ردّی از رنگ

مهدی اخوت (مرداد 1320- تیر 1400) فرزند ِعذرا فتوحی و رضا اخوت و متولد تهران بود. این پژوهشگر ادبی در چند کار مشترک با محمدعلی سپانلو همکاری داشت: دیوان عارف قزوینی تدوین محمدعلی سپانلو و مهدی اخوت و محموعه اشعار فرخی یزدی تدوین مهدی اخوت  و محمدعلی سپانلو و نیز کتاب شاعران آزادی (از آثار مهم پژوهشی در حوزه نقد و بررسی، زندگی‌نامه و گزیده‌ای از شعر شاعران آزادی‌خواه ایرانی در عصر مشروطه) که با تلاش محمد علی سپانلو و همکاری مهدی اخوت به چاپ رسیده است.

خبر را ماهور احمدی، دختر احمدرضا احمدی، در اینستا گرامش منتشر کرده بود: «عمو مهدی عزیزم، رفتن شما پایان خیلی چیزهاست، رفتن معرفتِ سپان (محمدعلی سپانلو)، رفتن صدای خوشی که رمبو را به زبان فرانسه می‌خواند، رفتن گربه‌ها، خشک‌شدن درخت‌های خانه سپان وخاموشی ابدی چراغ خانه‌ای در انتهای کوچه بن‌بست.»
 مهدی اخوت با من نسبت فامیلی داشت و به جز این نسبت رابطه‌ای بین ما برقرار نبود. پسردایی‌ام بود و نشان از مادرم و فامیل مادری داشت که سویه پنهان و زیرین خانواده ما را تشکیل می‌داد.
سویه عیان و رویی پدر بود و فامیل پدری که در ارتباط با فرزندان ِخانواده، دستِ بالا و حق‌به‌جانب را داشت.
پدرِ مهدی، دایی بزرگم، متولد اصفهان بود و پس از تحصیلات ابتدایی در مدرسه گلبهار اصفهان برای ادامه تحصیل او را در چهارده‌پانزده‌سالگی به تهران و مدرسه دارالفنون فرستاده بودند.
پس از گرفتن دیپلم گویا به دانشسرای عالی که در آن زمان دارالمعلمات خوانده می‌شد رفته و در هجده‌سالگی لیسانس ریاضیات گرفته و دبیر ریاضی دبیرستان‌های تهران و سپس مشهد شده و به‌عنوان یکی از معلم‌های خوب شهرت یافته بود.
آقارضا در تهران هنگام تدریس خصوصی ریاضیات با عذرا فتوحی، فارغ‌التحصیل دیپلمه مدرسه آمریکایی‌ها، آشنا شده و با او ازدواج کرده بود.
عذرا دختر غلامعلی فتوحی ملقب به معین‌الملک بود که از مهاجران زواره اصفهان به تبریز و سرپرست احمد شاه در سنین کودکی در نخستین سفرش به خارج بوده و مدتی در دربار او کار می‌کرده ولی بعدا استعفا داده بود.
پس از ازدواج، آقا رضا به علت رونق تجارت در آن زمان، شغل معلمی را کنار گذاشته و در طبقه اول خانه سابقِ عشرت الدوله (عمارت نخواهری دکتر مصدق) که پدرش خریده و در طبقه همکفش سکنی داشت اقامت کرده و با همراهی پدر به کار تجارت در بازار تهران مشغول شده بود.
آقا رضا از ازدواج اولش پسری به نام محمود داشت. مادرِ محمود، خیلی زود وقتی محمود هنوز به یک‌سالگی نرسیده بود در اثر ذات‌الریه فوت کرده بود.
او بعد از چهار پسر (یکی از همسر اول) از عذراخانم صاحب دختری شده بود که با من در یک روز به دنیا آمده بود. مریـــــم و من در سفرهــــایی که آن‌هــــا گاه‌بی‌گاه به اصفهان می‌کردنـــــد یا ما به تهران می‌رفتیم دوســـــت شده بودیم. مریم گاهی از کتاب‌هایی که مهدی به او می‌داد بخواند می‌گفت. از میان آن‌ها کتاب «سار بی بی‌خانم» مهشید امیرشاهی و «سمک عیار» را به یاد می‌آورم.
 این علاقه مهدی به طور هم‌زمان به ادبیات مدرن و کلاسیک ایران برای من تازگی داشت و احتمالا همین موضوع توجه مرا به او جلب کرده بود.
