مریم کریمی متولد سال ۱۳۵۷ است. ویلچرنشین و ناتوان از حرفزدن. نوشتههایش ساده است. ساده مثل خودش، مثل دلش، مثل نگاهش و مثل درکش از زندگی. مریم جاهای زیادی را ندیده است، کتابهای زیادی هم نخوانده است. چشم که باز کرده خودش بوده، ویلچرش بوده و مادری مهربان که همراهان همیشگی او هستند. فرصتهای زیادی را بهخاطر شرایط جسمانی و زندگیاش از دست داده است و بسیاری سؤالهایش شاید تا همیشه بیجواب بماند؛ اما تلاش میکند تا ما را به هزارتوی درون خویش دعوت کند به دنیایی که فقط کلمات فرمانروای آن هستند. کلماتی که حتی نمیتواند با صحبتکردن ادایشان کند. رویایش چاپ تعدادی از نوشتههایش است؛ شاید تنها سهمش از زندگی همین باشد و آن ناگفتههایی که در گوش خدا گاهی زمزمه میکند… نوشتههایش شاید شاهکار نباشد، اما زندگی و تلاش او برای اثبات بودنش بیشک شاهکاری بینظیر است. دختری که همواره به من یادآوری میکند: نگو که نمیشود!»
ایـــن جـــمــلهها نـــوشــته «شــهــرزاد جـهانـبازی» اسـت که در مــقــدمه جدیدترین کتاب «مریم کریمی» به نام «قاب خاطره» آورده است و مرا مشتاق میکند برای دیدن مریم و خواندن داستانهایش… .
همونجا بمونید من دارم میام ترمینال راه رو نشونتون بدم
مادر «مریم کریمی» است و من که نشانی را پیدا نمیکنم درست مقابل ترمینال زایندهرود میایستم. برای اولین بار است که میبینمش؛ اما بهمحض رسیدن، او را شناختم و او نیز مرا… گویا مدتهاست که میشناسمش! همقدم میشویم از ترمینال زایندهرود به سمت کوچه جلالان، کوچه آریا، کوچه مهر و سپس خانه پلاک 83 .
مریم مهمونت اومده
وارد میشوم، مریم به دیوار اتاق تکیه داده و نشسته است، من را میبیند لبخندی از شوق میزند و بهسختی کلمه سلام را بر زبان میآورد… حالا مهمان «مریم کریمی» هستم و مادری که قهرمان زندگی اوست. «شهربانو مردانی» زنی مهربان و بیاندازه صبور که برای مریم بیش از یک مادر بوده است. سینی چای را جلویم میگذارد، قند و شیرینی میآورد و میگوید اول بفرما چای… و مریم همچنان لبخند میزند… مادرش صدای اوست، دستهای او، پاهایش و خلاصه، همهچیز و همهکس برای مریم، شهربانوست.
بیماری مریم چیه؟
«مریم تا ششسالگی خیلی خوب و سالم بود تا اینکه یک روز به من گفت لباسهامو بده بشورم، منم یک تشت در حیاط داشتم و در آن آب ریختم و داخلش تاید گذاشتم. مریم شروع کرد به شستن لباسها و من ناغافل دیدم سرش داخل تشت رفته و تشنج کرد، بلندش کردم، درازش کردم اما به حالت کما رفت. هفتهشت ساعت در کما بود. پدرش در کارخانه سیمین در خیابان سیمین کار میکرد و یکی از همسایهها رفت دنبالش و گفت دخترت به کما رفته و تشنج کرده. مریم همینجا در کما بود تا به هوش آمد و دو سه شب بعد برادر سومش گفت مامان بیا مریم را ببین، من دیدم مریم همینطور میلرزه، باد تشنج در هیکلش مونده بود، من سفت نگهش داشتم تا آروم شد و خوابید.»
