ناخدا یکم تکاور دریایی حسن مسعودی، اصالتا اهل کجاست؟
متولد سال 1335، اصالتا بچه چهارمحال و بختیاری هستم، از سال ششم ابتدایی برای تحصیل به اصفهان آمدم و بعد از آن خانوادهام سال 45 یا 46 بود که به اصفهان آمدند و ساکن شدند.
تحصیلاتتان را در اصفهان ادامه دادید؟
بله، در دبیرستان ساسان، خیابان طالقانی درس میخواندم. پس از آن، دبیرستان ساسان با نام جدید البرز به خیابان آمادگاه منتقل شد. دیپلمم را آنجا گرفتم و در نهایت در 1/4/1353 وارد نیروی دریایی ارتش واحد تکاور شدم.
چرا تکاوری؟!
یک ماه بود که در نیروی دریایی در حال آموزش ابتدایی بودم، یک روز دو تن را دیدم که با لباسهای خاص کلاه سبز، لباسهای استتار و با بدنهایی ورزیده، بسیار زیبا راه میرفتند. از دوستم پرسیدم اینها چه کسی هستند؟ گفت به اینها کماندو یا همان تکاور میگویند. گفتم من همین هستم. گفت اشتباه نکن. گفتم مطمئنم.
چرا اشتباه؟
چون آن زمان من انتخاب شده بودم که در انگلیس دوره مهندسی موتور ناو ببینیم. آن دوران، پرسنل نیروی دریایی به یکی از پنج کشور آمریکا، آلمان، فرانسه، ایتالیا یا انگلیس میرفتند، ناوی در آنجا ساخته میشد و همراه با ساخت آن ناو افراد در رستههای اصلی مثل فرماندهی ناو، مهندسی موتور ناو، افسر تدارکات و… دوره میدیدند و همراه آن ناو برمیگشتند و روی آن خدمت میکردند.
کدام را انتخاب کردید، تکاور یا مهندس موتور ناو؟
یک هفته بعد از دیدن آن دو تکاور، افسری ورزیده و متوسطقامت به نام عباس بیگی و چند تن دیگر برای سخنرانی آمدند. حدود 500 تن نیرو بودیم. تکاور عباس بیگی حماسی صحبت میکرد؛ «شما ابومسلم هستید، مازیار هستید، بابک خرمدین» و یکی یکی اسطورههای ایرانی را نام میبرد. بعد هم داوطلب خواست. من مشتاقانه بلند شدم، 150 تن از 500 تن بلند شدند. 48 ساعت تست گرفتند از این 150 تن، 30 تن قبول شدیم. 30 تن دیگر هم که نزدیک به قبولی بودند انتخاب شدند. 15 تن هم از دورههای قبل بودند. کلا با 75 تن دوره را شروع کردیم. 36 هفته دورههای آموزشی دیدیم و همزمان مرحله به مرحله آزمون میدادیم تا وارد مرحله بعد شویم. در طول تاریخ تکاور، بیشترین قبولی را دوره ما با 32 تن داشت که ما 32 تن دوره کلاه سبز دیدیم. بعد از دوره کلاه سبز بلافاصله دوره چتربازی دیدیم و تازه آن موقع بود که بهعنوان تکاور شناخته شدیم. حالا نیاز بود که دوره تخصص ببینیم. تخصصهای مختلفی مثل سلاح سبک، سلاح سنگین، دوره شیب دریایی، قایقهای ویژه و… که در انگلیس برگزار میشد. برای ورود به کماندو اسکول انگلستان که امروز حدود 490 سال از تأسیس آن میگذرد، باید کماندو باشی و دوره کلاه سبز دیده باشی تا بتوانی در آن شرکت کنی.
چه تخصصی را انتخاب کردید؟
من در کماندو اسکول انگلیس، دوره جنگهای آبی و خاکی و هدایت قایقهای نفربر را گذراندم. پس از آن 15 آبان سال 54 در بوشهر اولین یگان عملیات ویژه تشکیل شد و برای اولین بار گروهان پیاده به فرماندهی افسری وطنپرست و دانشمند که به خاکش بسیار تعصب داشت، به نام سرگرد پرویز زینالی تشکیل شد.
یعنی از اصفهان به بوشهر رفتید و آنجا ساکن شدید؟
بله اولین واحد تکاور در بوشهر تشکیل شد و از 15 آبان 54 به بوشهر رفتم و آنجا ساکن شدم. سال بعدش ازدواج کردم و همسرم هم سال 56 به بوشهر آمد و تا پایان سال 82 که بازنشست شدم، با خانواده در بوشهر زندگی میکردیم و پس از آن مجددا به اصفهان بازگشتم.
