مریم کاظمزاده الان هم عکاسی میکند؟
بله تا حدودی. البته مدل عکاسیام الان فرق کرده و بیشتر به سراغ طبیعت رفتهام.
از چه زمانی رو به عکاسی آوردید؟
نوروز 1352 بود که برادرم عیدی به من یک دوربین Lubitel داد. از همان زمان بود که علاقه به عکاسی در وجود من شکل گرفت و در کنار خواندن رمان و شعر، جایی در زندگیام باز کرد. تا جایی که سال بعد با اندک پسانداز خودم توانستم اولین دوربین فلاشدار Keystone را بخرم.
و شنیدهام این علاقه تا میدان جنگ شما را کشانده است!
بله دقیقا! علاقه من به عکاسی سال به سال بیشتر میشد؛ حتی انتظاراتم از دوربین عکاسی…! همین شد که خیلی زود به خواستههایم در این مسیر رسیدم.
چطور به عکاسی و بهتر بگویم خبرنگاری جنگ رسیدید؟
بعد از پیروزی انقلاب، روزنامه تازهتأسیس انقلاب اسلامی از من دعوت به به همکاری کرد و آن موقع بود که کارم را به عنوان عکاس و گاهی گزارشگر شروع کردم.
روزنامه آمد سراغ شما یا شما رفتید سراغ روزنامه؟
یک اتفاق دوطرفه بود. نه میتوانم بگویم صرفا از طرف آنها بود، نه میتوانم بگویم تنها از طرف من. هم علاقه و کنجکاوی من بود و هم درخواست همکاری آنها. حقیقتا من هم رزومه کاری نداشتم. دانشجوی لندن بودم و مدت کمی بود به ایران آمده بودم.
لندن کجا و ایران کجا؟
سال 55 بود که به اصرار خانواده برای ادامه تحصیل به انگلستان رفتم و در رشته ریاضیفیزیک مشغول به تحصیل شدم. آنجا هم در کنار درس، عکاسی میکردم و حتی کلاسهای آموزشی میرفتم. زمان گذشت تا با خانم مرضیه حدیدچی (دباغ) آشنا شدم و همین امر شرایطی را فراهم کرد تا در مبارزه سیاسی مصممتر شوم. حتی شرایط دیدار با امام خمینی (ره) در فرانسه نیز برایم فراهم شد و این امر خود باعث شد تا دورنمای آیندهام را نسبت به کاری که دوستش میداشتم، مشخصتر کند.
یعنی دیدار با امام(ره) چنین کمکی به شما کرد؟
بله؛ من در آن دیدار از امام(ره) پرسیدم یک دخترمسلمان میتواند خبرنگار شود که امام در پاسخ گفتند: «اصل رشته اشکال ندارد، مگر اینکه حجاب رعایت نشود». این پاسخ یعنی انتخاب راه. وقتی از خود امام(ره) عکس میگرفتم، احساس کردم این رسالت من است. به انگلیس که برگشتم، آرام و قرار نداشتم. سرگشته آن دیدار و آن معنویت و آن روحانیت شده بودم.
کی به ایران برگشتید؟
دو روز بعد از بازگشت امام(ره)، یعنی 14 بهمن بود که به نیت دیدار با خانوادهام به ایران آمدم؛ اما وقتی آن شور و شوق مردم را در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب دیدم، حضور در بین آنها را به ادامه تحصیل در لندن ترجیح دادم. البته بماند که من گمشدهام را که همان امام بود، در فرانسه پیدا کرده بودم و حالا ترجیح میدادم جایی بمانم که او هم هست.
پس به ایران برگشتنتان همانا و رفتن در روزنامه انقلاب اسلامی همانا…
فروردین 1358 دوستانی که از خارج از کشور به عشق انقلاب به ایران آمده بودند، به مدیرمسئولی ابوالحسن بنیصدر، رئیسجمهور وقت ایران درصدد راهاندازی روزنامه انقلاب اسلامی شدند. مدتی بعد تیم روزنامه که از اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان بودند و من را از همان سالهای حضور در لندن میشناختند، با من تماس گرفتند و از من دعوت به همکاری کردند.