دکتر چی گفت؟
«یه دکتر بود خیابون فیض مینشست، ما را به او معرفی کردند؛ اما یادم نیست اسمش چی بود. اون دکتر گفت اصفهان سیتیاسکن گیر نمیاد ببرش تهران از سرش سیتیاسکن بگیر و بیا تا ببینیم چهکاری براش بکنیم. خیلی دستتنگی بود اون روزها و ما یک مقدار پول قرض کردیم و مریم رو بردیم تهران. تهران از ما پنج هزار تومان گرفتن و سیتیاسکن انجام دادن. ما همون پنج هزار تومان را داشتیم، به اون بابا گفتیم ما کرایه ماشین نداریم که برگردیم، گفت بیمه بهتون برمیگردونه، گفتیم اصفهان برمیگردونه اما حالا ما چه کنیم! خلاصه اینکه دیگه چیزی پس نداد. بعد باباش بنا کرد گریهکردن و گفت زن حالا ما برای برگشتن چیکار کنیم. گفتم نه ناراحت نباش، گفت چرا، گفتم من یکذره طلا داشتم با خودم آوردم. رفتیم طلا را فروختیم و یک روز و یکشب تهران بودیم و اومدیم اصفهان.»
سیتیاسکن گرفتید؟
«بله به مریم داروی بیهوشی زدند که تشنج نکند و اونو داخل دستگاه گذاشتند، اما برق قطع شد. یک ساعت برق نبود و بعد دوباره به مریم داروی بیهوشی زدند و یک بار دیگه اونو داخل دستگاه بردن و دوباره برق قطع شد. مثلاینکه آدم بدبیاری بیاره اینطوری بود. اونروز انگار مریم مرده بود و ما زن و شوهر آنقدر گریه کردیم و گفتیم زنده آوردیمش و مرده میبریمش. مریم هفت هشت ساعت اونجا موند تا به هوش اومد و کمی باباش بغلش کرد و من بغلش کردم تا آوردیمش ترمینال و اومدیم اصفهان. اصفهان سیتیاسکن را به همان دکتر نشان دادیم؛ اما به من نگفتن که مریم فلج مغزی شده. خیلی دکتر بردمش، خیلیها گفتند تشنج کرده و مغزش آسیبدیده اما خیلی از دکترها هم گفتن بیماریش سی پی بوده که ارثیه. آخه من یک دختر دیگر هم داشتم که تا هشتسالگی خوب بود و بعد مثل مریم شد البته او تشنج نکرد.»
چند فرزند دارید؟
«من پنجتا فرزند دارم، چهارتا پسر و یک دختر. حسنآقا، آقامحسن، اکبرآقا، اصغرآقا، مریمخانم. البته یک دختر دیگر هم داشتم به اسم سکینهخانم که دومین بچهام بود و او هم از هشتسالگی همین حالت مریم را پیدا کرد و حدود 25 سال قبل فوت کرد اما هر چهار پسرم ازدواج کردند و خدا را شکر بیماری مریم را ندارند.»
مریم مدرسه رفته، درسته؟
«بله مریم باوجود بیماری تا کلاس هشتم را در مدرسه بچههای معمولی خواند. خودم مدرسه میبردم و میآوردمش. یادش بهخیر، خانم شعبانی معلم کلاس اول مریم در مدرسه حافظ در خیابان سیمین بود و همه رقمی به مریم کمک میکرد مثلا بچهها که به حیاط میرفتند مریم را در کلاس پیش خودش نگه میداشت تا بیرون نرود و زمین بخورد. الان هم گاهی او را میبینم و خیلی احترامش را دارم، خیلی دوستش دارم. مریم تا کلاس پنجم را در مدرسه حافظ خواند و بعد کلاس ششم تا هشتم را در مدرسهای در خیابان رودکی خواند اما کلاس هشتم یک نمره تک آورد و هرچه به معلمش گفتم قبولش کن که دلش از کلاس آمدن نبرد قبولش نکرد و مریم هم گفت دیگر مدرسه نمیروم.»
