سردار متولد چه سالی هستید؟
سال 1327.
اصالتا اهل کجا هستید؟
در درچه اصفهان به دنیا آمدم، سهسالگی به عراق مهاجرت کردیم و تا 18 سالگی آنجا بودیم.
چرا عراق؟
پدرم برای زیارت عتبات به عراق سفر کرد و به دلیل نبود شغل در ایران در آنجا ماندگار شد. آن سالها ایران ازنظر اقتصادی وضعیت اسفباری داشت. ابتدا خودش بهتنهایی آنجا کار میکرد؛ ولی پس از چند سال ما را هم به آنجا برد. سال 1330 من سهساله بودم که به عراق رفتیم.
شغل پدر چه بود؟
گلخانه داشت و به پرورش گل مشغول بود.
اوضاع زندگیتان در عراق چطور بود؟
با شروع در دوران تحصیل من، به ایران بازگشتیم و چون آن زمان در شهر درچه مدرسه مناسبی نبود، باید برای درسخواندن به اصفهان میآمدیم؛ اما مشکل رفتوآمد موجب ترک تحصیلم شد. پس از دو سال مجددا به دلیل شرایط نامناسب شغلی به عراق بازگشتیم. مدارس آنجا نظامقدیم بود. باید اول دوره راهنمایی را میگذراندم؛ ولی به دلیل ترکتحصیل و بالارفتن سن اجازه ورود ندادند و باید بهصورت آزاد درس میخواندم و در امتحانات پایان سال شرکت میکردم. روزها در تعمیرگاه پدر دوستم کار میکردم و شبها درس میخواندم. دوستم بعدازظهرها که برمیگشت، برای من درسها را تکرار میکرد و جزوههایش را به من میداد. در مقطع دبیرستان باز همین مشکل را داشتم. روزها کار میکردم و شبها درس میخواندم. چون دبیرستان هزینهبر بود و باید خودم هزینههای خودم را تأمین میکردم.
در همان تعمیرگاه کار میکردید؟
خیر، شغلم را عوض کردم. با یکی از ایرانیهای ساکن عراق که خشکشویی داشت، شریک شدم. همچنین با یکی دیگر از دوستانم شروع به ساخت بویلرهای بخار برای خشکشویی کردیم.
در کدام شهر عراق ساکن بودید؟
دوران دبستان و راهنمایی در کاظمین بودیم و برای دبیرستان به بغداد رفتیم.
چه شد که به ایران بازگشتید؟
آن سالها که عراق بودیم، سه تا رژیم عوض شد تا رسید به صدام. من مسائل سیاسی عراق را بهشدت پیگیر بودم و از اوضاع سیاسی، اقتصادی و نظامی عراق اطلاعات کامل داشتم. اواخر تحصیلم اوضاع عراق بسیار بد شد. رژیم و مردم عراق با ایران و ایرانی به خاطر درگیری کردها بد شده بودند. خشکشویی ما نزدیک پاسگاه پلیس بود. پرسنل وقتی لباس فرماندهان و خودشان را میآوردند، چون لهجه ایرانی نداشتم و عربی را سلیس صحبت میکردم، یک درصد هم احتمال نمیدادند من ایرانی باشم؛ به همین دلیل مرتب به من میگفتند: «حیف تو نیست با این ایرانی (شریکم) کار میکنی؟» از طریق روایتهایی که هر روز میدیدم و میشنیدم، متوجه شدم بهزودی ایرانیها را بیرون میکنند. بهسرعت هرچه داشتم را فروختم. به پدر هم گفتم باید بفروشیم و قبل از اینکه بیرونمان کنند، خودمان برویم و همین کار را هم کردیم.
پس از بازگشت به ایران چه کردید؟
بلافاصله به سربازی رفتم؛ سال 48 بود. دو سال هم به تأخیر افتاده بود.
*سربازی کجا بودید؟
ما را فرستادند کرمان؛ آنجا از گارد شاهنشاهی برای انتخاب نیرو آمده بودند. شرایط خاصی داشت. یکی از شرایط آنها این بود که فرد خودش و بستگانش بههیچوجه خارج از کشور نرفته باشند. شناسنامه خودم و پدر و مادرم ایرانی بود. عقبه ثبتی گویای این بود که من ایران بودم؛ ولی باز هم استرس داشتم، توکل کردم و ثبتنامم را انجام دادم. پذیرفته شدم و برای دوره آموزشی به سلطنتآباد تهران رفتم. ورود من به گارد شاهنشاهی سرفصل جدا و تأثیرگذاری بود.
