رمان «کتاب دزد» از زبان فرشته مرگ روایت میشود، چیزی که در زمان جنگ بیشتر از هر زمان دیگری، سایهاش بر زندگی همه است و بیشتر قربانیان مردم عادی هستند. وقتی جنگ جهانی دوم اروپا را درگیر کرد، بیشتر مردم به دنبال سیرکردن خودشان و خانوادهشان بودند و حتی غذا میدزدیدند، اما یک دزد کوچک هم در این میان از فرصت استفاده کرده و کتاب میدزدد. مارکوس زوساک، نویسنده این کتاب، از زبان مادربزرگ آلمانیاش خیلی چیزها را در مورد زندگی مردم عادی آلمان شنیده و از آن در «کتابدزد» استفاده کرده. راستش به این فکر کرده بودید که جدای هیتلر و کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم، تقریبا هیچ چیزی از بقیه آلمانیها گفته نشده؟ آنها زیر سایه نفرت و ترس دائمی از جنگ و حکومت نازیها، حتی جرئت فکرکردن هم نداشتند اما آدمهای شجاعی پیدا میشدند که مثلا یهودیها را در زیرزمین خانهها پناه بدهند، به فرار آنها کمک کنند یا حتی تا وقتی که مجبور نشدهاند، پرچم حزب نازی را بر سردر خانهشان نزنند. در اوایل شروع جنگ جهانی دوم و اوجگرفتن قدرت نازیها، دختری یهودی یتیمی که پدرش را به جرم کمونیستبودن گرفتهاند و مادرش نیز دنبال سرپرستی برای او و برادر کوچکترش میگردد، او در راه خیابانی است که اسم طعنهآمیز بهشت را دارد و قرار است به خانه زن و شوهری فرستاده بشود تا از او نگهداری کنند. بعدا مشخص میشود مادرش هم به دلیل تمایلات کمونیستی، به زندان افتاده. در سال دوهزار و سیزده فیلمی از رمان «کتابدزد» ساخته شد. لیزل ممینگر شخصیت اصلی فیلم و کتاب «کتابدزد» است. برادر کوچک لیزل در راه میمیرد و این اولین باری است که فرشته مرگ او را میبیند و مجذوب او میشود. دخترک هنگام دفن برادرش، کتاب «راهنمای گورکنها» را که از جیب کارگری افتاده برمیدارد و به زحمت آن را به کمک ناپدریاش میخواند. از آن روز مرگ تا پایان زندگی لیزل، به نوعی او و بهترین دوستش را زیر نظر میگیرد. لیزل به اندازهای به کتاب خواندن علاقه پیدا میکند که برایش دست به هر کاری میزند و حتی جانش را به خطر میاندازد تا کتاب ممنوعه نسبتا سالمی را از میان توده کتابهای در حال سوختن بردارد.
یکی از سرگرمیهای او، دزدی کتاب از اشرافیترین خانه شهر است. حضور دائمی مرگ، چه به عنوان راوی که مدام به آن اشاره میشود و چه به عنوان مردن شخصیتها، باعث شده فیلم «کتاب دزد» با وجود تمام تلاشی که برای طنز بودن میکند، اثری ناراحتکننده باشد.
از میان تاریخ
یک حقیقت کوچک: همه ما دیر یا زود میمیریم. البته فرشته مرگ درست سر موقعش به سراغ ما میآید، پس لازم نیست بترسیم. طبق گفته خودش هم، از رنگ شکلات تلخ خوشش میآید و دوست دارد هنگامی که جان انسانها را میگیرد، آسمان به آن رنگ باشد، اما سعی میکند از همه طیف رنگها خوشش بیاید. احتمالا خلاقانهترین و بیطرفانهترین نوع روایت در میان کتابها روایت از دیدگاه مرگ است، او همه چیز را میبیند، سرنوشت انسانهای زیادی را دنبال کرده و حتی انگار به آنها وابسته هم شده اما تنها حق گرفتن جان آنها را دارد و نمیتواند به آنها کمک کند، با وجود اینکه بعضی وقتها در مورد سرنوشت انسانها کنجکاوی میکند و بدش نمیآید این توان را داشت که جلوی مرگ آنها را میگرفت یا باعث میشد مرگشان کمتر زجرآور باشد.
نوشته شده توسط: روناک سری در در جامعه,نوجوان | دیدگاه بسته شده