قصه‌های «اوس‌یحیی» و دوربینش در جنگ!

نوجوان بوده که دوربین دایی‌اش را دست می‌گیرد و عشق عکاسی قند می‌شود توی وجودش! اولین دوربینش «لوویتل 2» را هم از دستمزدهای کارکردن در روزهای گرم تابستان می‌خرد و از همان روزها رسما می‌شود «عکاس»، عکاسی که سال‌ها بعد سر از میدان جنگ و خط مقدم درمی‌آورد. کم‌کم واحد تبلیغات لشکر امام‌حسین(ع) می‌شود سنگرش و دوربین، اسلحه‌اش. می‌گوید که «اولین» عکاس و مؤسس 
بخش عکاسی در «واحد تبلیغات» لشکر امام‌حسین(ع)  است و تا «آخرین» روزهای جنگ با دل‌وجان در این واحد می‌ماند و «عکاسی» می‌کند و البته گاهی هم در یونس، «غواصی»! «یحیی قاسمی» که توی جبهه معروف بوده به «اوس‌یحیی» و از رزمندگان تا فرماندهان همه به همیناسم صدایش می‌کردند، بعد از گذشت سی‌واندی سال از پایان جنگ، با دوربین آن سال‌ها روبه‌روی ما می‌نشیند و از روزهایی می‌گوید که خیلی اتفاقی واردش شد؛ اما عاشقش شد. او معتقد است هزاران شهید در قاب دوربینش نشستند! گفت‌وگوی زیر چکیده‌ای از یک گپ دوستانه در دفتر روزنامه اصفهان‌زیباست که در واپسین روزهای اردیبهشت‌ منتشر می‌شود.
عکاسی را از کی شروع کردید؟
شروعش از دوران راهنمایی بود؛ به این صورت که دایی بنده، منصور اسکندری در کنار کار اصلی‌اش که معلمی بود، علاقه ویژه‌ای هم به عکاسی داشت و همیشه دوربین‌به‌دست بود. کم‌کم به دلیل ارتباط نزدیکی که با ایشان داشتم، میل به عکاسی و علاقه به این حرفه در من هم شکوفا شد و کارم را در کنار ایشان شروع کردم.
یعنی به‌صورت حرفه‌ای، آموزشی ندیدید؟
نه، خیلی غیرحرفه‌ای شروع به عکاسی کردم و خیلی غیرحرفه‌ای ادامه دادم.
با چه دوربینی؟
دوربین لوویتل 2.
دوربین از خودتان بود؟
اوایل کار عکاسی از دایی خدابیامرزم دوربین عاریه گرفتم؛ ولی به‌مرور به فکر خرید دوربین برای خودم افتادم. این شد که با پولی که تابستان‌ها از کارکردن در اداره راه و شهرسازی پس‌انداز کرده بودم، توانستم دوربین لوویتل 2 را برای خودم خریداری کنم و تا زمان دبیرستان هم همچنان عکاسی می‌کردم.
چقدر خریدید؟
متأسفانه حضور ذهن ندارم.
و کی رسیدید به جنگ و جبهه؟
18 سالم بود که به‌عنوان بسیجی ساده از اصفهان اعزام شدم. آن موقع اصلا به این موضوع که با دوربینم به جنگ بروم، فکر نکرده بودم و با این هدف هم نرفتم.
یعنی دوربینتان را با خودتان نبردید؟
نه، من اصلا برای کار عکاسی به جبهه نرفتم و هدفم عکس و عکاسی نبود.
تا کی؟
تا اینکه رسیدم به واحد تبلیغات و ازآنجا به بعد بود که حضورم در جبهه به خاطر عکس و عکاسی شد.
کی رفتید تبلیغات و قبل از آن کجا بودید؟
من هم‌زمان با عملیات رمضان، یعنی سال 61 به‌عنوان نیروی پیاده وارد جبهه شدم. آن موقع در تیپ امام‌حسین(ع) واحدی به نام عکاسی و فیلم‌برداری تشکیل نشده بود و هرازگاهی و بیشتر در مواقع خاص، از قرارگاه مرکزی می‌آمدند از بچه‌ها عکس می‌گرفتند و می‌رفتند یا اینکه از سپاه اصفهان؛ واحد تبلیغات در مقطعی که عملیات بود، می‌آمدند، چند روزی بودند، عکس می‌گرفتند و می‌رفتند. اینکه واحد ثابتی برای عکاسی در تیپ امام‌حسین(ع) داشته باشیم، نبود؛ تا اینکه قبل از عملیات والفجر 2، واحد تبلیغات در لشکر شکل گرفت.
