طبعا فیلمسازان کشور افغانستان آشنایی بیشتری با مسائل و مشکلات کشور خود دارند و مانند فیلمسازان ایرانی، آن چنان اعتقادی به تعمیم یک مسئله یا ناهنجاری ندارند. با توجه به این موضوع میتوان فیلمهایی را برشمرد که نگاه فیلمسازشان به مصائب مردم افغانستان در سطح مانده و کمتر به عمق زندگی مردم این کشور نفوذ میکند.
با علم بر نوع نگرش و پرداخت کارگردانان ایرانی نسبت به دغدغههای مردم کشور افغانستان، فیلمهای قابل تأملی را که در این حوزه ساخته شدهاند میتوان بررسی کرد و نقاط قوت و ضعفشان را گفت. در این مقاله قصد داریم به شاخصترین فیلمهای داستانی سینمای ایران که با محوریت کشور افغانستان ساخته شدهاند بپردازیم.
روبان قرمز (ابراهیم حاتمی کیا، ۱۳۷۷)
روبان قرمز دهمین ساخته ابراهیم حاتمی کیا، روایت یک مثلث عشقی در دل جنگ است. یک طرف این مثلث یک رزمنده و طرف دیگر آن یک مرد افغان به نام جمعه. روبان قرمز بین مضامین مختلفی همچون توجه به رزمندگان، شکستن مرزهای بین دو کشور از طریق نمادپردازی و مفاهیم عاشقانه مردد است. با این حال، سعی میکند چهرهای مبارز و همدلیبرانگیز از یک جوان افغان ارائه دهد.
جمعه (حسن یکتاپناه، ۱۳۷۸)
فیلم جمعه درباره یک کارگر افغان به نام جمعه است که در یک گاوداری در اطراف تهران مشغول به کار میشود و همه روزه در روستاهای اطراف محل کارش رفتوآمد میکند تا اینکه در این رفتوآمدها شیفته یک دختر فروشنده میشود.
اشکال اصلی جمعه در پیرنگ اصلی روایت خود این است که در همان موقعیت اولیه باقی میماند و پس از آن عملا رویدادهای فیلم، برآمده از نوع زندگی شخصیت جمعه نیستند و فیلم به سمت کلیشه خواستگاری پسر و مخالفت پدر دختر میرود. به طورکلی جمعه نه موفق به ساخت یک ملودرام شکست میشود و نه توان پرداختن به یک داستان عاشقانه را دارد. سکون بیش از اندازه فیلمنامه نیز به کلی امکان آسیبشناسی از مسائل را سلب کرده است.
باران (مجید مجیدی، ۱۳۷۹)
لطیف (حسین عابدینی)، کارگر جوان آذری، همراه دیگر همولایتیهای خود در کنار عدهای کارگر افغان، در یکی از برجهای در حال ساخت شهر تهران کار میکند. سقوط نجف (یکی از کارگران افغانی) از طبقه دوم، موجب میشود پسر او رحمت (زهرا بهرامی)، برای تأمین معاش خانواده، جای پدر را بگیرد؛ اما به دلیل جثه ضعیفش، مسئولیت خرید غذا و کارهای آشپزخانه به عهده او گذارده میشود. پس از معلومشدن اینکه رحمت در حقیقت دختری به نام باران است مقدمات یک داستان عاشقی میان لطیف و او فراهم میشود.
مجیدی سعی کرده در باران به رئالیسم شاعرانه فرانسه (نامی که ژرژ سادول روی جریان فیلمهای ۱۹۳۴ تا ۱۹۴۰ میلادی سینمای فرانسه نهاده بود) نزدیک شود و از طریق همذاتپنداری با سوژههای اصلی، ماجرایی شاعرانه بیافریند. بااینحال هر چه داستان جلو میرود حلقه استیصال بزرگتر شده و باران و خانوادهاش مجبور به ترک ایران میشوند. درواقع باران بیشتر از آنکه نمایش مصیبتهای یک خانواده افغان در ایران باشد در زمره فیلمهای زیباییشناسی فقر قرار میگیرد.
عروس افغان (ابوالقاسم طالبی، ۱۳۸۲)
فیلم عروس افغان روایتگر ماجراهای جوانی افغانستانی به نام گلمحمد (با بازی حسین یاری) است که برای تهیه شیربهای دختری که سخت به او دلبسته است، به پاکستان میرود و در آنجا به کارهای مختلفی چون روزنامه فروشی، جاروکشی و … مشغول میشود. داستان عروس افغان پس از اینکه گل محمد از پاکستان برمیگردد از لحاظ داستانی درگیر یک سوءتفاهم غیرمنطقی میشود به طوری که بدون این سوءتفاهم امکان پیشرفت درام میسر نبود. این امر به غیر از اینکه به بدنه داستان آسیب میزند باعث میشود مخاطب همیشه از جریان فیلم پیش بیفتد و سیر اتفاقات را بهراحتی حدس بزند.