فعالیت شما در زمان انقلاب به چه شکل بود؟
وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، تکاورها یکدست بودند؛ انسانهایی مؤمن و آگاه که از نظر اندیشه در سطح بالایی بودند. پس از پیروزی انقلاب هم، خودشان را به امام جمعه بوشهر، آیتالله حسینی معرفی کردند. بلافاصله واحدی به نام کمیته تکاور یا کماندو تشکیل شد که ساواکیها را دستگیر میکردند؛ همچنین به دلیل عدم مدیریت و بیثباتی شرایط، برخی میخواستند مردم را غارت کنند. در این موارد، واحد تکاور به سرعت وارد عمل میشد و قائله را خاتمه میداد. زمانی هم که قائله خلق عرب خوزستان پیش آمد، یک گروهان از تکاوران نیروی دریایی به آنجا رفتند و زیر امر استاندار آن موقع، دریادار مدنی، قائله خلق عرب و تجزیهطلبی خوزستان را در نطفه خفه کردند. البته من آن زمان کردستان بودم.
برای چه کردستان؟
یک روز ساعت 2 که رادیو را باز کردم، حضرت امام فرمان دادند ارتش ظرف مدت 24 ساعت کردستان باشد. بلافاصله به صورت خودجوش من و 30 تن از تکاوران دریایی به کردستان رفتیم. هواپیما سی 130 هرکولس از باند نیروی هوایی بوشهر، شبانه ما را به کرمانشاه رساند. گفتند جاده سنندج امن نیست، از راه زمینی بروید و مسیر را باز کنید. از لشکر نیروی زمینی، خودرو و تجهیزات موردنیاز را گرفتیم، خودروهای سنگین را سنگربندی کردیم. در مسیر با مشکلی برخورد نکردیم؛ شاید چون سردمداران آنها عملکرد واحدهای تکاور را در برخورد با خلق عرب دیده بودند. در نتیجه وارد شهر شدیم؛ استقبال کمی نامناسب بود، در پادگان 28 کردستان مستقر شدیم و از آنجا در پاوه، مریوان و هر جایی که مشکلی پیش میآمد به وسیله هلیبرد یا هلکوپتر وارد عمل میشدیم. وقتی مأموریت تمام شد به بوشهر بازگشتیم.
برویم به آغاز جنگ و چگونگی حضور شما در جبههها…
31 شهریور 59 که حمله هوایی شد ما در میدان تیر بودیم، آموزش تیراندازی با آرپیجی داشتیم. آرپیجی تازه وارد یگان ما شده بود. صدای غرش هواپیما را شنیدیم و عقابهای نیرو هوایی را پشت سر آن دیدیم. فهمیدیم حمله جدی است. آن شب به خانه نرفتیم، برگشتیم پادگان خودمان یعنی پادگان گردان یکم تکاوران نیروی دریایی بوشهر و در حالت آمادهباش ماندیم. صبح آن روز یعنی اول مهر 59، به خرمشهر رفتیم. صدام در ابتدا یک جنگ هوایی با بوشهر کرد؛ بعد یک جنگ با کل کشور. بوشهر حالت جزیره دارد، یک طرف نیروی دریایی ارتش، طرف دیگر نیروی هوایی و سمت دیگر پدافند. باور کنید حداقل صد فروند از هواپیماهای صدام را نیرویی دریایی با توپخانه قوی که داشت در بوشهر ساقط کرد.
همه تکاوران به خرمشهر رفتید؟
بله. فرمانده ما آن زمان ناخدا صمدی بود. همه تکاوران را با خود به خرمشهر برد. تنها حدود ده یا پانزده تن برای حفاظت و حراست پادگان در بوشهر مانده بودند. گردان یکم تکاوران نیروی دریایی شامل یگان عملیات ویژه، گروهانهای رزمی، گردان پشتیبانی، گردان ارکان و… بودند. در مجموع یک گردان باید 1200 تن باشد و ما 600 تن بودیم.
خودتان مایل بودید به جنگ بروید یا مأموریت اجباری بود؟
هیچکس مایل به جنگ نیست؛ ولی هیچ اجباری هم نبود و به طور خودجوش رفتیم. من خودم را مسئول میدانستم. یک تکاور وقتی در انگلیس دوره میببیند، هزینه بسیار زیادی به کشور تحمیل میشود. مردم مالیات داده بودند که من توانسته بودم درآن دوره شرکت کنم. پس در قبال مردم سرزمینم مسئول بودم. اصلا چنین چیزی در قاموس ما نمیگنجید که دشمن حمله کند و ما آرام بنشینیم.