 در خانه ما میان فرزندانِ خانواده موجی از خواندنِ انواع و اقسام مجله‌های ادبی مدرن و همچنین توجهی ویژه به شعر نو و گفتمان‌های نو وجود داشت که من به طور خودجوش جذب آن‌ها شده بودم و در آن زمان به ادبیات کلاسیک علاقه‌ای نشان نمی‌دادم.
ده ساله بودم که مهدی هفده‌ساله از تهران به اصفهان آمد که خانم جون را برای شرکت در جشن عروسی محمود به تهران ببرد.
 در این سفر من هم با خانم جون همراه شدم. نمی‌دانم از طرف مریم دعوت شده بودم یا از طرف خانم جون (که برای برگشتشان به اصفهان همراه لازم داشتند) یا از طرف هر دو.
مهدی در صندلی اول پشت سر راننده نشسته بود و من و خانم‌جون کنار هم روی صندلی دونفره وسط‌های اتوبوس. مهدی رفتاری مهربان و متین با خانم‌جون و من داشت.
اتوبوس، عصر بلند تابستانی از میدان‌ نقش جهان اصفهان به راه افتاد و صبح اول آفتاب به تهران رسید. این اولین سفر خارج از خانواده برای من بود که دو هفته طول کشید.
یک هفته را مهمان دایی‌بزرگه بودم و هفته بعدش را مهمان عموبزرگه که در جای دیگری باید در باره این دو هفته بنویسم.
حاج آقا رضا امور حجره را بعد از فوت پدرش، به دست گرفته بود. ابتدا پسرانش با او در اداره آن همکاری می‌کردند؛ اما به‌تدریج هرکدام کار دیگری پیشه کردند و از جمله مهدی در سازمان برنامه و بودجه در تهران مشغول به کار شده بود.
محمدعلی سپانلو می‌گوید: «من با مهدی از سال‌های پیش دوست بودم. اما با اخوت از زمانی که انتشارات ُطرفه را تشکیل دادیم، نزدیک‌تر شدیم. در گروه رفقای خودمان بود. بعد مدتی به پاریس رفت و خبرنگار تلویزیون ایران شد ولی بعد از انقلاب به ایران بازگشت و دو سه سال لازم بود تا ثروت بابایشان را به باد بدهند!»
گویا بعـــــد از درگذشــــت دایی‌ام در سال 1360، مهدی و مرتضی حجره حاج‌آقارضا را در بازار فروخته و یک شرکت تجــــاری مدرن در خیابـــــان جمهوری زده و به کار مشغول شده بودند.
آقای سپانلو در این باره می‌گویــــد:  «در سال 61 بعد از به‌هم‌خـــوردن کتاب‌فروشی اسفار مهدی اخوت به من تلفن کرد و گفت من همیشه عشق انتشاراتی داشته‌ام و یک میلیون برای تو کنار گذاشته‌ام، می‌توانی برداری و بگذاری در جیبت، می‌توانی بیایی اینجا و انتشاراتی راه بیندازی. چون من دفتر دارم، منشی و ماشین‌نویس دارم. اگر من آن روز یک میلیون را برای خودم گرفته بودم به نفع اخوت هم بود، چون الان می‌توانستم به او کمک کنم. ولی گفتم انتشارات بزنیم.»
سپانلو ادامه می‌دهد:  «ما اسم اسفار را آوردیم و در سال 61 یک انتشاراتی با سرمایه اخوت به این اسم راه انداختیم. اولین کتابی هم که چاپ کردیم هشت داستان با مقدمه گلشیری بود. یعنی هشت تا داستان از جوان‌ها آوردند و من به گلشیری گفتم که این کتاب یک مقدمه می‌خواهد تا تو این‌ها را معرفی کنی و کتاب، جان داشته باشد. در همان ماه اول هم کتاب به فروش رفت. بعد کتاب‌هایی مثل «سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ» را چاپ کردیم. چاپ دومش را هم اخیرا انتشارات آگاه چاپ کرد. چون چاپ اول خیلی غلط داشت، چاپ دوم را مهدی و عبدالعلی عظیمی غلط‌گیری کردند{… }. ولی خوشبختانه چاپ دوم خیلی آبرومند شد. دستمزد را از جیب خودم به رفقا دادم که کتاب را غلط‌گیری کنند و رویم نشد از ناشر بگیرم!»
