از حجره تا هلی‌کوپتر کبری!

طلبگی را دوست داشت. پدرش اصرار داشت لباس روحانیت بپوشد. یک سال در حوزه تحصیل کرد و سپس به دلیل یک‌کار خداپسندانه برای آنکه درآمد مالی داشته باشد، وارد ارتش شد. از شیراز به دانشکده هوانیروز اصفهان آمد. خلبان هلی‌کوپتر کبری شد. عشق پرواز در جانش ریشه کرد. پس از انقلاب دروس حوزوی را  ادامه داد و بهار سال 60 ملبس شد. هم با هلی‌کوپتر کبری پرواز می‌کرد، هم با  لباس روحانیت مسائل عقیدتی را بازگو می‌کرد. جنگنده در آسمان می‌جنگید؛ نترس و بی‌باک. 17 بار  سانحه هوایی برایش اتفاق افتاد. به اعتقاد حجت‌الاسلام و المسلمین سرهنگ خلبان «سید نورالدین حسینی» خلبانی شغلی معنوی است که بر فراز آسمان، خلبان سراسر نیاز می‌شود و اگر با منبع نیاز خو  بگیرد، عارف می‌شود.

حاج آقا متولد چه سالی هستید؟
1331
و اهل…؟
در ممسنی شیراز به‌دنیا آمدم و در شیراز تحصیل کردم و بزرگ شدم و با مرحوم آیت‌الله جهانگیرخان قشقایی هم‌ایلی و هم‌طایفه‌ای هستم. به‌خاطر کار در هوانیروز به اصفهان آمدم و بیش از چهل‌سال است که در شاهین‌شهر اصفهان زندگی می‌کنم.
و  ابتدا  طلبه  بودید.
بله؛ یک سال در حوزه درس خواندم و سپس به‌دلایلی حوزه را رها کردم و وارد هوانیروز شدم؛ هرچند پدرم به‌شدت مخالف بود.
چرا؟
پدرم همیشه می‌گفــت تو بچـه من هستی، من تو را بهتر می‌شناسم. تو فقط به درد روحانیت می‌خوری. خودم هم به طلبگی علاقه داشتم. یک‌سال به حوزه رفتم، ولی بعد به دلایلی وارد هوانیروز شدم.
چه دلایلی؟
دلایل خداپسندانه. برای سرپرستی تعدادی بچــه، نیـاز مـــالی داشتــم؛ به‌همین‌دلیل وارد ارتش شدم. پدرم می‌گفت ارتش را رها کن، بیا درس طلبگی را ادامه بده؛ من هزینه آن‌ها را می‌دهم، ولی قبول نکردم. کم‌کم به پرواز علاقه پیدا  کردم.
و چه سالی وارد ارتش شدید؟
19بهمن 1353 وارد ارتش شدم. پلاک هویتم فروردین 54 است. پس از دوره زبان، در دانشکده خلبانی هوانیروز اصفهان، وارد خط پرواز شدیم. با اساتید آمریکایی پرواز می‌کردیم. گواهی‌نامه خلبانی گرفتم. پس از آن دوره تخصصی خلبانی کبری دیدم. در دوران جنگ، خلبان کبری؛ یعنی درگیر با موشک، راکت و … .
 طلبگی را  چه کردید؟
وقتی انقلاب شد، می‌خواستم از هوانیروز استعفا بدهم و وارد حوزه علمیه شوم. جنگ‌های کردستان بود و آقا دستور دادند که به کردستان بروید. من مرخصی بودم. پدرم گفت: «تو اینجا چکار می‌کنی؟» گفتم: «مگر شما مخالف خلبانی نبودید، می‌خواهم برگردم حوزه». گفت: «من آن روز گفتم؛ حالا که جنگ شده باید بروی. برای این لباسی که تو بر تن داری، هزینه شده؛ باید بروی؛ در کنارش دروس حوزه را هم ادامه بده.»