پس از ورود به خرمشهر چه کردید؟
اول مهر که وارد خرمشهر شدیم، در یک مدرسه بیتوته کردیم. یک گروه برای شناسایی رفتند تا منطقه را ارزیابی کنند. در نهایت دوم مهر وارد عمل شدیم. همان روز اول وقتی خواستیم برای حمله جلو برویم به هر واحد پیادهای دو نارنجک تحویل میدادند و من سه نارنجک گرفتم. مسئول مربوطه گفت برای چه سه تا میخواهی؟ گفتم نیاز دارم سه تا بده.
برای چه سه تا؟
عقیدهای به اسارت نداشتم، نارنجک سوم را برای خودم میخواستم، برای زمانی که محاصره شوم، یا مهماتم تمام شود. خودکشی هم نه؛ میخواستم عدهای دشمن را هم با خودم پرواز دهم.
چگونه از خرمشهر دفاع کردید؟
جنگ خانه به خانه بود، خانه به خانه پاکسازی میکردیم و جلو میرفتیم. از همان ابتدا ستون پنجم فعالیت شدیدی داشت. هر شب وقتی برمیگشتیم جایی که اسکان داشتیم ویران شده بود. ستون پنجم خبر میداد که محل تکاوران کجاست؛ آنجا را با هواپیما یا سلاحهای دوربرد زیرورو میکردند. البته تکاور نمیماند که آنها به هدفشان برسند. همه اول صبح خطمقدم حاضر میشدیم. در روز خط دشتبان میشدیم و بین دو تا تکاور بیش از 100 متر فاصله میافتاد و فواصل ما را نیروهای مردمی، 29 تن یاران شهید جهانآرا، بچههای ژاندارمی و بچههای 92 زرهی پر میکردند. بعد از چند روز دانشجویان دانشکده افسری هم به ما پیوستند. یاران شهید جهانآرا خدمات ویژهای داشتند، به منطقه آشنا بودند، هرکجا دشمن نفوذ میکرد به سرهنگ صمدی خبر میدادند. سرهنگ هم به ما دستور میداد که مثلا مسعودی 30 تن را بردار و برو رخنه را ببند.
وظیفه شما چه بود؟
تکاور وقتی دوره میبیند، فارغالتحصیل میشود یا افسر است یا درجهدار. نیروی دریایی به گروهبان میگوید مهناوی، به استوار میگوید ناو استوار به ستوان میگوید ناوبان. من آن زمان ناوبان بودم و یگان ویژه را هدایت میکردم و با دوربینی که همراه داشتم همه لحظهها را ثبت میکردم.
خودتان عکس میگرفتید؟
بله؛ همیشه دوربین گردنم بود، دقیقا 20 حلقه عکس گرفتم که به مدت 10 سال در بیشتر نمایشگاههای دفاع مقدس به نمایش گذاشته میشد. عکسها را بردند و اکنون تعداد اندکی از آنها باقی مانده است.
به عکاسی علاقهمند بودید؟
خیلی زیاد، در ایام جوانی به عکاسی و فیلمبرداری علاقه زیادی داشتم. سال 55 یا 56 بود که دوربینی برای خودم خریدم.
با چه دوربینی عکاسی میکردید؟
پنتاکس. پیشرفته بود، چندین لنز داشت و کیفیت عکسها بسیار خوب بود. سال 59 هزینه عکسهای من دوهزار تومان شد. جالب اینجاست که همان زمان یک نفر به من پیشنهاد داد حلقه فیلمها را 20هزار تومان خریدار است؛ اما من گفتم هرگز عکسها را نمیفروشم.
یکی از زیباترین عکسهایی که گرفتید را برایمان روایت کنید
در خرمشهر عراقیها با ادوات زرهی در حال پیشروی بودند که یکباره با تیم تکاور، نیروهای مردمی و دانشجویان مواجه شدند که با سلاح سبک آنها را دنبال میکردند. از این صحنه چندتا عکس گرفتم. عکسها عالی و لحظهای بود. ولی متأسفانه در یکی از همین روزها در خرمشهر دوربین را از دست دادم.