وقتی میپرسم مریم چطور به نوشتن داستان علاقه پیدا کرد، برقی از خوشحالی در چشمان مریم میدرخشد و لبخند میزند…
«از وقتی به مدرسه رفت کتاب را دوست داشت، هر جا میرفتیم کتاب میخواست. خیلی کتاب دوست داره، خیلی کتاب میخونه. خودم براش کتاب میخریدم. هرچه میگفتم چی میخواهی میگفت کتاب. موضوع کتاب رو به من میگفت و بعد من میرفتم از فروشنده میپرسیدم و میخریدم. اون روزها خیلی جاهای زیارتی میبردمش، همانجا هم کتاب میگرفت.»
و بعد به انجمن توانخواهان آسوده مأوا رفت؟
«انجمن توانخواهان آسودهمأوا در خیابان سنبلستان روبه روی بیمارستان امین است. اول مریم رو به جامعه معلولان میبردم در خیابان احمدآباد که معلولان هفتهای یک یا دو روز در آنجا دورهم جمع میشدند و به هم روحیه میدادند. تا اینکه کتاب اول مریم به اسم« ستاره» چاپ شد و آن را به جامعه معلولان برد. دو سالی میشد که کتابش چاپشده بود تا اینکه یک نفر به نام آقای حبیبی از رادیوتلویزیون به جامعه معلولان رفته بود و گفته بود ما یک معلول میخواهیم که نویسنده باشد و خانم ترابی رئیس جامعه معلولان به او میگوید یک نفر هست به نام مریم کریمی که یک کتاب نوشته. خلاصه تلفن ما را داد و اون آقا زنگ زد و آدرس گرفتند و آمدند و خیلی سؤال پرسیدند و هنوز هم در تماس هستند. آقای حبیبی کتاب مریم را به خانم محمدی رئیس انجمن توانخواهان آسودهمأوا نشان داد و خواسته بود مریم کریمی به انجمن بیاد.
بابای مریم خدابیامرز پراید داشت و هنوز مریض نشده بود و ما را به انجمن برد، وقتی رفتیم خانم محمدی ما را دید و کتاب مریم را گرفت و خواند و گفت «مریم من تو را باورت میکنم، تو معلولی و من خیلی دوستت دارم.» چون مریم توی کتابش نوشته آیا کسی ما را باور میکند؟ به این صورت ما را به انجمن معرفی کردند و مریم اولین داستاننویس انجمن شد. عکسش رو هم توی راهروی انجمن بزرگ زدند، قرآنخوان و هم داستاننویس انجمن است که بعد از فوت باباش نتونست بره و بعد هم کرونا شروع شد. مریم هفتهای یک روز کامپیوتر، یک روز داستاننویسی و هفتهای یک روز هم نقاشی داشت.»
چرا دیگر به انجمن نرفت؟
«تا زمانی که باباش زنده بود، مریم را هفتهای سه روز به انجمن میبرد؛ اما بعد که باباش به رحمت خدا رفت، مریم هم همه را به زمین گذاشت و خلاص شد. مریم خیلی رابطه خوبی با پدرش داشت. باباش ده سال مریض بود، پنج سال دیالیز شد و بعد هم سکته مغزی کرد؛ پنجتا سکته پشت سرهم و چهار سال پیش فوت کرد، به همین خاطر وضعیت روحی و جسمی مریم خیلی بد شد. غذا از گلویش پایین نمیرفت، بردمش بیمارستان کاشانی و گفتند گلویش را سوراخکن تا غذا بخورد و نمیرد، بیمارستان شریعتی رفتم اونها هم همین حرف رو زدن، بردمش پیش دکتر مغز و اعصاب خودش که اورژانسی نوشت مریم باید بستری بشه. اصلا یه تیکه گوشت شده بود. خیلی دکتر بردمش تا اینکه یکی گفت از گوشه دهانش با زیر استکان بهش غذا بده ولی گلویش را سوراخ نکنند. منم شیرموز گرفتم و از گوشه دهانش میریختم اما از گلویش پایین نمیرفت، یک سال به این شکل به او غذا دادم. زنگ زدم خانم توسیزاده که بعد از خانم محمدی رئیس انجمن توانخواهان مأوا شده بود و گفتم مریم داره میمیره یه کاری بکن، تا اینکه یک فرد خیّری پیش خانم توسی زاده رفته و گفته بود من میخوام به یه نفر کمک کنم و خانم توسیزاده به او گفته بود که یه نفر هست به اسم مریم کریمی که به کاردرمانی نیاز دارد. چون من نمیتونستم اون رو ببرم و بیاورم شش ماه کاردرمانی در خانه گذاشتند و مریم بهتر شد؛ اما نه مثل حالا و هنوز هم افسردگی و لرزش رو داشت.