و شما هر دو را  دنبال کردید؟
بله؛خلبان بودم و در کنار آن سروکارم با کتاب و حوزه بود. اول در انجمن اسلامی بودم و بعد به قسمت عقیدتی هـــــوانیــروز رفــتــم. پــس از آن گفتــم می‌خواهم لباس بپوشم. ساده برخورد کردند؛ فکر کردند شوخی می‌کنم. درنهایت بهار سال 60 ملبس شدم.
چطور هم‌زمان در دو لباس خدمت می‌کردید؟
به‌عنوان خلبان مأموریت می‌رفتم. گاهی به‌عنوان افسر عملیات هم بودم. از طرف دیگر، قسمت عقیدتی هم یک برگه یا همان مأموریت برایم می‌نوشت که به‌عنوان روحانی هم در منطقه هستم. آنجا دیگر روحانی اعزام نمی‌کردند. صبح تا ظهر پرواز می‌کردم. ظهر لباسم را عوض می‌کردم. پیــش‌نمــاز بودم. دوبــاره بعــدازظهـــر بالعکس. در اصفهان هم در هوانیروز کلاس‌های عقیدتی تدریس می‌کردم. بعدها در دانشکده به‌عنوان مسئول آموزش انتخاب شدم و روزی چندساعت تدریس می‌کردم؛ کلاس افسران و درجه‌داران و … .
ایراد  نمی‌گرفتند؟
اوایل، نظامی‌ها نامه نوشته بودند که این آقا لباس روحانی می‌پوشد. پرسیده بودند: «کم‌کاری می‌کند؟» گفته بودند: «نه؛ از بقیه هم بیشتر کار می‌کند و پروازهای زیادی انجام می‌دهد». پس از آن یک نامه آمد که هرکس دو شغل دارد (شغل‌هایی که لباس فرم دارند) باید یکی از آن‌ها را انتخاب کند. به من هم گفتند یکی را انتخاب کن. من هر دو را دوست داشتم. فرمانده هوانیروز گفته بود به‌دلیل شرایط جنگی، نمی‌شود او را از شیلد پروازی حذف کرد و او را از دست داد. در نتیجه ما ماندیم و از ما حمایت شد.
چطور؟
اسفند سال 62 به خانه‌های سازمانی شاهین‌شهر منتقل شدم. آنجا من را برای امام جماعت به مسجد قائم شاهین‌شهر معرفی کردند و هفت‌سال در این مسجد نماز می‌خواندم.  زمان‌های مأموریت به یکی از دوستان روحانی می‌گفتم به جای من برود تا از مأموریت برگردم. آنجا هم عده‌ای نامه نوشته بودند که این آقا هم خلبان است، هم اینجا نماز می‌خواند. مدتی می‌دیدم امام‌جمعه شاهین‌شهر آن زمان هر کجا منبر می‌روم، ایشان هم می‌آید و تا آخر می‌نشیند. یک‌بار به او گفتم ما را شرمنده می‌کنید. گفت نه، خودم را شرمنده می‌کنم؛ یک نامه برای تو نوشته‌اند. خودم حضوری‌آمدم تا هم از مردم بپرسم، هم سوادت را آزمایش کنم. حالا دارم یک نامه جوابیه می‌نویسم تا دهن‌ها بسته شود. درنهایت هم نامه‌ای نوشته بود که این آقا در کارش خیلی مهارت دارد. آن زمان معاند هم زیاد داشتیم.
در کدام عملیات‌ها شرکت داشتید؟
در بیشتر عملیات‌های غرب و جنوب حضور داشتم، ولی مهم‌ترین آن‌ها عملیات بیت‌المقدس، فتح‌المبین، فتــح‌الفتوح، شکــست حصــر آبــادان، بستــان، عملیات نصر 4 و 5 و… و تا پایان جنگ و قطع‌نامه و عملیات مرصاد.
کدام عملیات برای شما سخت‌تر بود؟
همه عملیات‌ها سخت بود، ولی برای من شکست حصر آبادان کار خیلی سختی بود.