چرا اصرار داشتید در گارد شاهنشاهی باشید؟
ه دلیل حساسیت سیاسی و فکری میخواستم از اوضاع آنجا مطلع شوم. با حضور در گارد شاهنشاهی بهرههای سیاسی و نظامی بسیاری بردم. با سیستمهای صوتی و تصویری آنجا آشنا شدم به خاطر زرنگبازیهای اصفهانی، اعتماد آنها را جلب کردم و توانستم با سیستمهای الکترونیکی و جنگ الکترونیک آشنا شوم. به پردازش و مخابره اطلاعات دسترسی پیدا کردم، اطلاعات زیادی درباره جنگ الکترونیک کسب کردم و توانستم در دفاع مقدس به کار بگیرم.
پس از سربازی چه شغلی را انتخاب کردید؟
در آزمون ذوبآهن قبول شدم و بهعنوان تکنسین مکانیک مشغول به کار شدم؛ حقخوری میکردند. من موتور خودرو را تعمیر میکردم، سرشیفتها پاداش میگرفتند. به دلیل همین ناعدالتیها بیرون آمدم. پسازآن در توانیرو پذیرفته شدم. ابتدا بهعنوان کارگر عادی بودم؛ ولی خیلی زود کار را از تکنسینهای ایتالیایی یاد گرفتم، درصد بیشتر کار را ما انجام میدادیم؛ ولی حقوق خوبی به ما نمیدادند. از این کار هم استعفا دادم و سراغ خریدوفروش موتور رفتم. در درچه نمایندگی موتورسیکلت داشتم و البته در کنار آن، تعمیرگاه موتورهای سنگین. خداروشکر درآمدم هم خوب بود. معروف شده بودم به حج علی موتوری.
از دوران انقلاب و فعالیتهایتان بگویید.
آن زمان در همه فعالیتهای انقلابی، کارهای نظامیگری، ساختن موادمنفجره و رساندن آنها به انقلابیون اصفهان، شهر ری و… شرکت داشتم. بلافاصله پس از انقلاب هم فعالیت گروهکها و منافقان علیه جمهوری اسلامی آغاز شد. ابتدا در گنبدکاووس و سپس سیستان و بلوچستان و کردستان. هم باید با اشرار و معاندان مبارزه میکردیم، هم با قاچاقچیان کالا. من در گنبدکاووس و سیستان و بلوچستان بهصورت فعال مشارکت داشتم.
و با شروع جنگ تحمیلی …؟
جنگ که شروع شد، تازه از سیستان و بلوچستان به اصفهان آمده بودم تا پس از جمعآوری نیرو دوباره به سیستان بازگردیم. بعد وضعیت به صورتی شد که بهجای سیستان به جنوب اعزام شدیم.
چه تاریخی اعزام شدید؟
15 مهر 59.
محل اعزام؟
از طریق سپاه اصفهان به قرارگاه منتظران شهادت اعزام شدیم. سپاه پاسداران در محلی به نام گلف مستقرشده بود و نیروهای اعزامی را بر اساس توانایی و نیاز به مناطق مختلف اعزام میکرد.
شغلتان را چه کردید؟
با تشکیل سپاه پاسداران وارد سپاه شدم. مغازه هم برقرار بود، البته خودم هیچوقت نبودم و شاگردهایم کار میکردند.
مسئولیتی هم به شما واگذار شد؟
چون 15 سال در عراق زندگی کرده بودم، به دلیل تسلط به زبان عربی، پیشنهاد دادم اجازه بدهند به عراق بروم و برای جمهوری اسلامی کارکنم. فرمانده، سردار سیدیحیی رحیم صفوی گفتند درحال حاضر شرایط بهگونهای است که نمیدانیم عراقیها تا کجا آمدهاند. اگر شما بتوانی بهاتفاق چند نفر از عربزبانان منطقه، موقعیت دشمن را گزارش دهید، کمک بسیار بزرگی کردهاید. همین شد که با دستور ایشان بهعنوان مسئول اطلاعات عملیاتمحور اهواز تا آبادان انتخاب شدم و بهاتفاق دو نفر از عربزبانان به دارخووین رفتیم و دفتر مرکزی اطلاعات را آنجا دایر کردیم. در منطقهای به نام انرژی اتمی، دکل بزرگی به ارتفاع 120 متر بود، از روی آن دیدبانی دادیم و متوجه شدیم عراقیها دارند وسایل زرهی و خودروهای خود را از رودخانه کارون عبور میدهند. مردم هم داشتند از خرمشهر سمت غرب کارون فرار میکردند و به روستاهای حاشیه کارون پناه میآوردند.
چه کردید؟
با دیدن مردم، عراقیها را فراموش کردیم. مردم با پاهای زخمی و تاول بدون آب و غذا بودند. خودرویی فراهم کردیم و آن را با قایق به آنطرف کارون عبور دادیم و مردم را از غرب کارون آوردیم. وقتی سرمان خلوت شد، گزارشهای تهیهشده را برای قرارگاه بردیم. پس از اطلاع از وضعیت، تعدادی نیرو اعزام کردند که آنها را در منطقه مستقر کردیم. هرروز گزارشهای تهیهشده را به قرارگاه منتظران شهادت تحویل میدادیم. یکی از روزهای آذرماه، بین راه نزدیکهای ظهر یک هلیکوپتر عراقی با مسلسل خودروی ما را مورد هدف قرار داد.
