پنج‌هزارساعت بر فراز آسمان!

از نوجوانی، از زمانی که در شهر عسگران نجف‌آباد تیمسار را دیده بود، «پرواز» را دوست داشت. می‌دانست آسمان بهتر از زمین است. به‌عنوان مهندس الکترونیک برای نگهداری تجهیزات فرودگاه به دزفول رفت و آنجا با دیدن شور و شوق خلبانان، علاقه‌اش به پرواز دوچندان شد و همین علاقه کافی بود تا در سال 1356 پس از دوسال آموزش در آمریکا به‌عنوان خلبان شکاری با رتبه ممتاز فارغ‌التحصیل شود. به دزفول بازگشت و به‌عنوان خلبان جنگنده اف 5، مشغول به خدمت شد. در طول جنگ در مأموریت‌های شناسایی و پروازی بر فراز آسمان می‌جنگید. بیش از چهار ســال بــه‌عنــوان افســـر FAC هماهنــگ‌کننده درخواســت‌های نیــروی زمینی و سایر نیروهای عمل‌کننده در خط مقدم بود و پس‌ازآن در اواخر سال 64 به اصفهان آمد و 17 سال در سمت افسر آموزش خلبانی در معاونت آموزش دانشکده خلبانی پایگاه هوایی شهید بابایی خدمت کرد. سرهنگ خلبان بازنشسته علی کثیری معتقد است پروازکردن به‌قصد حراست از مرزوبوم هوایی کشور، لذت وصف‌ناپذیری دارد.
خودتان را معرفی کنید؟
سرهنگ خلبان بازنشسته علی کثیری، متولد سال 1330 هستم.
متولد کجا؟
متولد شهر عسگران، 50 کیلومتری غرب شهر نجف‌آباد. پدرم کشاورز بود و مادرم خانه‌دار.
و تحصیلات؟
در سال 1350 از دبیرستان دهقان نجف‌آباد دیپلم گرفتم. به دلیل علاقه به پرواز وارد نیروی هوایی شدم. چون معدلم بالابود در رشته الکترونیک ثبت‌نام کردم و در مهندسی الکترونیک، رشته نگهداری سیستم‌های برج مراقبت و رادار فرودگاه فارغ‌التحصیل شدم.
کجا مشغول به کار شدید؟
در سال 52 برای نگهداری تجهیزات فرودگاه به دزفول منتقل شدم. در آنجا با دیدن شغل جذاب خلبانی و به‌دلیل علاقه زیاد به پرواز به فرمانده آن زمان، تیمسار خاتم، نامه‌ای نوشتم و درخواست دادم رشته خلبانی را ادامه دهم. او هم موافقت کرد که من رشته الکترونیک را تسویه‌حساب کنم و برای آموزش مقدماتی پرواز به تهران بروم.
این علاقه به پرواز از کجا نشئت گرفته بود؟
در عسگران نجف‌آباد که زندگی می‌کردیم، سپهبدی در آنجا رفت‌وآمد داشت که یک‌پا و یک‌چشم او مصنوعی بود. آن زمان من نوجوان بودم. از پدرم پرسیدم چرا پا و چشم تیمسار مال خودش نیست؟ گفت با هلیکوپتر سقوط کرده و این سانحه برایش اتفاق افتاه. جرقه پرواز همان‌جا در ذهن من ایجاد شد و پرواز و هلیکوپتر همیشه گوشه ذهن من بود. می‌دانستم آن بالا بهتر از پایین است.
درنهایت برای آموزش پرواز به تهران رفتید؟
بله و چون به زبان انگلیسی مسلط بودم، پس از یک پرواز مقدماتی ظرف مدت 40 روز به آمریکا اعزام شدم و در سال 1356 به‌عنوان خلبان شکاری با رتبه ممتاز از آمریکا فارغ‌التحصیل شدم و به ایران بازگشتم و در دزفول مشغول به خدمت شدم  و در آمریکا  دوسال آموزش دیدم.