آخرین ملکه زمین (محمدرضا عرب، ۱۳۸۵)
آخرین ملکه زمین در زمره فیلمهای جنگی مربوط به افغانستان قرار میگیرد. فیلم به طور مشخص درام خود را بر پایه یک شخصیت و یک زندگی محدود بنا نمیکند و درباره حمله آمریکا به افغانستان به بهانه مبارزه با تروریسم است. محمدرضا عرب با کارگردانی «آخرین ملکه زمین» در بحبوحه حمله آمریکا به افغانستان، پیشبینی خود را از آینده این اشغالگری ارائه میدهد. این فیلم بیشتر از اینکه در ایران دیده شود در جشنوارههای جهانی درخشید و در حدود ۵۰ اکران در جشنوارههای بینالمللی داشت. با این حال فیلم از لحاظ فنی و داستانی به توفیقی دست نمییابد و در بهترین حالت یک اثر جنگی متوسط با رویکرد پرداخت به واقعیت است.
حیران (شالیزه عارفی پور، ۱۳۸۸)
فیلمنامه حیران نوشته نغمه ثمینی روایت عاشقانهای از عشق یک پسر افغان به یک دختر ایرانی به نام ماهی است. مانع در این فیلم مشابه با آثار دیگر، پدر دختر (فرهاد اصلانی) است. با اینکه دقیقا مشخص نمیشود که علت مخالفت پدر، افغان بودن پسر است یا نداشتن شغل مناسب، دوربین در سراسر فیلم از همذاتپنداری با پسر افغان اجتناب کرده و از اواسط پرده میانی به بعد مخاطب با شخصیت آنتاگونیست، یعنی پدر، سمپات میشود. انفعال بیش از اندازه پسر و مصیبتی که در پایان به دختر و خانوادهاش وارد میکند از او شخصیتی منفی برجای میگذارد. بااینحال کارگردان سعی میکند در نمای پایانی مخاطب را در موضع پسر قرار داده و زمانیکه او در پایان یکباره ناپدید میشود انگار همچنان همان اتمسفر قبلی برجای مانده و مخاطب خودش را مقصر آنچه بر سر ماهی آمده میداند.
گلچهره (وحید موسائیان، ۱۳۸۹)
گلچهره درباره فردی به نام اشرفخان است که میخواهد در بحبوحه جنگ تاریخ تصویری ملت خود را حفظ کند. او صاحب سینمای کابل است که پس از سقوط دولت کمونیستی نجیبالله و تسلط مجاهدین بر کابل میخواهد سینمایش را بازسازی کند، اما یکپارچگی دولت دیری نمیپاید و جنگهای داخلــــــی بار دیگــــــر از خرابههای کابل سر برمیآورد و این جنگ به فیلمخانه ملی افغانستان نیز راه مییابد؛ جایی که تاریخ تصویری یک ملت در آن نهفته است.
درونمایه اصلی فیلمنامه که همانا مبارزه با واپسگرایی است به خوبی در آن نمود پیدا کرده و فیلمساز سعی میکند احساس دردمندانهای را که مد نظرش است از طریق تصویر به عینیت تبدیل کند. گره افکنیها و گرهگشاییها و نقاط اوج و فرود فیلم و همچنین بهوجودآوردن برخی داستانهای فرعی در دل داستان اصلی در کنار بهرهگیری از نماد پردازی کاری میکند تا مخاطب گلچهره را تا پایان دنبال کند و ارتباط عمیق و حداکثریاش را تا انتها با فیلم داشته باشد.
چند متر مکعب عشق (جمشید محمودی، ۱۳۹۲)
برادران محمودی را میتوان موفقترین کارگردانان سینمای ایران دانست که زیست و رشد در محیط کشور افغانستان از آنها کارگردانانی دغدغهمند ساخته است. چند متر مکعب عشق بهترین فیلم برادران محمودی در این زمینه است که به غیر از بسط منطقی درام، از لحاظ فنی دستاوردی در زمینه تصویربرداری بهخصوص نورپردازی محسوب میشود. داستان درباره یک مهاجر افغان به نام عبدالسلام (نادر فلاح) است که به همراه دخترش مرونا (حسیبا ابراهیمی) در یک کارگاه مشغول کار و زندگی است. پدر بعد از اینکه میفهمد دخترش درگیر یک ماجرای عشقی با پسری به نام صابر (ساعد سهیلی) شده، شدیدا با آنها مخالفت میکند و سعی میکند پسر را از زندگی خود دور کند. در پایان زمانی که صابر و مرونا در کانتینر کهنه همیشگی قرار میگذارند تا چارهای پیدا کنند ناگهان متوجه میشوند که کانتینر در حال پرسشدن است.
مزار شریف (عبدالحسن برزیده، ۱۳۹۳)
عبدالحسن برزیده داستانی واقعی را دستمایه ساخت فیلم خود قرار داده است. مزار شریف که سوژه اصلیاش یک دیپلمات ایرانی است، بااینحال از نمایش و تأثیر فجایع جنگ بر مردم افغانستان غافل نبوده است. فیلم روایت حمله تروریستی طالبان به کنسولگری ایران در مزارشریف افغانستان و قتل دیپلماتهای ایرانی است که در این بین «اللهداد شاهسون» (با بازی حسین یاری) دیپلمات مجروح ایرانی موفق به فرار شده و با کمک مردم افغانستان به ایران باز میگردد.