شما وارد روزنامه انقلاب اسلامی میشوید؛ ولی مدت زمان زیادی نمیگذرد که سر از غرب و کردستان درمیآورید… آن هم برای عکاسی جنگ!
بله؛ ثبت لحظات جنگ، ورق دیگری در تجربه عکاسیام شد. آن هم درست در روزهای شروع درگیریها در غرب کشور.
رفتن شما به مناطق ناامن غرب کشور، درخواست خودتان بود یا درخواست روزنامه؟
واقعیتش را بخواهم بگویم روزنامه به لحاظ اینکه من یک دخترجوان بودم، خیلی مایل نبود که من را به آن مناطق بفرستد؛ ولی من آرام و قرار نداشتم و با اصرار خودم وارد سنندج شدم.
پس خودتان پیشنهادش را دادید؟
بله پیشنهاددهنده خودم بود که به سختی و نه به این راحتی که الان از آن میگویم، هم پذیرفته شد.
خیالتان راحت بود برای رسیدن به هدفتان…
در آن دوران بله. من میخواستم بروم و مطمئن بودم به رفتن. البته اول انقلاب شرایط مثل الان نبود. آنقدر تحول زیاد بود که همه تلاش میکردند کاری برای کشورشان انجام دهند. همه میخواستند سنگها را بردارند. ایجاد مانع نکند. آن موقع هم قصه جنسیت مطرح بود ولی مانع نبود. مثل الان که سنگ بزرگی جلوی پای دختران و زنان ما میگذارند. اصلا قول امام راحل بود که اینها برای کار و انجام وظیفه و رسیدن به خواستههایی که داریم، مانع نباشد. انصافا کسانی هم که سر راهمان بودند هم، مانع ایجاد نمیکردند؛ مثل شهید چمران. نهتنها مانع ایجاد نمیکرد بلکه به عنوان یک مسئول تلاش میکرد آن مانع را هم از سر راه بردارد.
میشود اسم آن چیزی که پای شما را به میدانهای خطر باز کرد، عِرق و علاقه به میهن نامید یا فکر میکنید همان کنجکاوی خبرنگاری بگوییم، درستتر است؟
ببینید عِرق و علاقه حسابش صاف شده بود که من را در آن وضعیت در ایران ماندگار کرده بود. آن هیچی. آن صده بود که پیش خودم بود. ولی خب بقیهاش تعهد به حرفهای بود که واردش شده بودم و باید به آن عمل میکردم. هردوی اینها جزوی از وجود من شده بودند. جدا نبودند.
خانواده چقدر در این تصمیم همراهتان بود؟
خانواده هم در این ماجرا، نگرانی خودش را داشت؛ اما من همه موفقتیم را مدیون مادرم هستم که برای رسیدن به هدفم، مانعم نشد؛ بلکه مشوق اصلیام بود. پدرم همان سالهایی که من لندن بودم، فوت شد؛ ولی مادر همیشه کنارم بود و معتقد بود که باید بروم، ببینم و برای موفقیتم تلاش کنم. من همه رشدم در این مسیر را مدیون مادرم هستم.
از اولین مأموریتتان به کردستان بگویید…
رفتنم به کردستان اواخر بهار 58 و درست در نخستین روزهای غائله کردستان بود و تا شهریور همان سال ادامه پیدا کرد. البته نه بهصورت مستمر. میرفتم و میآمدم. مریوان، بانه، سنندج، سرپلذهاب، پادگان ابوذر، مهاباد، سردشت و… بعدش هم که جنگ ایران و عراق شروع شد که من آن موقع ازدواج کرده بودم.