چطور شد که شما سر از واحد تبلیغات درآوردید؟
به‌واسطه شهید مصطفی آذریان و آقای علیرضا شیخ‌الاسلامی که در واحد تبلیغات بودند و تا حدودی درباره بنده و فعالیتم در شاخه عکاسی اطلاع داشتند، در این واحد دعوت به حضور شدم. قبل از عملیات محرم هم یک دوره ده‌روزه عکاسی در جنگ و مناطق جنگی را در قرارگاه تبلیغات سپاه مستقر در اهواز طی کردم. از آن زمان به بعد بود که حضورم در جبهه شکل دیگری گرفت.
پس زمان زیادی نگذشت که به تبلیغات رسیدید؟
نه، خیلی طول نکشید. از آن زمان به بعد و تا اواخر جنگ هم در همین واحد تبلیغات بودم و کارم را ادامه دادم.
یعنی شروع کار عکاسی‌تان با والفجر 2 بود؟
از والفجر 2 و هم‌زمان با حضور در کردستان؛ منطقه حاجی‌عمران، عملا کار عکاسی در تیپ امام‌حسین(ع) را با دوربین مامیای 50 که از قرارگاه گرفته بودم، شروع کردم.
و واحد عکاسی چه زمانی در تبلیغات شکل گرفت؟
مقدمات کار و تأسیس آن قبل از عملیات والفجر 2 انجام شد؛ اما در عملیات والفجر 2 به‌صورت رسمی «واحد عکاسی و فیلم‌برداری» تیپ امام‌حسین(ع) تشکیل و در شهرک دارخوین مستقر و مقرمان آنجا شد.
غیر از شما افراد دیگری هم در واحد عکاسی بودند؟
من به عبارتی، اولین عکاس در واحد تبلیغات لشکر امام‌حسین(ع) و به‌نوعی مؤسس این واحد هستم. بعد از من هم آقای نیلی به مجموعه اضافه شدند. بعدها نیز به‌مرور آقایان اکبری، جانی‌پور، جلیلی‌فر، جمشیدیان، رجایی، معیر، دلال و… به این واحد آمدند؛ البته این دوستان به‌صورت دائم آنجا مستقر نبودند و در رفت‌وآمد بودند.
پس شما عمده کارتان می‌شود واحد تبلیغات و عکاسی؟
بله؛ البته گاهی هم به‌عنوان غواص در گردان یونس حضور داشتم.
از روال عکاسی در مناطق جنگی و عملیات‌ها بگویید. به چه شکل بود؟
زمانی که بچه‌ها آماده شرکت در عملیاتی بودند، بعد از مراسم صبحگاه به دلیل نور خوبی که آن زمان داشت، ابتدا از تک‌تک افراد گردان‌ها و بعد هم به‌طور دسته‌جمعی از گروهان و گردان‌ها عکس می‌گرفتیم. این روال ثابت قبل از عملیات منِ عکاس بود. عکاسی از واحدهای دیگر مثل واحد زرهی، تعاون، مهندسی و… نیز در این حین انجام می‌شد. با شروع عملیات هم به‌طورمعمول با گردانی که عمل‌کننده و خط‌شکن بود، جلو می‌رفتم تا بتوانم صبح زود از بچه‌ها در حین عملیات عکس بگیرم.
بهترین زمان برای عکاسی در عملیات‌ها چه زمانی بود؟
بهترین موقعی که می‌توانستیم در جنگ عکس بگیریم، صبح بعد از عملیات بود که هوا هنوز به‌طور کامل روشن نشده و از طرف دیگر، دشمن هم هنوز پاتکش را شروع نکرده بود؛ درضمن آن زمان، هم مجروحان در خط بیشتر بودند، هم شهدا.
در خط مقدم جایی هم برای استقرار عکاسان و فیلم‌برداران در نظر گرفته شده بود؟
بله، یک سنگر مثل بقیه واحدها داشتیم.