شش ماه گذشت و آن خانم که هفتهای سه روز برای کاردرمانی میاومد به ما گفت دیگه نمیتونم. تا اینکه آقای محمدی و آقای سخاوت که از کادر درمان بودند مریم رو دیدند و بعد هم یک خیّر نزد اونها آمد و گفت من میخوام به یه نفر کمک کنم و آقای محمدی مریم را معرفی کرد. کار خدا بود که هیچوقت نمیگذارد بندهاش دربماند. به این صورت بود که این فرد خیّر هفتهای سه روز هزینه کاردرمانی مریم رو پرداخت میکرد، خودش هم پسر معلول دارد و کسی که زجرکشیده میدونه زجرکشیده چه حالی دارد. حالا یک سال است که کار درمان سه روز در هفته یعنی شنبه و دوشنبه و پنجشنبه روی مریم کار میکند درحالیکه تا قبل از آن مریم اصلا نمیتوانست بنشیند، روحیه نداشت فقط میخواست بخوابد و گریه کند، کاردرمانی خیلی تأثیرات خوبی روی مریم داشت. الان دستش را میگیرم تا در خانه هم او را راه میبرم.»
از مــــریـــم میخــواهـــم نــویســـنـدگان موردعلاقهاش را نام ببرد و او میگوید: «صادق هدایت، مؤدبپور، راحله رضایی، نسرین ثامنی و …» و بعد از مادر میخواهد که کتابهایش را بیاورد. مادر، کتاب «ستاره» را نشانم میدهد و میگوید: «این کتاب واقعیتی درباره زندگی معلولان است که در جشنواره معلولان شیراز جزو آثار برگزیده شد و دعوتمان کردند اما باباش نگذاشت برویم. خیلی زنگ زدند که بلیت هواپیما میگیریم، کمکی میگیریم اما باباش نمیگذاشت ما تنها برویم. اگر این هوش الانم را آن موقع داشتم، حتما هرطور که بود خودم مریم را میبردم اما باباش نگذاشت.»
ستاره را ورق میزنم و…
«ستاره» اولین کتاب مریم است، داستانی بر اساس واقعیت که در سال 1390 توسط انتشارات سام آرام به چاپ رسیده و در جشنواره معلولان (تفریق تیرگی) که در شیراز برگزار شد، جزء آثار برگزیده انتخابشده است. مریم در ابتدای آن آورده است که: «روی صحبت من با کسانی است که فراموش کردهاند من معلول نیز از جنس خود آنهایم و گاهی نمیدانم به جرم کدامین گناه چنان روح خستهام را آزردهاند که ساعتها گوشهای نشستهام و بر غربت و تنهایی خود گریستهام، اما هرگز لب به شکوه نگشودهام؛ چراکه معتقدم اگر خداوند کسی را از دلبستن به این دنیا و وابستگیهایش محروم میکند تنها به این خاطر است که او را فقط برای خود میخواهد و قلبش را متعلق به خود میداند. پس وقتیکه من معشوقی چون خدا دارم چه فرقی میکند که دیگران من را چگونه میبینند و دربارهام چه میاندیشند. مهم منم که زندگیام رنگ خدایی به خود گرفته و مهمتر اینکه میدانم عاقبت روزی در دیاری فرسنگها دورتر از این دنیای مادی به آرزوهای قشنگم خواهم رسید.»