بعد از اعزام به جایی معرفی شدید؟
در فرودگاه سنندج خبرنگار محلی روزنامه انقلاب اسلامی پیش من آمد و به من گفت: شهر مریوان خیلی شلوغ شده و اصلا به صلاح نیست شما آنجا بروید. ولی خب هرچه او بیشتر از ناامنی مریوان میگفت، انگار من بیشتر مشتاق به رفتن میشدم. میگفتم من باید بروم و خودم از نزدیک آنجا را ببینم که چه اتفاقهایی میافتد. چون اخبار کاملا ضدونقیض بودند و بعد با اصرار خودم و با اتوبوس راهی مریوان شدم. بماند که در آن مسیر چه اتفاقهایی رخ داد. همان روز عصر مصادف شد با ورود دکتر چمران به مریوان…
رابطی هم داشتید؟
(میخندد) رابطم کسانی بودند که خدا سر راهم قرار میداد که الحمدلله آدمهای خوبی بودند. یکی از آنها دکتر چمران بود که من خیلی زیاد مدیون اوهستم. بسیاری از شرایط را او برای من فراهم کرد.
کجا با دکتر چمران آشنا شدید؟
فکر میکنم دو سه روز بیشتر نگذشته بود. مریوان بودم و درگیریها در آنجا اوج گرفته بود. همان زمان بود که آقای چمران بهعنوان نماینده نخستوزیری به آنجا آمدند.
این آشنایی به چه شکل رخ داد؟ شما به عنوان خبرنگار به ایشان معرفی شدید؟
اتفاقا داستان آشناییام با دکترچمران داستان جالبی بود. یک روز دکتر چمران با تیمسار فلاحی وارد پادگان مریوان شدند. آن موقع یک سری اختلافسلیقههایی بین سپاه که آنها هم مستقر در پادگان مریوان بودند، به فرماندهی آقای مصطفوی و آقای گلستانی و ارتش وجود داشت. فرمانده پادگان سردار شیبانی، همزمان با ورود تیمسار فلاحی، شروع به شکایت از پاسداران کرد. فلاحی هم صدایش را بالا برد و گفت من اجازه نمیدهم کسی به پرستیژ ارتش توهین کند. آقای مصطفوی فرمانده سپاه هم برای خودش قدری بود و از فرماندهان سطح بالا. او هم وقتی دید فلاحی اینگونه صحبت میکند، داد زد که شما حق ندارید به سپاه توهین کنید و… من بهعنوان خبرنگار شاهد این جریانات بودم. وقتی دکتر چمران متوجه این موضوع شد، فکر کرد من الان بهعنوان خبرنگار این اختلاف بین ارتش و سپاه را رسانهای میکنم. همین شد که پاسدارانش سمت من آمدند و از من خواستند که از آنجا دور بشوم که این موضوع خیلی برای من گران تمام شد. گفتم به دکتر چمران بگویید شما اگر الان آمدید، من از دو سه روز پیش اینجا هستم پس با این حساب من مقدمترم. گذشت تا شب فرصت صحبت با دکتر پیش آمد. آن شب دکتر درباره دوربینی که من باهاش عکاسی میکردم، پرسید و بعد هم به سراغ دکتر شریعتی رفت و گفت از دوستانش است. این برای من خیلی جالب بود. چون آن موقع کتاب انقلابی ما بچهمسلمانها کتابهای دکتر شریعتی بود. کمکم ارتباطها بیشتر و پررنگتر شد.
عکاسی در روزهای ناامن غرب کشور راحت بود؟
نه، به این راحتی که الان میگویم نبود. باید با ارگانهای مختلف هماهنگ میشدیم. با هوانیروز، با سپاه … یا مثلا اگر هلیکوپتر بخواهیم، که آن هم برنامه خودش را داشت. انتخاب سوژه و عکاسی از آن با خودمان بود؛ اما اینکه چگونه رایزنی کنیم و با چه کسانی که لازم است و شرایط اجازه میدهد، ارتباط برقرار کنیم، سخت بود.