شما را  چه صدا می‌زدند؟
بعضی‌ها می‌گفتند «حاج‌آقا»، برخی «حسینی»، غریبه‌ها درجه را صدا می‌زدند و آشناها می‌گفتند «سید».
با کدام شخصیت‌ها بیشتر  پرواز کردید؟
همه بچه‌ها خوب بودند، ولی برخی با ما کمتر پرواز می‌کردند. عده‌ای هم‌تیپ خودمان بودند و باهم مچ شده بودیم. من با شهیدشیرودی و شهیدکشوری زیاد پرواز داشتم. با شهیداحمد نجاریان بیش از 80ساعت پرواز داشتم؛ با شهید علی حراف بیش از 40 ساعت و … .
می گــویند شمــا نتــرس بودیــد؛ به گونه‌ای که همه حاضر نبودند با شما پرواز کنند!
من در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شدم. بینش من نسبت به مرگ متفاوت بود. ناراحتم که چرا شهید نشدم! در کل، آن‌هایی که شجاعت دارند خونسردی بیشتری دارند، راحت‌تر پرواز می‌کنند و در پرواز به آن‌ها خوش می‌گذرد. زمان جنگ بعضی‌ها در پرواز اصلا نمی‌فهمیدند کجا می‌روند، کجا می‌آیند. تمام مسیر در این فکر بودند که در موقعیت موردنظر چه خبر است، ولی ما دشت، رودخانه و کوه، همه را نگاه می‌کردیم و لذت می‌بردیم. اگر امکانش بود آهنگ هم گوش می‌دادیم و باهم گپ می‌زدیم.
در خاطرات شهیدشیرودی نام شما هم به‌عنوان هم‌پروازی ایشان دیده می‌شود؟
مــا حدود 40 روز با همــدیگـــر هرروز پرواز می‌کردیم؛ پروازهایی که کمتر کسی حاضر بود انجام دهد. بیشتر این پروازها امنیتی بود. سردشت، سقز، بانه، مریوان، پاوه، کامیاران، نقده، خوی؛ همه این مناطق را با شهیدشیرودی و شهیدکشوری پرواز کــردیم. یک‌بــار بــرای مــأموریــت به کرمانشاه رفتیم. در فرودگاه سنندج یک‌هواپیمای 330، دارو آورده بود. شهیدشیرودی به من زنگ زد و گفت، باید برویم سنندج؛ هواپیما را دارند می‌زنند. وقتی پرواز کردیم یک تویوتا بود، پشتش خمپاره گذاشته بودند. شهیدشیرودی گفت: «بزنش!» بعد سؤال کرد: «می‌ترسی؟» گفتم: «نه؛ از چی بترسم؟ من از خودم بیشتر می‌ترسم تا از جنگ.» گفت: «یعنی چه؟» گفتــم: «من بیشتــر از همــه از اعمال خودم می‌ترسم.» ما از دانشکده همدیگر را می‌شناختیم. اصلا انتظار نداشتم چنین جوابی به من بدهد. گفت: «این خودش یک‌نوع تکامل است که تو از خودت و اعمالت می‌ترسی و از جانت نمی‌ترسی.» همه ما نظامی‌ها را انقلاب ساخته بود. عملیات تمام شد و در باند سنندج نشستیم؛ سپس با شهیدکشوری پرواز کردیم.