«داستان من داستان ما» کتاب دیگری است از انتشارات فانوس نقشجهان که در آن 30 داستان کوتاه به قلم هشت هنرجوی کارگاه داستاننویسی انجمن خیریه توانخواهان آسوده مأوا نوشتهشده و یکی از این نویسندگان، مریم است و شش نویسنده دیگر، دوستان او در این انجمن. مریم عسگری، لیلا غزالی، خانم سعیدیان، مائده غلامرضایی، سید عبدالرضا مرتضوی و ملیحه نورالله که به گفته مادر مریم از این دنیای فانی رخت بربسته است.
و کــتــاب ســـوم مـــریم «قاب خاطره» (مجموعه داســتانــک) جــدیدتــرین کتاب مریم است که در سال 1399 به همت شهرداری منطقه 4 و با نظارت محمدرضا رهبری و توسط سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری اصفهان منتشرشده شامل پنج داستان به نامهای بهشت برادر کوچک، عــلامت، قــاب شــکسته، یاسهای سیمین و ثانیهها و با مقدمهای از شهرزاد جهانبازی… .
و مادر مریم میگوید: خیر ببینه خانم جهانبازی و دوستش سعیده خانم. خیلی کمک کردن تا کتاب قاب خاطره چاپ شد.
معلم داستاننویسی او در انجمن چهکسی بود؟
اولین معلم داستانش خانم جهانبازی بود، بعد خانم پرچمی و بعد هم خانم میرمحمد صادقی. اما مریم، خانم جهانبازی را بیشتر از همه دوست دارد و هنوز داستانهایش را با گوشی برای خانم جهانبازی میفرستد. اول با دست روی کاغذ مینوشت اما بعد از فوت باباش دیگه نمیتونه روی کاغذ بنویسه و همه را در موبایل مینویسه. موبایلش هم از اون موبایلهای قدیمیه، دکمهای نه لمسی چون دستش خیلی میلرزه و نمیتونه با اونا کار کنه. اخیرا موبایلش خراب شد و پنجتا تعمیر موبایلی رفتم تا آن را درست کردند، گوشی مریم پر از داستان و شعره…»
دو تابلوی زیبا از نقاشی و گلدوزی زینت دیوار اتاق است. هنر دیگری از مریم…
مریم نقاشی هم کار میکنه؟
الان دیگه نه اما قبل از فوت باباش در انجمن توانخواهان آسودهمأوا کلاس نقاشی هم میرفت و مربی نقاشیاش خانم امیرالسادات بود، اما بعد از فوت باباش دیگه نقاشی را هم کنار گذاشت. الان فقط در موبایلش داستان مینویسه.
مریم موبایلش را به من میدهد تا آخرین نوشتهاش را بخوانم:
«رضاجون پرنده دلم میخواد پر بکشه بیاد به سوی حرمت
شاید بشه لایق مهربونی و اون همه لطف و کرمت
شاید فراموش بکنی خطاهای گذشتهشو
شاید که درمون بکنی بالوپر شکستهشو
شاید قبولش بکنی بیاد میون کفترات
بشینه گوشه حرم یا گوشه ایوون طلات
اونوقت با دستای خودت دونه براش بریزی
بهش بگی غصه نخور تو هم برام عزیزی
کاشکی اینا یه آرزو نباشه
یه روزی قفل این سقف وا بشه.»
حالا از اولین دیدارم با مریم چند روزی میگذرد. شماره تلفن همراهم را میداند و گاهی یکی از داستانهای کوتاهش را برایم میفرستد… با همان موبایل کوچک و قدیمی که تنها ابزار او برای نوشتن است… .