خلبان چه نوع هواپیمایی بودید؟
هواپیمای جنگنده اف 5
عراق تجاوزات خود را زودتر از 31 شهریور 59 شروع کرده بود؟
بله؛ چند ماه قبل از آغاز جنگ، عراق تجاوزات مرزی خود را شروع کرده بود و این تجاوزات به لبه مرزهای ما رسیده بود. از خط مرزی فاو تا بالاترین نقطه غرب، به همه پاسگاه‌های ما عراق تجاوز کرده بود. پروازهای شناسایی متعددی انجام دادیم. هر روز گزارش می‌شد که به پاسگاه‌های ما حمله می‌شود و عراقی‌ها جابه‌جایی نیرو انجام می‌دهند که این جابه‌جایی‌ها را نیروی هوایی، نیروی زمینی و عوامل اطلاعاتی رصد می‌کرد و اطلاعات لحظه‌به‌لحظه در اختیار مسئولان قرار می‌گرفت تا اقدامات پیشگیری انجام شود. برای مثال عراق نیروهای خود را تا شهر زرباطیه گسترش داده بود و خط مرزی را رد کرده بودند. در یکی از پروازهای دو فروندی که به لیدری مرحوم سرهنگ خلبان جواد ورتوان و شماره دو سرلشکر شهید، سیدالاسرا، حسین لشکری انجام شد،موشک زمین‌به‌هوای عراقی‌ها به
هواپیمای خلبان حسین لشکری  شلیک کرد. او هواپیما را ترک کرد، عراقی‌ها او را اسیر کردند و به مدت 18 سال در اسارت بود.
و روز 31 شهریور، حمله رسمی عراق به ایران…
31 شهریور، ساعت یک‌ونیم بعدازظهر وقت ناهار بود. من به همراه دوست و هم‌دوره عزیزم، غلامحسین عروجی که خلبان اف 5 بود، داشتیم از گردان پروازی به سمت باشگاه برای ناهار می‌رفتیم. در بین راه صدای انفجارهای شدیدی شنیدیم. عراق به پایگاه دزفول و چندین پایگاه دیگر ازجمله همدان، تبریز، بوشهر و … تهاجمهــوایی کــرده بود. مسئولان وقت در  یک جلسه فوری با طرح‌های عملیاتی ازقبل ‌پیش‌بینی ‌شده تصمیم به جواب گرفتند. ما به‌ردیف شدیم و قرار شد صبح اول مهر، یک ساعت قبل از طلوع آفتاب در قالب 140 فروند با نام عملیات «کمان 99» از پایگاه‌های مختلف به نقاط هدف مشخص حمله کنیم.
از پایگاه دزفول چند فروند هواپیما حرکت کرد؟ و هدف شما کجا بود؟
هدف ما پایگاه ناصریه بود و 18 فروند هواپیما با تجهیزات بمب و فشنگی که روی هواپیماها سوار بود از پایگاه دزفول حرکت کردیم. در آسمان از توی هواپیما من و غلامحسین عروجی برای هم‌دست تکان دادیم و خداحافظی کردیم. عملیات با موفقیت انجام شد؛ اما متأسفانه خلبان عروجی 10 مایلی فرودگاه ناصریه، جایی که باید هواپیما را آماده می‌کرد برای انجام مأموریت تا بمب‌ها را رها کند، مورد اصابت موشک‌های زمین به هوای عراقی‌ها قرار گرفت و شهید شد. دو خلبان‌ دیگر ما هم  در این مأموریت شهید شدند.و شهادت شهید عروجی برای شما بسیار سخت بود….بله، بسیار. همسرش باردار بود، او را به تهران فرستاده بود. اولین فرزندش قرار بود به دنیا بیاید، خوشحال بود. شب قبل از حمله عراق باهم به مخابرات دزفول رفتیم، با همسرش تماس گرفت و حال او را جویا شد.