چرا؟
اطلاع دادند که ماشین دیگری دارد هواپیما را می‌زند. این‌بار با شهیدکشوری پرواز کردیم. ماشین را پیدا کردیم؛ گفت: «بزنش!» دو تا رگبار بستیم، فرار کرد. یکی از این ژیان مهاری‌ها بود که کالیبر 50 گذاشته بود و به هواپیما 330 شلیک می‌کرد؛ سه نفر هم داخلش بودند. وقتی از کرمانشاه به سمت سنندج می‌روی، یک روستا سمت چپ است. مدرسه‌ای آنجا بود و بچه‌ها در حیاط مدرسه بازی می‌کردند. ژیان مهاری فرار کرد و رفت پشــت مدرســه. شهیــدکشـوری گفــت: «بزنش!» گفتم: «نمی‌زنم!» پرسید: «چرا؟» گفتم: «این‌همه دانش‌آموز توی حیاط هستند.» او از من ارشدتر بود؛ همچنین خلبان یک پرواز بود و اجرای دستورش واجب بود، ولی هرچه گفت بزنش فرار می‌کند، قبول نکردم. گفت: «اگر نزنی باید برویم پایین آن را پیدا کنیم.» گفتم: «دانش‌آموزان را چه‌کار کنیم؟ من چنین کاری نمی‌کنم!»  کمی باهم چالش کردیم. به حضرت زهرا(س) توسل کردم که کمک کند؛ چون این موضوع ممکن بود برای من یک پرونده سنگین شود. در حین توسل، ماشین از آن طرف بیرون آمد و رفت توی جاده به طرف کرمانشاه. فریاد زدم: «بیرون آمد!» شهیدکشوری گفت: «بزنش!» ماشین را به رگبار بستم. بعد از این جریان شهیدکشوری آمد پیش من و باهم روبوسی کردیم. گفت: «من از دست این‌ها کلافه شده بودم؛ شاید حق با تو بود.» شهیدکشوری انسان کاردرستی بود، قرآنش ترک نمی‌شد و رفتارش با دیگران بسیار شایسته بود.
مــأمــوریت‌های هــوایی شمــا  از چه لحاظ سخت و حساس بود؟
گاهی اوقات هواپیما نمی‌توانست برود؛ چون رادارهای موشکی آن را می‌زدند. مأموریت ما بود که برویم و آن‌ها را مــوردهــدف مــوشکـــی قــرار دهیــم تـــا هواپیماها بتوانند بروند، بمباران کنند.هلی‌کوپتر از روی سطح زمین که با سرعت حرکت می‌کند زیر برد موشکی قرار می‌گیرد؛ مگر آنکه  150 پا بیاید بالاتر موشک بگیرد؛ در نتیجه خلبان‌های ما را با کالیبر کوچک، حتی با کلت هم شهید کردند.
جایی گفتید خلبان کبری، یعنی درگیری با موشک و راکت. این را  بیشتر توضیح دهید.
یک‌بار در یکی از عملیات‌ها، تأسیسات مهندسی عراقی‌ها داشتند بین اهواز و خرمشهر جاده‌سازی می‌کردند. شروع کردیم به زدن آن‌ها. بعد گفتیم الان باخبر می‌شوند. به رفیق پروازی‌ام که سرهنگ رحیم‌نواز بود، گفتم بنشین! هرکدام از ما یک ژ 3 با دو خشاب معادل 40 تیر داشتیم. تایر ماشین‌ها را زدم. او مرتب می‌گفت: «بیا بالا، بیا بالا! سوار شو!» می‌گفتم: «صبر کن؛ باید این‌ها را بزنم.» فشنگ‌های او را هم گرفتم و تمام باک‌ها را سوراخ کردم.همه را زدم؛ چیزی باقی نگذاشتم. ناگهان یک کرد عراقی در میان بوته پیدا شد. اسلحه خالی را به طرف او گرفتم. او تسلیم شد، بعد هم او را سوار هلی‌کوپتر ۲۱۴ به خلبانی سرهنگ بهمن خلیلی کردم. علت شلیک به تایر و باک ماشین‌ها این بود که تا آمدن نیروهای ارتش و سپاه نتوانند تجهیزات را ببرند که یک‌دفعه دو تا میگ آمد؛ اسلحه‌هایمان هم خالی بود.  20 دقیقه مانور دادیم و با آن‌ها درافتادیم تا رفتند. این فن درگیری با هواپیما را از یک استاد آمریکایی یاد گرفته بودم. از او خیلی چیزها یاد گرفتم. همیشه در دوره‌ها مرا انتخاب می‌کرد. از او پرسیده بودند چرا او را انتخاب می‌کنی؟ گفته بود این اخلاقش خیلی خوب است. اعصابم با او آرام است، خوب یاد می‌گیرد، زیاد هم حرف نمی‌زند و مهربان است.