آقای سپانلو می‌گوید: «سال 65 سال مرگ انتشارات اسفار بود. درواقع با یک نوع توطئه این انتشارات را فلج کردند. آن‌ها می‌دانستند که کتاب «مرد امروز» آخرین کتاب ماست. چون ما دفتر و دستکمان را جمع کرده بودیم. جالب بود که یک روز از وزارت دارایی ریختند آنجا، همه کاغذها را جمع کرده بودند. مثلا ما شراکتی با دوستمان مهدی اخوت بسته بودیم که 10درصد سهام من بود و 90درصد سهام او. ولی آن‌ها سهام من را 50درصد حساب کرده بودند و می‌گفتند تو باید این قدر بدهی. پرونده‌ای هم درست کرده بودند که باید مالیات چند ساله بدهید. خلاصه دو سه سالی داستان داشتیم. هر سال هم برایمان با 10در صد اضافه مالیات می‌آمد. هرچقدر هم که می‌گفتیم اسفار تعطیل شده است فایده نداشت. بالاخره این پرونده بسته شد.»
موضوع انتشاراتی بازکردن مهدی را «با یکی از دوستانش» و همچنین هم‌خانه‌شدن مهدی با او را در خانواده کم‌وبیش شنیده بودم.
محمدعلی سپانلو در این باره می‌گوید: «داستان من و اخوت جالب است. در اواخر دهه 50 دعواهای خانوادگی بین مردم زیاد شده بود. یعنی مردها بیکارشدند و درخانه نشستند و دعواها شروع شد ازجمله درخانه ما. وقتی اتوریته مالی‌ات را از دست بدهی، بقیه چیزها را هم یواش‌یواش ازدست می‌دهی. من یک بار قهر کردم و رفتم خانه اخوت. اتفاقا خانه‌اش نزدیک خانه شاملو بود. نرسیده به سیدخندان. حدود یکی‌دو ماهی آنجا ماندم. زنش فرانسه بود. منتها بعد وضعیتش مثل من شــــد. می‌گوینــــد از هردستی بدهی، از همان دســــت می‌گیری. چهارسال بعد او با یک چمدان به خانه من آمد. آخرهای سال 67.»
آخرین باری که آقای سپانلو از مهدی اخوت صحبت کرده هم درباره دیدار شاملو است. او می‌گوید: «دیدار شاملو در خانه‌اش بود. من بیمارستان نرفتم. بیمارستان را مهدی اخوت و محمود دولت‌آبادی رفتند که با ویلچر بردندش پهلوی گلشیری. عبدالعلی عظیمی هم معمولا همیشه بالای سر گلشیری بود. ریشش را می‌زد و مرتبش می‌کرد. یک عکس هم از او دارد در آخرین سال‌های زندگی.»
بعد از فوت دایی جان و چند ماه بعدش فوت خانم جان، رفت و آمد ما به تهران و آن‌ها به اصفهان بسیار کم شد و به تماس‌های تلفنی گاه به گاهی و احوال‌پرسی با مامان بسنده  می‌شد.
شاید در آن مدت مهدی فقط یک سفر کوتاه با عذرا خانم به اصفهان آمده باشد برای هوا خوری و یک سفر کوتاه کاری هم با مرتضی. سری به خانه مامان زده بودند و ناهار دور هم بودیم و همه دیداری تازه کرده بودیم. تا اینکه عذرا خانم (یادم نیست در چه تاریخی) فوت شده بودند. بعدش هم مرتضی (شاید ده پانزده سال بعدش) و بعد از آن هم مامان در هفته آخر اسفند 96. با فوت مامان تنها نقطه ارتباط حضوری من با مهدی کور شده
بود. بعد از دیدن پیام ماهور احمدی در اینستاگرام چند ساعت بعدش پیام مازیار اخوت نظرم ر ا به خود جلب کرد. نوشته بود: «مهدی اخوت هم رفت {…} عکس‌ها را در دو نوبت گرفتم و هردو را درشب. آن صندلی خالی کنارش صندلی سپان است که بعد از رفتنش خالی بود همیشه… .»
گاهی فکر می‌کنم ارتباط من و مهدی اخوت نسبت فامیلی بود که برای خودش رابطه کمی نمی‌تواند باشد و نبود. این رابطه چون ردی از رنگ بود در صحنه خاکستری و جمعِ اضدادِ زندگی.
* نقل‌ها از کتاب محمدعلی سپانلو از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران به دبیری محمدهاشم اکبریانی آورده شده  که توسط نشر ثالث  در سال 1394 به چاپ رسیده است.