بزرگترین اشکالی که به مزار شریف وارد است کممایهبودن درام و افت محسوس روایت اصلی از همان اوایل پرده دوم فیلمنامه است. فیلم یک داستان سرراست را تعریف میکند، اما در ادامه با اینکه میتوانست ماجراهای فرعی را به بدنه اثر تزریق کند و شخصیتهایی پویا و درامی سرزنده بیافریند، از این کار اجتناب کرده و فیلم هر چه رو به پایان میرود از رمق افتاده و تأثیرش کمتر میشود.
شنل (حسین کندری، ۱۳۹۵)
فیلم شنل داستان زنی به نام صحرا (باران کوثری) است که در ابتدای قصه همسر خود را از دست میدهد و برای رسیدگی به اموری به محل کار همسرش میرود و در آنجا متوجه میشود که همسرش با شناسنامه شخص دیگری به نام طاهر (رضا بهبودی) که نام فامیلیاش با همسر صحرا یکی بوده و برایش کار میکرده، او را به عقد خود در آورده است و حالا طاهر برای اینکه نام صحرا را از شناسنامهاش بیرون بیاورد به فکر اخاذیکردن از صحرا میافتد.
کندری در پرده اول فیلم سعی کرده نشان دهد که افغانها زندگی عادی و خوبی دارند و اگر عاملی بیرونی مزاحمشان نشود مانند افراد دیگر در آرامش و آسودگی زندگی میکنند، اما فیلمساز مقدمهچینی و زمینهسازی برای روایت ماجرا را کمی بعد پس میگیرد و مدام از پیرنگ اصلی که مشکل یک زن افغان در چنین شرایطی است فاصله میگیرد و داستانی مغشوش ارائه میدهد.
رفتن (جمشید محمودی، ۱۳۹۵)
فضای فیلمرفتن را میتوان به چند متر مکعب عشق نزدیک دانست، با این تفاوت که محمودی در ارائه داستان عاشقانه خود کمی محافظهکارانه عمل کرده و دیگر چندان به جزئیات این عشق ورود نمیکند و در عوض به نمایش مصائب عشق در غربت و مهاجرت میپردازد. فیلم در زمانهایی دچار مشکل در بیان منظورش میشود و همین موضوع باعث کمتر شدن میزان اثرگذاری آن میشود، اما به طور کلی در بیان یک دغدغه مهم و قابل لمس موفق است، حس شخصیتها را بهخوبی منتقل میکند و در عین حالی که مشکلات مهاجران را به طور موجز و بدون اضافه گویی بیان میکند، داستان یک عشق را نیز به تصویر میکشد، عشقی که برای بقا باید به جدایی کشیده شود و رفتن بهترین راه برای این بقاست.
شکستن همزمان بیست استخوان (جمشید محمودی، ۱۳۹۷)
شکستن همزمان بیست استخوان که با نام جهانی «رونا مادر عظیم» در فستیوالهای مختلف حضور پیدا کرد درباره یک پناهنده افغان به نام عظیم (با بازی محسن تنابنده) است که در شهرداری تهران مشغول به کار است تا بتواند به خانواده مادر و برادرش فاروق کمک کند تا قاچاقی به آلمان بروند. اما در لحظه آخر فاروق از بردن مادرشان منصرف میشود و عظیم نیز متوجه میشود مادرشان نیازمند عمل پیوند است. عظیم باید بین جان خودش و مادرش انتخاب کند.
شکستن همزمان بیست استخوان که بار اصلی آن را محسن تنابنده به دوش میکشد تا نیمه خوب پیش میرود و مقدمات لازم را برای یک درام رئالیستی برآمده از اجتماع فراهم میکند. اما این نگاه خاص و دقت نظر، به نیمه دوم فیلم راه پیدا نمیکند.
بعد از آنکه عظیم در بیمارستان با حقایق قانونی روبهرو میشود، در یک بزنگاه اخلاقی بهشدت قابل پیشبینی قرار میگیرد. در نیمه دوم فیلم، روایت ضرباهنگ خود را از دست میدهد. سیر طولانی و بی کشش درگیری درونی عظیم، بیننده را خسته میکند و آن نگاه دقیق فیلمساز هم برای او تکراری یا حداقل عادی میشود.
مردن در آب مطهر (جمشید محمودی، ۱۳۹۸)
آخرین ساخته برادران محمودی قصه چند جوان مهاجر افغان را روایت میکند که قصد رفتن به اروپا را دارند. مسئلهای که باعث میشود این فیلم عیار بالایی نداشته باشد و نتوان از آن به عنوان اثری خوب و مهم یاد کرد اجرای تلویزیونی و تقطیعهای سطح پایین سریالی است.
فیلمنامه سرگردان است و بین موقعیتهای مختلفی مانند سختیهای مهاجرت، تعصبهای ناموسی، عشق و عاشقی و فقر معلق میماند و از یکی به دیگری پرت میشود. فیلمی تکه پاره و خنثی که با پیشروی زمان، گرههای داستانیاش کورتر شده و به فرجام درستی نمیرسد.