و ایـن مـأمـوریـت‌های هـوایی همچنان ادامه داشت؟مـأموریــت‌های مختـلف بـر اســاس تـوان خلبان‌ها به آن‌ها واگذار می‌شد. یکی دیگر از مأموریت‌های سال 59، نبرد اهواز بود که من به همراه امیرکاظم عباس‌نژادی با دو فروند حرکت کردیم و آنجا را بمباران کردیم. آن‌ها هم بلافاصله باند فرودگاه پایگاه دزفول را زدند و ما به‌اجبار در خرم‌آباد نشستیم. از آنجا مأموریت دادند که به اصفهان برویم و سپس به دزفول بازگشتیم. همین بمباران دو فروندی باعث شد عراق دیگر در آن منطقه پیشروی نکند.از دیگر وظایف ما مأموریت‌های شناسایی بود که بسیار اهمیت داشت. در این مأموریت‌های پروازی، نقاط خطر را شناسایی می‌کردیم تا خلبان‌های دیگر از آن پرهیز کنند. این شناسایی‌ها از خرمشهر تا ایلام بود که از قبل از شروع جنگ آغازشده بود و در تمام طول جنگ ادامه داشت.
دشوارترین مأموریتتان؟
در اوایل جنگ فکر کنم آبان 59، در منطقه عملیاتی دزفول، طرف‌های ایلام بود که با یکی دیگر از خلبان‌ها مأموریت داشتیم. پس از پایان مأموریت، هنگام بازگشت به‌وقت دور زدن، موتور سمت چپ من از کار افتاد. به لطف خدا توانستم هواپیما را  کنترل کنم و سالم در  پایگاه نشستم. هواپیما هم درست مثل ماشین است که هیچ‌وقت نمی‌دانی چه زمانی باطری آن از کار می‌افتد یا کی دینام خراب می‌شود. هواپیما یک ابزار است و خلبان فقط می‌تواند تلاش کند از آنچه اتفاق افتاده بیشتر نشود.
چه سالی ازدواج کردید؟ همسرتان هم با شما در دزفول بود؟
سال 58 ازدواج کردم. همسرم را به دزفول بردم و در منزل سازمانی با اثاثیه مختصری زندگی می‌کردیم. 31 شهریور 59 که عراق حمله کرد، همسرم چندروز قبلش برای دیدن خانواده به اصفهان رفته بود. با شروع جنگ پایگاه دزفول مورد اصابت موشک و بمباران قرار گرفت و برق مدام قطع و وصل می‌شد؛ به همین دلیل به برادر همسرم گفتـم وسایلمـان را به اصفهـان بـبـرد. من 
تـا پـایـان ســال 64 در رفــت‌وآمــد بــودم.شغل ما به‌گونه‌ای است که ساعت و روز و وقـت مشخصـی نـدارد و هـر زمــان بـایـــد آماده بود.
در طول جنگ همیشه دزفول بودید؟
بنا به مأموریت‌های مختلف در قرارگاه خاتم‌الانبیا، قرارگاه کربلا و در قرارگاه‌هایی در سراسر مرز خدمت کردم و بیش از  چهار سال به‌عنوان افسر FAC، هماهنگ‌کننده درخــواست‌هــای نیــروی زمیـنــی و ســایـــر نیروهـای عمــل‌کننده در خط‌مقدم بودم و در کنار محسن رضایی، رحیم صفوی و فرماند‌هان دیگر در جلسات حضور داشتم. به‌طـورکلــی در عملیــات مختلـفی از جمله آزادســازی خــرمشهـر، عملیـات‌هـای بـدر، خیبر، والفجر و… به‌صورت هوایی و زمینی انجام وظیفه‌کردم.
