بود، اما کلیسای وانک مرتب مورد مرمت و توجه قرار میگرفت. بههرحال او یکیک آثار تاریخی شهر را برشمرده و بر وضعیت آنها اظهار تأسف میکند.
نامهای برای تاریخ
روزنامه اخگر به مدیریت امیرقلی امینی هم که چنین رویکرد دلسوزانهای به میراث فرهنگی اصفهان داشت، این نامه را منعکس کرد. نکتهای که باید گفته شود این است که درج اینگونه نامهها در تنها رسانه شهر، خواهناخواه موجب میشد که افکار عمومی شهر نسبت به این ابنیه حساس شده و خواهان مرمت آنها شوند. وقتی افکار عمومی چنین اشتیاق و گرایشی داشته باشند، خودبهخود هر مدیری که در شهر صاحبمقامی میشود، ناچار است در پاسخ به این افکار عمومی، واکنش نشان داده و به مرمت آنها اقدام کند. پس این نوع نامهها و مطالب روزنامهای نقش تعیینکنندهای در زنده ماندن و احیای آثار قدیم داشتهاند. شاید اگر کلمات سربی روزنامه نبود و افکار عمومی درباره این ابنیه بیتفاوتی نشان میداد، ما امروز بسیاری از این ابنیه زیبا را در شهر خود نداشتیم. اینک متن روزنامه اخگر:
«از روزی که شماره اول و دوم اخگر به دست من رسید و بدان وسیله دانستم که شما بر خدمات دیرین خود به معارف و مطبوعات ایران صحفی دیگر خواهید افزود، سابقه دوستی و همکاری بر خود فرض دانستم که گاهی خوانندگان اخگر را از عقاید خود مسبوق سازم… مقاله شماره 138 بهعنوان بازارچه بلند و تأییدی که از یکی از مقالات سابق من کرده بودید و بیشتر علاقه تامی که به این موضوع یعنی ابنیه تاریخی اصفهان دارم، مرا برانگیخت که این سطور را قلمانداز برای شما بفرستم… .
سالها بود که در خواندن کتب تاریخ و ادبیات ایران و بیشتر از تصفح آثار مستشرقان و مسافران اروپایی که در باب ایران تألیفات کردهاند، عشق مفرطی برای دیدن بناهای تاریخی اصفهان در نهاد من جایگزین شده بود و سالها این آرزو را در دل میپختم تا اینکه درست دو سال پیش در اواخر خرداد 1306 یک هفته این آرزوی دیرین من اجابت یافت و به شهر اصفهان کامیاب شدم. در بازگشت به تهران اغلب دوستان و فضلای شهر از من پرسیدند که در این سفر چه دیدهام و عقاید خویش را در باب اصفهان به ایشان گفتهام و چند سطری در همین باب در جریده ایران جوان نوشتم.
…نخستین چیزی که در سفر اصفهان مرا بسیار متأسف کرد، این بود که یک روح تزویر و سالوس بهخصوص در ارباب حرف و صنایع این شهر دیدم که در سایر شهرهای ایران یا نیست یا اگر هست به این شدت نیست… . مورد دومی که در سفر اصفهان بسیار مرا متأسف کرد این بود که بهجز چندنفری معدود اهل علم و فضل در اصفهان ندیدم. باآنکه بسیار تفحص کردم و از هر که دیدم پرسیدم یا اگر کسی بود من به دیدار او کامیاب نشدم. مخصوصا تأسف من از این حیث بود که میدانستم پیشازاین طلاب و علمای راغب علوم و ادبیات قدیم در مدارس اصفهان بسیار بود، ولی در این سفر اغلب مدارس بزرگ و معتبر را خالی یافتم و حجرههای آنها بیشتر انبار کسبه محل شده بود. راستی از آن اصفهانی که تا پنجاه سال پیش مرکز علمیایران بود بیش از این توقع داشتم و خیلی دلم میخواست بعضی از آن دستاربندان وراث علوم نیاکان خویش میشدند.
در تمام اصفهان اثری از کتابخانهای نیافتم و حتی کتابفروشان اصفهان را نیز تهیدست دیدم و به همین جهت وقتیکه از اصفهان برگشتم با کمال حسرت دیدم که به قول سعدی باید به خود بگویم: «ای تهیدست رفته در بازار/ ترسمت باز ناوری دستار» چنانکه روزگار این شعر را تعبیر کرد. اما سوم چیزی که در اصفهان حسرتی دیگر بر من افزود، همان بیاعتنایی مردم شهر نسبت به ابنیه تاریخی است.
روز اول که وارد اصفهان شدم و بر گنبد مدرسه چهارباغ چوببستی دیدم، معلوم شد چهارده سال پیش که «گلوینف» نام قنسول روس در اصفهان بوده است درصدد تعمیر گنبد مدرسه برآمده و این چوببست را به پا کرده و قدری آن را عمران کرده است؛ ولی از آنوقت باآنهمه موقوفات که خود مدرسه دارد، هنوز یک کاشی بر آن چند کاشی که قنسول روس نصب کرده، خود نیفزودهاند.