یعنی دوربینتان گم شد؟
دوربینم کوچک بود و خیلی راحت توی جیب جا میشد. توی خرمشهر تا غروب مقاومت میکردیم و هنگام غروب هرجا بودیم به عقب برمیگشتیم تا استراحت کنیم و فردا صبح دوباره شروع کنیم. توی همین عقبنشینیها دوربین از جیبم افتاده بود و هرچه گشتم پیدایش نکردم.
زمان اشغال خرمشهر شما آنجا بودید؟ چطور شد خرمشهر را گرفتند؟
من چند روز قبلش مجروح شدم. تکاوران نیروی دریایی با جان و دل از خرمشهر دفاع کردند، پنج روز قبل از سقوط خرمشهر، نیروهای دیگری از جمله لشکر 77 پیروز خراسان به ما پیوستند. در نتیجه سرهنگ صمدی تکاوران نیرویی دریایی را برای تجدید قوا به بندر امام فرستاد. پنج روز پس از رفتن تکاوران نیروی دریایی خرمشهر سقوط کرد. از تکاوران هیچ کدام در خرمشهر نبودند. ما از روز اول لحظه به لحظه آیتم به آیتم جنگیده بودیم و قلق دشمن را میدانستیم. 600 تن تکاور نیروی دریایی، 30 تن بسیجی، تعدادی از عناصر پادگان دژ، تعدادی از ژاندارمری و تنی چند از مردم شریف و غیور ایران زمین سرجمع هزار تن میشدیم. در حالی که صدام روز 31 شهریور 59، یک گردان کامل تکاور و یک تیپ تفنگدار (سه چهار سال بعد تیپ تفنگدار را مرحوم تیمسار ضرغام تشکیل داد) با این هدف آمدند که بیست و چهار ساعته خرمشهر را تصرف کنند و 24 ساعت بعد ماهشهر را و ادامه حرکت برای تصرف بوشهر. با این دیدگاه آمده بودند؛ ولی با یک سد برخورد کردند. گردان تکاور دشمن و تیپ تفنگدارش هفته اول نابود شد، دو تیپ زرهی فرستاد نابودشان کردیم در نهایت با دوتا لشکر زرهی در مقابل ما میجنگید با این وجود خدا آگاه است ذرهای نترسیدیم، لحظهای نهراسیدیم.
در دفاع از خرمشهر چه تعداد تکاور نیروی دریایی زخمی یا شهید شدند؟
در 34 روز مقاومت، 103 تن از تکاوران نیروی دریایی شهید و 294 تن زخمی شدند. این تکاوران با جنگ تن به تن شهید نشدند؛ بلکه دشمن با سلاحهای دوربرد آنها را زد. خود من هم مجروح شدم.
مجروحیتتان از چه ناحیهای بود؟
دست راستم قطع شد، به پوست بند بود. مغز استخوانم را دیدم، با خودمگفتم آماده باش با دست چپ زندگی کنی. خدا یک روز این نعمت را به تو داده و حالا گرفته است. شکمم به طور صلیبی پاره و بدنم پر از ترکش شد. همچنین بر اثر موج انفجار شنواییام صدمه دید؛ به طوری که یکی از گوشهایم 30 درصد و گوش دیگر 60 درصد شنوایی دارد.
برای درمان به کجا منتقل شدید؟
اول مرا بردند آبادان، بعد از آن بوشهر و به دلیل شدت مجروحیت پس از پنج روز به تهران انتقال دادند. چند بار دستم عمل شد، بعد از یک ماه وقتی توانستم دستم را تکان دهم، دکترم از تعجب شوکه شده بودو در حالی که اشک توی چشمهایش جمع شده بود دکترهای دیگر را صدا میزد و میگفت معجزه، معجزه! هیچکس باورش نمیشد. دکترها میگفتند هر 10 سال ممکن است یک میلیمتر عصب رشد کند، چطور ممکن است! و به لطف خدا الان با همین دست، هم سنگنوردی میکنم و هم آموزش سنگنوردی میدهم.
درمانتان چقدر زمان برد؟
چهل روز بیمارستان بودم، برای مراسم چهلم پرسنلم به بوشهر بازگشتم. از من تعهد گرفته بودند که هر 15 روز یکبار برای معاینه به تهران بروم که دستم عفونت نکند. بعد هم برگشتم سر خدمت و عملیاتهای دریایی ما شروع شد.
وخانواده کجا بودند؟
همان ابتدای جنگ وقتی به خرمشهر رفتم، همسرم با خانواده تماس گرفت، او را بردند اصفهان و وقتی اوضاع کمی آرام شد، دوباره برگشت بوشهر.