گفتید مورد سانحه هوایی قرار گرفتید.  چند بار؟
17 بار.
چندمورد از آن‌ها را توضیح دهید.
در اوایل جنگ در کردستان عده‌ای محاصره شده بودند و کسی برای نجات آن‌ها داوطلب نبود. با شهیدنجاریان شخصا داوطلب شدیم و رفتیم؛ حتی توبیخ هم شدیم. آن‌ها را نجات دادیم که موقع برگشت سانحه دادیم. من از روی هلی‌کوپتر پریدم و لگنم شکست. گفتند باید بروی اصفهان شش‌ماه استراحت کنی. یک‌هفته همان‌جا استراحت کردم و بعد شروع کردم به پروازکردن. جوان بودیم و عاشق. متأسفانه لگنم بد بسته شد و پایم کوتاه شد.در عملیات نصر 4، چهل‌گلوله ضدهوایی به هلی‌کوپتر خورد؛ شش تا از آن‌ها دور سر من خورد و ملخ نابود شد. دیگر یک قطره روغن  هیدرولیک و بنزین در هلی‌کوپتر نمانده بود. هیدرولیک که نباشد، سیستم قفل می‌کند، بدون بنزین، موتور از کار می‌افتد و روغن که نباشد، پره‌ها همدیگر را می‌خورند. وقتی روی زمین نشستیم، یک قطره مایع نداشتیم؛ چهل گلوله هم خورده بود، ولی چه شد که ما رسیدیم، فقط خدا و دعاهایمان بود.
با این حساب جانباز هم هستید.
جانباز 53 درصد.
در دوران کاری چندساعت پرواز داشتید؟
من از سال 68خلبان ارشد بودم؛ یعنی بالای هزار ساعت پرواز کرده بودم، آن هم با دو تا کار به‌طور هم‌زمان. بیش از 1200ساعت پرواز ثبت کرده‌ام؛ با اینکه من و شهید احمد نجاریان از اول باهم عهد بستیم که حق مأموریت نگیریم و یک ریال هم نگرفتیم. خلبان‌ها نوبتی پرواز می‌رفتند. من وقتی برمی‌گشتم، اگر حتی یک‌ساعت پس از بازگشت از من می‌خواستند دوباره پرواز کنم، هیچ مشکلی نداشتم. یک‌بار بعد از سی روز از دزفول برگشته بودم. هنوز اولین ناهار را در خانه نخورده بودم که خبر دادند عملیات شکست حصر آبادان است و من دوباره برای مأموریت برگشتم.
پرواز در آسمان چه حال و هوایی دارد؟
پرواز خودش یک وسیله است، مثل رانندگی؛ منتها ترس و هیجان پرواز فرق دارد. از طرف دیگر، انسان آن بالا  تنها می‌شود و این تنهایی آدم را به فکر وا می‌دارد. شاید بعضی‌ها به‌عنوان یک کار به آن نگاه کنند، اما وقتی جور دیگری به آن نگاه کنی، جور دیگری هم از آن لذت می‌بری؛ البته پرواز برای من بعد از روحانیت با زمان قبل از روحانیت خیلی فرق کرد.