وظیفه افسر FAC در خط مقدم؟ 
فرض کنید نیروی زمینی یا سایر نیروهای عمل‌کننده مأموریتی دارند یا می‌خواهند عملیـاتـی انجـام دهنــد. نمـایـنــده نیـروی هوایی باید در جلسه آن‌ها حضور داشته باشد. آن‌ها هدف خود از انجام عملیات و نقاط موردهدف اعلام می‌کنند. برای مثال می‌گویند سه فروند هواپیما نیاز داریم که نقطه x را بزند و راه را باز کند. نماینده نیروی هوایی که به آن افسر  FAC می‌گــویــنـد پــس از دریـــافـــت درخـــواست نیروهای عمل‌کننده، اطلاعات و مختصات جغرافیایی نقاط هدف را موردبررسی قرار داده و تعداد هواپیما و نوع مهمات را از طریق فرم مصوبه به پایگاه و سپس از طریق سلسه مراتب فرماندهی به معاونت عملیات نیروی هوایی و در نهایت به ستاد مشترک ارتش ارسال می‌کند. پس از تصویب، از طریق همین سلسله‌مراتب به پایگاه مربوط دستور  اجرای آن را می‌دهند که اصطلاحا به این دستور فِرَگ می‌گویند. فرمی هست که در آن ساعت پرواز هواپیما، نوع مهمات و… برای انجام مأموریت را دستور  می‌دهند.
زمانـی که افسر FAC بودید مأموریت‌های پروازی هم داشتید؟
بله. هم به‌عنوان افسر FAC بودم و هم در مأموریت‌های پروازی حضور داشتم؛ تا اینکه اواخر سال 64 به‌عنوان استاد خلبان برای آموزش دانشجویان خلبانی انتخاب شــدم و بـه منطقـه هـوایی شهیـد بـابـایـی اصفهان آمدم.
اصفهان؟
بله. ارتباط ما با آمریکا قطع شده بود و باید تجربه‌ای را که از آمریکا و پرواز داشتیم به دانشجویان خلبانی انتقال می‌دادیم. در اصفهان ساختمانی به ما تحویل دادند که به همراه چندتن از استادان بزرگ از جمله مرحوم خلبان توانگریان، شروع بهکار کردیم و آن ساختمان خالی را برای دانشکده خلبانی تجهیز کردیم.
چندهواپیمای PC-7 خریداری شد و هرآنچــه نیــاز بــود، از جملــه سیــلابــس‌هــای پروازی روش‌های جاری و مقررات اجرایی همچنین نشریات موردنیاز تدوین شد و دانشجویان را  آموزش می‌دادیم.
دانشجو  پس از کنکور سراسری در تهران آموزش می‌دید و برای دوره عملی به اصفهان می‌آمد؟
دانشـجو از طریـق کنکور سراسری دردانشگاه علوم و فنون هوایی شهیدستاری پذیرفته می‌شـد. دروس ابتدایی را در تهران می‌گذراند، سپس در قلعه‌مرغی سابق یا کوشک نصرت فعلی یک دوره 30ساعته آموزش پرواز می‌دید و بعد او را به اصفهان می‌فرستادند. در اصفهان با هواپیمای PC-7 که برای آموزش خلبانی طراحی شده بود آموزش می‌دادیم و پس از آن هواپیماهای اف 5 و اف 7 و به‌این‌ترتیب آماده رزم می‌شدند و دوره‌های پروازی شامل پرواز با دید، پرواز در ابر، پرواز ناوبری، نبردهای هوایی، پرواز جمعی، انواع و اقسام مانورهای نمایشی و … را می‌گذرانند و پس از اتمام دوره در اصفهان با درجه ستوان دوم به نشان خلبانی مفتخر می‌شوند.
سمت شما در پایگاه شهید بابایی؟
به مدت 17 سال در سمت افسر آموزش خلبانی در معاونت آموزش دانشکده خلبانی پایگاه هوایی شهید بابایی مشغول انجام وظیفه بودم.
به آموزش علاقه داشتید؟
بله. زیاد؛ یکی از لذت‌بخش‌ترین قسمت کار ما وقتی است که دانشجو فارغ‌التحصیل می‌شود، نشان خلبانی می‌گیرد و مدارج عالی را می‌گذراند. اصلا یکی از افتخارات من تربیت خلبانان مجربی  است که در حال  حاضر در سمت فرماندهان پایگاه‌ها، معاونان و مسئولان نیروی هوایی در حال انجام وظیفه هستند. درست مثل فرزندان خودم پیشرفت آن‌ها شادی‌بخش است.