شما در کنار عکاسی کار مبارزاتی هم میکردید؟
نه اصلا. صرفا کار عکاسی میکردم.
حضور شما در غرب کشور به جایی ختم میشود که با یکی از سرداران معروف و بزرگ سپاه ازدواج میکنید. از آشنایی با اصغر وصالی بگویید…
شروع آشناییام با اصغر وصالی در کردستان بود. آن روزها کمسنوسال بودم و اصلا به ازدواج فکر نمیکردم. آنچه در وهله اول در اصغر وصالی دیدم، یک انسان کاملا جدی، سختگیر، منظم و یک انقلابی حقیقی بود. او الفبای مبارزه را از 13 سالگی آموخته بود؛ از مبارزه با رژیم شاهنشاهی. وقتی تقاضای ازدواج کرد، اول باورم نمیشد، ولی خب به مرور او را بیشتر شناختم. مهربانی عجیبی داشت و قلب رئوفی که همه اینها در کنار هم اصغر وصالی را برای من یک انسان متفاوت کرد.
تا کی کردستان ماندید؟
به صورت مستمر کردستان نبودم، مأموریت میرفتم و میآمدم. آخرین مأموریتم شهر مهاباد بود. آبان سال 58. ازدواج هم کرده بودم. شهید وصالی در سپاه بودند. من هم در روزنامه. تا مهر 59 که جنگ شروع و همسرم آبان 59 شهید شد. آذرماه 59 بود که از روزنامه به دلیل حاکمیت مشی بنیصدر بیرون آمدم؛ ولی باز به عنوان عکاس با دوربین در منطقه حاضر بودم و عکاسی میکردم.
یعنی بعد از جداشدن از روزنامه انقلاب اسلامی، کار عکاسی را کنار نگذاشتید؟
بعد از جداشدن از روزنامه انقلاب اسلامی بیشتر برای خودم کار میکردم و با جاهای مختلف همکاری داشتم. مثلا با مجله اطلاعات بانوان که خانم زهرا رهنورد سردبیر آن بودند و مجله را به «راه زینب» تغییر نام داده بودند، همکاریهایی داشتم. بعد هم با حوزه هنری آشنا شدم و همکاریهایی هم با آنها داشتم.
از شهرهای جنگزده جنوب کشور هم عکاسی کردید؟ مثلا از خرمشهر
بله من دوبار به خرمشهر رفتم. یکی بهمن 59 و چند ماه قبل از پیروزی انقلاب و سفر دومم هم با خانوادههای شهدای خرمشهر بود که چند ماه بعد از آزادسازی خرمشهر صورت گرفت و در این دو سفر بودم که از خرمشهر عکاسی کردم.
از اولین سفرتان به خرمشهر بگویید.
اولین سفرم به خرمشهر با بچههای حوزه هنری در بهمن 59 بود. آن موقع خرمشهر هنوز در اشغال عراقیها بود. رفته بودیم آبادان. دلم نمیآمد تا اینجا آمدهام، سری به خرمشهر نزنم و وضعیت آنجا را با آنچه که در سرپلذهاب و گیلانغرب دیده بودم، مقایسه نکنم؛ از موقعیت جغرافیایی بگیر تا بافت انسانی. اول تصمیم گرفتم که به شیوه یک خبرنگار بروم که واقعا نشد و اصلا شدنی نبود. تا اینکه متوجه شدیم یک سری کانالهای زیرزمینی هست که ما را به خرمشهر میرساند. همین شد که با تعدادی دیگر از دوستانمان از طریق این کانالها که از آبادان تا خرمشهر کنده بودند، خودمان را به خرمشهر رساندیم.