غیر از عملیات‌ها، برنامه عکاسی در جبهه به چه شکل بود؟
وقتی عملیاتی نبود، بیشتر از پشت جبهه و مراسم دیگر عکس می‌گرفتیم؛ مثل سخنرانی‌هایی که در شهرک دارخوین بود یا مثلا صبحگاه‌ها یا سفره‌های وحدت یا آموزش‌ها و مانورهای قبل عملیات، مراسم‌ عزاداری مثل محرم یا ماه مبارک رمضان و… .
اولین عکسی را که در جنگ گرفتید، به خاطر دارید؟
اولین عکس را یادم نیست؛ اما تعدادی عکس در همان والفجر 2 گرفتم که یکی از آن‌ها مربوط به شهید ردانی‌پور است. نزدیک غروب بود که شهید ردانی‌پور در منطقه کوهستانی حاج‌عمران، به سنگی تکیه داده و در حال‌وهوای خودش بود. در این حالت از ایشان عکس گرفتم و فکر می‌کنم این آخرین عکسی بود که از حاج‌آقا مصطفی گرفته شد و لحظاتی بعد به شهادت رسید.
این عکس منتشرشده است؟
به خاطر اینکه کیفیتش پایین بود، خیلی دیده نشد؛ ولی عکس و نگاتیو آن موجود است.
آقای قاسمی با دوربین خودش هم در جنگ عکاسی می‌کرد؟
شروع کارم نه. عکس‌ها را برای لشکر می‌گرفتم. دوربین و امکانات مال خود لشکر بود و ما همه نگاتیوها را تحویل خود لشکر می‌دادیم. مدتی بعد اما یک دوربین CANOON NEW F1 که آن موقع برای خودش روزگاری داشت و غولی بود، خریدم و بردم جبهه. در کنار دوربین لشکر، با دوربین خودم هم عکاسی می‌کردم.
از چه زمانی دوربین خودتان را دست گرفتید؟
تقریبا می‌شود گفت از عملیات کربلای 3 روی اسکله الامیه.
طبیعتا عکس‌هایی را که با دوربین خودتان گرفته‌اید، دارید.
بله؛ اما عکس‌هایی که با دوربین لشکر گرفتم، به همراه نگاتیوهایش تحویل دادم.
دردناک‌ترین عکسی که گرفتید؟
جنگ دردناک بود؛ اما صحنه‌های زیبا هم زیاد در جنگ داشتیم. اگر بخواهم از عکس‌های دردناک بگویم، عکس‌هایی بود که بیشتر از شهادت بچه‌ها گرفته می‌شد؛ به‌عنوان‌مثال، یک‌بار توی خط پدافندی در منطقه پاسگاه زید در کربلای5، بچه‌ها داشتند خمپاره 60 به‌طرف دشمن می‌زدند. یک‌لحظه یکی از این خمپاره‌ها گیر کرد و منفجر شد و متأسفانه پیکر رزمنده‌ای که ریاحی نام بود، تکه‌تکه شد. عکسی که آن لحظه از این شهید گرفتم، واقعا تلخ بود. پیکرش به شکلی شده بود که حتی بچه‌ها نمی‌توانستند جمع‌وجورش کنند. عکس دیگر از شهید تنها در اسکله الامیه بود که داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید و شهید شد یا مثلا آقای امیدیان نامی بود که روی اسکله الامیه از او عکس گرفتم و بعدش شهید شد.
اگر اشتباه نکنم آن عکس معروف از جانباز کیانی (نوجوانی که پایش روی مین رفت و توی دوربین زل زد) را 
شما هم گرفتید؛ هم شما و هم آقای جلیلی‌فر. یعنی این عکس در لنز دوربین دو عکاس رفته است.
بله، همین‌طور است. هم من و هم آقای جلیلی‌فر از این نوجوان عکس گرفتیم؛ البته با یک تفاوت: آقای جلیلی‌فر ‌تکه‌سنگی را زیر مچ پایی که روی مین رفته بود، گذاشتند و بعد عکس گرفتند.