مهارتی که خلبان شکاری نیاز دارد چه تفاوتی با خلبان مسافربری دارد؟
در هـواپیمـای مسـافـربـری، خـلبـان فقـط نــــاوبــری می‌کنـــد؛ از یـک نقطــــه پـــــرواز می‌کند،  در یک ارتفاعی و بعد در نقطه‌ایمی‌نشیند، بار و مسافرش را جابه‌جا می‌کند و دوباره مأموریتش را انجام می‌دهد؛ اما خلبان شکاری به چند دلیل یک دانشمند اسـت؛ چـون داخـل یک هـواپیمـا خـودش به تنهایی نشستــه و تمــام امــور خلبـــان، کمـک‌خـلبـــان، مهنــدس پـــرواز، مهنـــدس مکانیک، همه را شخص خلبان جنگنده با سرعت چند برابر هواپیمای مسافربری انجام می‌دهد. پس در این محاسبات و از نظر ذهن یک دانشمند محسوب می‌شود. خلبان شکاری یک قهرمان است؛ چراکه در نبرد هوایی با چند فروند دشمن درگیر می‌شود و به‌نوعی کشتی می‌گیرد و فن ردوبدل می‌شود. یک قهرمان کشتی‌گیر در آسمان است و همچنین یک شکارچی یا تیرانداز ماهر است. یک خلبان شکاری در رشته خودش یک فیلسوف است؛ هرچند استرس زیادی دارد.
از دیدگاه شما ارتش در جنگ چه نقشی داشت؟
وقتی انقلاب پیروز شد و جنگ آغاز شد تشکلی به نام سپاه و بسیج وجود نداشت. آنکه عمل‌کننده بود، ارتش بود؛ نیروهای زمینی، هوایی و دریایی. ارتش نقش بسیار مهمی در سرکوبی و جلوگیری از پیشروی عراقی‌ها داشت. نیروی هوایی ارتش بود که توانست حساس‌ترین نقاط حیاتی عراق را بزند. با آنکه اکثر کشورها به مسلح شدن عـراق کمک می‌کردند و ما تنها با اتکا به داشته‌هایمان توانستیم در مقــابل عـراق بایستیم و با ایستادگی در برابر نیروهای عراق فرصتی ایجاد شود تا نیروهای مردمی سازمـان‌دهی پیـدا کنـنـد. ما خلبـان‌هــای ایثـارگر بسیـاری داشتـیـم که شجـاعـانـه جنگیدند؛ ولی هیچ نامی از  آن‌ها نیست.
و این جهاد خودکفایی همچنان ادامه دارد؟
بله. بیش از سی‌سال است که نیروی هوایی همچنان با تکیه بر داشته‌هایش در رابطه با حراست از ایران عزیز تلاش می‌کند. نیروهای ما در خارج از کشور دوره ندیده‌اند، بلکه بر اساس تجارب خلبانان پیشین قادر به پرواز با هواپیماهای مختـلف هستـنـد؛ دستــورالعمـل آن‌ها را خودشان نوشته‌اند و به هنگام خرابی تعمیر و تعویض قطعه می‌کنند. نیروی هوایی با جهاد خودکفایی مقتدرانه فعالیت کرده و در راستای به‌روزرسانی تسلیحات روز دنیا، مــوشک‌ها، بمــب‌های هــدایت‌شــونــده و سیستـم‌های پهبـادی مـوفق عمـل کرده است.
پیش‌بینی شما در زمان جنگ با عراق چه بود؟
فکر می‌کردیم عراق کوتاه می‌آید. باور نمی‌کردیم هفت سال و  10 ماه و چهار هفته و یک روز درگیر جنگ با عراق باشیم.