راستی بسیار متأسف شدم که چرا این قنسول روس بیش از این در اصفهان نمانده است که کار خیر خود را به پایان رساند و پیش نفس شرمنده شدم که دلسوزی ما و احترام ما نسبت به آثار رفیع نیاکان ما از یک نفر قنسول دولت تزاری روسیه هم کمتر است.
تعجب در تختفولاد
نفیسی در بخش دیگری از نامهاش نوشت: «فردای آن روز به تماشای کلیسای جلفا رفتم این بنایی که در 1067 هجری یعنی در 280 سال پیشساختهشده تازه مانده که اگر کسی تاریخ بنای آن را نداند تصور میکند که تازه از دست بنا و نقاش بیرون آمده است.
اما اگر سایر بناهای اصفهان را که همه از همان زمانهاست، با کلیسای جلفا قیاس کنید گمان میرود که از زیر زلزله یا نهب و غارت مغول بیرون آمده است.مسجدشاه که در تمام عالم نظیر آن نیست چند جا شکاف برداشته. بعضی از آن کاشیهای بینظیر افتاده است. گنبد شیخ لطفالله شخصی را که عاشق عظمت ایران باشد به گریه میآورد. پل شهرستان مثل این است که از زیر گلولههای توپ اندک رمقی باقی نگهداشته. همین بازارچه بلند و چهارسوی نقاشی، که هر یک در نوع خود یکی از شاهکارهای بسیار گرانبهاست، در حالتی است که شخص را متأثر میکند.
از نقاشیهای عمارت چهلستون از هزار یک باقی نیست. از تالار طویله جز اسمی و محلی باقی نمانده و مسجدجامع که از قدیمترین بناهای دوره اسلامی ایران است، مانند کــاروانسرای خرابهای که در سر راه متــروکی افــتاده باشد از درودیــوار اشــک میریـــزد و شکافهای آن هریک به دیگر زمانی از بیقیدی اهالی اصفهان ناله میکند.
عجیبتر آنکه در تمام نقاط ایران اگر بنایی بوده که خرابشده، لااقل قبرستانها و بقاع را مردم نگاه داشتهاند. یک نصفه روز از ایام اقامت در اصفهان را در تختفولاد گذراندم. زیرا از قدیم میدانستم بسیاری از رجال بزرگ تاریخ و ادبیات و صنایع ایران در آنجا مدفوناند. ولی هرچه گشتم، جز آجرپارههایی رویهم ریخته و گچبریهایی متلاشی در میدان بیابان وسیعی اثری از آنهمه بقاع و مزارهای قدیم در آن پهندشت پر از آجر و سنگ چیزی نیافتم و راستی آن روز مثل این بود که به گوش خود از این سنگ و آجرهای پراکنده در هر قدم هزاران نفرین و لعنت نسبت به اهالی اصفهان میشنیدم. حتی آن بقعه هارونولایت، که مردم شهر صادقانه یا به جهات ظاهری تا به آن پایه بدان معتقدند و بهترین شاهکارهای کاشیسازی ایران در آن است، از حیث خرابی شخص را به رقت میآورد. در همان حوالی مسجدی از دوره سلجوقیان است، که حالا اسم آن را در نظر ندارم و بدان حالتی که من دیدم نمیدانم حالا دیگر اثری از آن باقی هست یا نه؟ (منظور استاد احتمالا مسجد علی است)
از این بناها فقط پل خواجو و پل چهارباغ اندکی بهتر مانده است، و آنهم به واسطه این است که پل خواجو از سنگ ساختهشده و چون گردشگاه عوام اصفهان است، عوام باز بیشتر از خواص در آبادانی قلمرو خود میکوشند و اینکه پل چهارباغ نیز خراب نشده آیا بیشتر به واسطه آن نیست که بر سر راه جلفا به اصفهان است؟انسان وقتیکه تاریخ ایران را خوانده و به اصفهان نرفته است، گمان میکند میتواند قبر خواجه نظامالملک، صاحــبابنعـــباد و کــــمالالــدین اسماعیل و امثال ایشان را در اصفهان بیابد. ولی هر چه کاویدم جز آثار مشکوک چیزی نیافتم که آنهم از قرار معلوم از یادگارهای سه چهار سال آخر است… .
حالا آنچه را که میگویند ظلالسلطان خراب کرده و از بین رفته است و چون عوض ندارد جز افسوس خوردن چارهای نیست، ولی باید دید مردم اصفهان برای نگاهداری آنچه مانده چه فکری خواهند کرد؟ (تهران، سعید نفیسی) -(اخگر، سال اول، دوره سوم، ش 149، 10 تیر 1308)