این کانالهای زیرزمینی از کجا تا کجا بود؟ و چندکیلومتر؟
نمیدانم چندکیلومتر بود؛ ولی از منطقه کوت عبدلله شروع میشد و تا کنار رود کارون که اشراف داشت روی خرمشهر و بسیار زیاد هیجانانگیز بود، پیش میرفت. فرمانده سپاه خرمشهر میگفت این کانال را با دست حفاری کرده و برای هر یک وجب آن یک شهید دادهاند. میگفت هرجا را میکندیم به آب میرسیدیم و همین خیلی کار ما را سخت کرده بود. هدفشان هم این بود که از طریق این کانال موقعیت خرمشهر را زیرنظر داشته باشند. رفتن در این مسیر برای من بسیارجذاب و هیجانانگیز بود. حتی از دور خرمشهر را دیدن و عکسگرفتن از آن. از تمام نخلهای سر بریده یا نیمهسوخته خرمشهر! هرچند فرصت زیادی برای عکاسی نداشتم.
بهیادماندنیترین سوژهای که در خرمشهر از آن عکس گرفتید، چه بود؟
آن روز وقتی به خرمشهر رسیدیم و از کانال بالا آمدیم، چشمم به پرچم ایرانی افتاد که با ما فاصله زیادی داشت؛ اما در دید عراقیها بود. با دیدن این صحنه حس غروری در من ایجاد شد و تصمیم گرفتم همین طور که در حرکت هستم و با سرعت، چند عکس از پرچم بگیرم. عراقیها که متوجه عکاسی من از پرچم شده بودند، شروع به تیراندازی به سمت پرچم کردند و آنقدر تیر زدند تا توانستند این پرچم را بیندازند. این شاید یکی از غمانگیزترین و دردآورترین عکسهای من از خرمشهر باشد که در آلبوم جنگ من ثبت شده است.
و شیرینترین عکس…؟
به نظرم همان عکسی که از پرچم گرفتم، هم برایم تلخ بود و هم شیرین. شیرینیاش از آن لحاظ بود که به من حس غرور داد.
حدودا چند فریم عکس از خرمشهر ثبت کردید؟
تعدادش را نشمردم. آن موقع مثل الان نبود که بشود نامحدود عکس گرفت. آن موقع نهایتا دو سه تا حلقه فیلم را میبردیم و خیلی هم سعی میکردیم در عکسگرفتن احتیاط کنیم که عکس خوب بگیریم و فیلمهایمان حرام نشوند. برای همین تعداد عکسها را دقیق نمیدانم. چون بعد از آزادی خرمشهر هم یک سفر به آنجا داشتم که البته سفر دوم کمتر برای عکاسی بود و بیشتر با هدف سرزدن به خانوادههای شهدای خرمشهر و دلجویی از آنها انجام شد.
و سفر دومتان به خرمشهر کی بود؟
سفر دومم 22 بهمن سال 61 بود که با خانواده شهدا و خانم حاجی شاه مادر سه شهید خرمشهری، راهی این شهر شدیم. در این سفر سری هم به خانه خانم حاجیشاه در خرمشهر زدیم و هم از گورستان خرمشهر که بسیار دردآور بود عکاسی کردیم. دیداری هم با امام جمعهشان داشتیم. در سفر دوم بیشتر پای درددل مادران شهدا و خانمهایی که تا لحظات آخر در خرمشهر مانده بودند، مینشستیم و حرفهایشان را ثبت و ضبط و گزارش تهیه میکردیم.
این گزارشها هم جایی منتشر شد؟
بله گزارشها و مصاحبههای من بعد از مدتی و طی چند نوبت در روزنامه کیهان چاپ شدند. هنوز که هنوز است، نوارهای آن مصاحبهها را دارم.
خبر آزادی خرمشهر را کی و کجا شنیدید؟
آن روز من تهران بودم و آماده رفتن به سرپل ذهاب. آن موقع قصر شیرین هنوز تحت اشغال عراقیها بود.
و سؤال آخر… دوربینی را که با آن در زمان جنگ عکس میگرفتید،هنوز دارید؟
نه متأسفانه ندارم؛ چون میخواستم تبدیل به احسن کنم، مجبورشدم آن را بفروشم.