چه سالی بازنشسته شدید؟
ســال 1381 بـا 31 ســال خــدمــت و حــدود پنج هزار ساعت پرواز بازنشسته شدم که سه هزار ساعت آن در سمت استاد خلبان بودم. پس از بازنشستگی برخی دروس پروازی را برای مهمانداران در آموزشگاه تدریس می‌کنم؛ چرا که مهماندار هم باید با هواپیما و مقررات و مسائل پرواز آشنا باشد.
از خاطرات شیرین پرواز  بگویید؟
پرواز خودش به‌تنهایی لذت‌بخش است؛ همین‌که بلند می‌شوی به‌قصد حراست از مرزوبوم هوایی کشورت، چه در زمان جنگ چه در زمان صلح، بر فراز خلیج‌فارس یا برای صادرات و واردات لذت‌بخش است؛ البته که استرس‌ها و خطرات خودش را  دارد. یکی از خاطرات شیرین من این بود که در مدت کوتاهی که فاو در اختیار ایران بود و من به‌عنوان افسر FAC بودم، توانستیم یک خلبان عراقی را اسیر کنیم و از او اطلاعات بسیار خوبی کسب کردیم و همین اطلاعات باعث شد از کارهایی که آن‌ها می‌خواهند علیه نیروهای ما انجام دهند جلوگیری شود.
و خاطرات آزاردهنده؟
جنگ در هیچ جای دنیا خوب نیست و به‌جز آثار مخرب روحی، روانی و مالی هیچ نتیجه‌ای در سراسر دنیا ندارد. ما خاطرات زیادی با دوستان خوب داشتیم و این خاطرات ملکه ذهن ما شده و الان آن‌ها در بین ما نیستند. نبود آن‌ها آزاردهنده است و مهم‌تر از آن بی‌توجهی بنیاد شهید نسبت به شهدای ارتش است. خلبان گران‌قدری چون شهید فیروز شیخ‌حسنی که مزار او در تخت فولاد است چرا این‌چنین مورد بی‌مهری قرار گرفته و شهدای دیگر ارتش که ارج و مقام شایسته خود را ندارند. من از تبعیض‌ها دلخور و رنجیده می‌شوم. ناراحت می‌شوم وقتی وزارت، صدارت و نمایندگی مجلس از آنِ ارکان‌های نظامی دیگر است و ارتش به کار گرفته نمی‌شود! چرا یک ارتشی با آن همه تجارب مدیریتی ارزشمند نباید مسئولیتی داشته باشد! این‌ها کمی ما را آزرده می‌کند؛ والا هرچه انجام داده‌ایم وظیفه بوده است.
دل‌خراش‌ترین سانحه هوایی که با آن مواجه شدید کدام بود؟
دانشجویی داشتم از شیراز، ستوان دو بود. می‌خواست نشان خلبانی بگیرد. عقد کرده و همسرش را به اصفهان آورده بود. قرار بود با هواپیمای اف 7 به‌صورت سولو (خودش به تنهایی) پرواز کند و بعدازظهر به‌اتفاق همسرش به مهمانی بروند. ساعت یک بعدازظهر هواپیمای او، نزدیک باند به زمین خورد. سیستم‌های آتش‌نشانی به‌زور آتش را خاموش کردند و او در کابین گیر افتاده بود. متأسفانه پیکر او کاملا سوخت. این صحنه دل‌خراش‌ترین صحنه برای من بود.
مأموریت‌ها در جنگ اجباری بود؟
خیر. ما به‌اختیار و با عشق و علاقه حضور داشتیم؛ به دلیل اینکه برای آموزش من و امثال من هزینه زیادی شده بود  که منبع آن مالیات پرداختی ملت بود. پس ما نسبت به ملت متعهد بودیم . نه‌تنها ما ، هرکس در لباس خودش پزشک، مهندس، تکنسین یا کارگر   باید به مردم خدمت کند. به‌علاوه یک ارتشی همیشه خودش را شهادت‌طلبانه در اختیار سازمان قرار می‌دهد؛ چون برای خدمت به مردم تربیت‌شده است.