چه فرقی؟
دیگر پرواز برای من یک کار فیزیکی نبود و با یک دید الهی به آن نگاه می‌کردم. حس می‌کردم در پرواز به خدا نزدیک‌تر می‌شوم. زمان پرواز از زمیــن کنــده می‌شــوی. تــرس دارد؛ به‌خصوص در زمان جنگ. در این مواقع آن‌هایی که اهل خدا هستند، دعا می‌کنند. دعا دانه‌پاشیدن خداست؛ آدم را یک‌جــایی گیــر می‌انــدازد تـــا بنده‌اش دعا کند. دعا که کرد، جوابش را می‌دهد. خلبانی شغل معنوی است. بهترین درس عملی خداشناسی است. انسان سراپا نیاز است؛ هرچه در این دنیا به انسان مربوط است، نیاز است. صاحب این نیاز کسی است که ناز دارد، به هیچ نیاز ندارد و منبع ناز است. خدا با نیاز انسان را هدایت می‌کنــد؛ البتــه گـــاهی امتحـــان هــم دارد. این احساس نیاز در پرواز بیشتر است؛ چون ترس داری، می‌خواهی برگردی، پایت را روی زمین بگذاری. 10ثانیه به 10ثانیه باید آمپرها را چک کنی. حواست باید به هواپیمای دیگر، به سیم برق و کابل، به کوه‌ها و به دشمن باشد. سرعت و زاویه‌ات درست باشد. باید همه چیز را کنترل کنی و این‌هــا همه نیـاز اســت؛ پس بیشتــر خداخدا  می‌کنی. خلبان اگر طرف خدا رفت، عارف می‌شود. شهیدنجاریان یکی از این خلبان‌های عارف بود.
از شهید نجاریان برایمان بگویید.
نجاریان  11 مهر 59 شهید شد، ولی در این چند روز به اندازه 10 نفر کار کرد. اخلاق و رفتارش بی‌نظیر بود. یک‌بار که باهم رفته بودیم خط، دیر آمدیم، غذایی نمانده بود. من کمی دلخور شدم. گفت: «ول کن، سخت نگیر، یک چیزی می‌خوریم.» چند تکه نان خوردیم. بعد یک نفر آمد، پرسید: «آنجا چه خبر؟» من گفتم: «هیچی بابا، شما خوابید، این عراقی‌ها دارند می‌آیند.» با پا به من زد و گفت: «شوخی می‌کند؛ اصلا این خبرها نیست؛ عراق نابود است!» وقتی آن شخص رفت، به من گفت: «این‌طوری داری به مردم امید می‌دهی؟ تو نباید این حرف را بزنی! حتی اگر عراق این بغل هم باشد، تو باید به مردم امید بدهی!» گاهی اوقات که در ارتفاع پایین پرواز می‌کردیم، وقتی برای مردم محلی دست تکان می‌دادم، می‌گفت: «آفرین! باریکلا! خوشم می‌آید با این‌ها احساساتی برخورد می‌کنی.» خیلی کاردرست بود. صبح روزی که شهید شد دزفول بودیم. نیمه‌شب بلند شده بود با تفنگ به پای من می‌زد، می‌گفت: «بلند شو سید! بلند شو!» گفتم: «چیه؟» گفت: «نمازت قضا شد.» به ساعت نگاه کردم، دیدم یک ساعت به اذان مانده بود. گفت: «نماز شبت قضا می‌شود؛ بلند شو!»
موردی اتفاق افتاد برای شما  که مردم در این دولباس شما را اشتباه بگیرند؟
ســال 65 به کــرمانشــاه منتقــل شــدم. دوره‌هــای چهــل‌روزه آنجــا بــــودیـــم و کلاس‌های عقیدتی تدریس می‌کردیم. مأموریت‌های پروازی هم داشتیم. وقتی می‌خواستم به اصفهان بیایم. اتوبوس دم در هوانیروز کرمانشاه مرا سوار می‌کرد. همه مرا می‌دیدند که با لباس پرواز و ساک‌به‌دست سوار می‌شدم. در اولین ایستگاه پیاده می‌شدم و لباس روحانیت را می‌پوشیدم. یک‌دفعه مسافرها جا می‌خوردند. می‌گفتند این آخوند از کجا آمــد؟! بعضـــی وقـــت‌هـــا متلــک هـــم می‌انداختند. راننده، آقا‌رضانامی بود؛ می‌گفت: «بابا ، این همون خلبانه» و  همه تعجب می‌کردند.