آن روز را به خاطر دارید؟
عملیات خیبر بود. صبح زود با گردان جلو رفتیم. هوا هنوز روشن نشده بود. آقای کیانی از میدان مین رد شد و حدود 60 متر سینه‌خیز آمد تا پشت یک خاک‌ریز و به سر جاده رسید. آنجا پایش روی مین رفت و نتوانست جلوتر برود. وقتی من رسیدم، صدای دادوبیدادش بلند بود و انتظار داشت کمکش کنم؛ ولی من ابتدا ایستادم به عکاسی‌کردن؛ بعد با بچه‌های تعاون کمکش کردیم تا به عقب منتقل شود.
چقدر عکاسی در جنگ را دوست داشتید و چقدر خوشایندتان بود؟
آن زمان، خیلی از عکس‌ها در حالی گرفته می‌شد که این بچه‌رزمنده‌های ما عکسی نداشتند یا عکس‌هایی که داشتند، خیلی معمولی بود. به‌طورکلی زمانه جنگ به شکلی بود که کسی خیلی به عکس بهایی نمی‌داد و شاید گاهی هم، عکس‌گرفتن بد به نظر می‌آمد؛ حتی ما اوایل جنگ بچه‌هایی را داشتیم که زیر بار عکس نمی‌رفتند و بعدها به‌مرور این کار توی جبهه جا افتاد. اینکه الان می‌دانم خانواده‌ها، از بچه‌هایشان عکسی دارند که برایشان مانده و با دیدن آن، خاطراتشان زنده می‌شود، حس خیلی خوبی به منی که ثبت‌کننده این عکس‌ها هستم، می‌دهد. خوشایندی و دوست‌داشتنش را الان بیشتر از قبل و زمان جنگ حس می‌کنم؛ بیشتر عکس‌هایی که در قاب‌عکس‌های شهدا در گلستان‌شهدا هست، خودم گرفتم. این موضوع آرامش عجیبی به من می‌دهد؛ به‌خصوص وقتی می‌روم گلستان‌شهدا و لابه‌لای این عکس‌ها و قبور شهدا می‌چرخم.
وقتی از رزمنده‌ها عکاسی می‌کردید، چه حسی داشتید؟
می‌دانستم تک‌تک این بچه‌هایی که در قاب دوربین من قرار گرفته‌اند، آدم‌های ارزشمندی هستند، آدم‌هایی که از جان و مال و فرزند گذشته‌اند و آمده‌اند تا شهید شوند. مطمئنا آن موقع حال خوبی داشتم. چه حالی بهتر از اینکه بگویم هزاران شهید را از جلوی دوربینم گذراندم و از آن‌ها عکس گرفتم. خوشحالم که در کنار این آدم‌ها از زندگی لذت واقعی بردم.
از سختی‌های کارتان هم بگویید.
من نیروی ساکن نبودم. توی سنگر بودن و ماندن برای من، معنی نداشت. نیروی سیاری بودم که باید از نقطه‌ای ‌به ‌نقطه دیگر می‌رفتم و عکس می‌گرفتم و مسلما این خطرش برای من رزمنده بیشتر بود. بعضی‌اوقات مجبور بودم چندین کیلومتر پیاده راه بروم یا سوار موتور شوم که زودتر برسم. گاهی حتی چند دقیقه استراحت برای من، برابر می‌شد با ازدست‌دادن یک سوژه عکاسی. توی آن گیرودار آتش دشمن، زمان برای من عکاس خیلی مهم بود تا اینکه بخواهم پناه بگیرم.
مجروحیت هم داشتید؟
بله، در دو مرحله مجروح شدم: یکی، از ناحیه چانه در عملیات والفجر 4 و یکی هم از ناحیه پا در کربلای 4. یک‌بار هم در خیبر مجروح شدم که زیاد جراحت خاصی نبود. در جزیره مجنون در عملیات خیبر نیز شیمایی شدم.
در حین عکاسی؟
بله.
عکاسی را بعد از جنگ هم ادامه دادید؟
متأسفانه عکاسی را بعد از جنگ آن‌طور که بایدوشاید ادامه ندادم و به دلیل استخدام در اداره اوقاف و امور خیریه استان اصفهان درگیر کار اداری شدم.
و آخرین پرسش من! از جنگ چه توشه‌ای برداشتید؟
اینکه همیشه جلوتر از خودم، فرمانده‌ام حسین خرازی را می‌دیدم. اینکه فرماندهان ما حتی جلوتر از نیروهای خط‌شکن بودند. این بهترین توشه من از جنگ بود.