وقتی بر فراز آسمان قرار می‌گیرید چه حس و حالی دارید؟
در هنگام پرواز وقتی انسان از زمین جدا می‌شود وابستگی بیشتری به خدا پیدا می‌کند. درست است که انسان همیشه نیازمند است؛ ولی وقتی از زمین کنده می‌شوی و  بر  فراز آسمان قرار می‌گیری گویی این نیاز بیشتر می‌شود و انسان خودش را به خدا نزدیک‌تر می‌بیند و این حس بسیار لذت‌بخش است. از طرف دیگرهرچه در ارتفاع بالا می‌روی، زمین و وابستگی‌های زمینی بسیار کوچک می‌شودیعنی از آن بالا  کل شهر به‌اندازه پشت ناخن وسعت ندارد و تازه می‌فهمی چقدر همه‌چیز کوچک و بی‌اهمیت است و افسوس می‌خوری که چرا ما انسان‌ها برای این چیزهای بی‌ارزش این‌چنین ارزش قائلیم.
آخرین پرواز شما چه زمانی بود؟
سال 1381، چندماه قبل از بازنشست شدن. البته به خلبان نمی‌گویند که این آخرین پرواز توست؛ چراکه ممکن است خلبان در آخرین پرواز طبق دستورالعمل‌ها عمل نکند و بخواهد چیزی که در ذهنش است را در آخرین پرواز تجربه کند. من هم نمی‌دانستم که این آخرین پروازم است. در آن پرواز، ستوانی را برای چک کردن برده بودم. وقتی یک خلبان به مدارج عالی برسد می‌تواند افراد دیگر  را  ارزیابی کند. همچنین می‌تواند لیدر 12 الی 24 فروند هواپیما باشد و همه بال او باشند و از او تبعیت کنند. این‌ها همه به تخصص، تجربه و مهارت خلبان بستگی دارد. به این سمت چک پایلت می‌گویند. علامتی دارد شبیه علامت تیک؛ یعنی معلم معلم‌ها.
آفت شغل خلبانی از نظر  شما؟
غرور؛ معلمی داشتم در آمریکا. کارت پستال کوچکی به من هدیه داد. با یک خودنویس سبز به انگلیسی نوشته اگر روزی فکر کردی بال‌های هواپیما، بال‌های تو هستند، آن روز، روز مرگ توست؛ یعنی خلبان هیچ‌گاه نباید دچار غرور شود. در پرواز غرور باید صفر باشد و همه‌چیز طبق مقررات رعایت شود.
سطح خلبانان ایرانی در مقایسه با خلبانان دنیا چطور است؟
برتر هستند. خلبان ایرانی بی‌نهایت باهوش است. در دوره آمریکا اکثر ایرانی‌ها شاگرد اول بودند. در این دوره از کشورهای مختلف از خود آمریکا، عربستان، اسرائیل، بلژیک، آلمان و… حضور داشتند. من خودم وقتی از ایران رفتم درجه ستوان 2 داشتم ،درنتیجه ارشد پایگاه بودم؛ حتی ارشد خودِ آمریکایی‌ها. امتحان که می‌دادیم من  98 می‌گرفتم، خلبان آمریکایی که زبان مادری‌اش بود  85 می‌گرفت. ما باوجود وضعیت بد اقتصادی و تحریم‌ها ماهرترین خلبانان را  داریم.
با  شهید بابایی هم دیداری داشتید؟
بله.  ایشان یک یا دو دوره از ما قدیمی‌تر بودند. مرد وارسته‌ای بود، انسانی مؤمن و با اخلاص که منش خاص خودش را داشت. دهه محرم پابرهنه جلودار  دسته، علم دست می‌گرفت. در خانواده مذهبی پرورش‌یافته بود. پدرش در قزوین آهنگر بود و علم و شمشیر درست می‌کرد.