اتفاقی هم برایتان افتاد؟
چندین متر آنطرفتر پرتاب شدم. ترقوه سمت چپم شکست. مرا با آمبولانس به شادگان بردند. آنجا گفتند باید سریع او را به ماهشهر ببرید. مرا گذاشتند عقب یک خودروی ریو. شب بود؛ عقب ماشین تنها خوابیده بودم، نمیتوانستم دست و گردنم را تکان دهم. بهخاطر اینکه ماشین را نزنند، چراغها را روشن نمیکردند. شروع کردم با خدای خودم رازونیازکردن «خدایا به همین زودی! من هنوز کاری نکرده زخمی شدم. نمیخواهم ناکارآمد شوم.» فکر میکردم دستم شکسته، نمیدانستم ترقوهام شکسته. گفتم خدایا اگر آنیکی دستم هم بشکند تا به نتیجه نرسم دست برنمیدارم. هنوز حرفم تمام نشده بود که نجوایم به استجابت رسید. خودروی ریو که چراغ خاموش میرفت، به خودروی جلویی اصابت کرد و من با گردن با شتاب رفتم توی سینه خودرو و آنیکی ترقوهام هم شکست. وقتی رسیدیم ماهشهر گفتند ما نمیتوانیم کاری انجام دهیم و مرا با هلیکوپتر به اهواز منتقل کردند. ازآنجا هم با هواپیما به تهران اعزام کردند. در بیمارستان امامخمینی(ره) بستری شدم. دکتر گفت نمیتوانی جراحی یا شکستهبندی انجام دهم. فقط میتوانم ترقوهها را بکشم، به همدیگر برسانم و به صورتی که دستهایت بالاست آتل بگیرم. شش ماه هم باید در آتل باشد. خلاصه قبول کردم.
س از چه مدت به منطقه برگشتید؟
بعد از دو ماه و نیم با همان آتل به منطقه بازگشتم.
خانواده اعتراضی نداشتند؟ آنها را چه کردید؟
من آن زمان چهار فرزند داشتم. بهاتفاق آنها در راه جهاد مهاجرت کردیم.
چطور؟
با حاجخانم صحبت کردم. گفتم شما برای رفتن من موافقت کردی، برگشت در این راه تضمینی ندارد. میخواهی چکار کنی؟ گفت اگر صلاح بدانید ما هم همراه شما میآییم. گفتم آنجا پر از تیر، ترکش و بمب و شیمیایی است. گفت خون ما که رنگینتر از شما نیست. گفتم پس من میروم؛ اگر شرایط مساعد بود، شما را با خود میبرم. برگشتم منطقه. از مسئول شورای دارخووین یک خانه گرفتم و همسر و چهار فرزندم را به آنجا بردم. خانوادههای دیگر هم بودند.
تا چه سالی خانواده آنجا ساکن بودند؟
تا سال 62 در دارخوین بودند. پس از آن در اهواز ساکن شدند و سال 65 به اصفهان بازگشتند؛ اما خودم سال 70 برگشتم.
کار شنود را از کجا و از کدام عملیات شروع کردید؟
قبل از عملیات فرمانده کل قوا، دشمن بهمنظور گسترش خط، حمله کرد که با شکست روبهرو شد. هنگام بازگشت یک نفربر جا گذاشت. بلافاصله بیسیم نفربر عراقی را باز کردیم و روی میز مستقر کردیم. فرکانس بیسیم با فرکانس آنطرف همچنان یکی بود. بچهها شنود کردند. از طرف دیگر یک رادیو جیبی داشتم که همیشه همراهم بود. دریکی از شناساییهای غرب کارون از طریق همین رادیو، صدای عراقیها را شنیدم. حساس شدم، فرکانس را چرخاندم و متوجه شدم آنها هم با موج افام و هم ایام آشکار صحبت میکنند. ازآنپس بهراحتی بدون هیچ وسیله تخصصی صدای عراقیها را شنود میکردیم. به همین منظور دو نفر از مجاهدان عراقی را که پناهنده شده بودند، در مقر اطلاعات قرار دادم و گفتم وظیفه شما شنود و جمعآوری اطلاعات است. عراقیها خیلی ما را دستکم گرفته بودند و فکر میکردند ایرانیها هیچ تجهیزات و تخصصی ندارند.
مقر شما کجا بود؟
مقر مرکزی ما در دارخوین و مقر تاکتیکی در سلمانیه بود.
خب از عملیات فرمانده کل قوا برایمان بگویید.
برای این عملیات از چند ماه قبل شروع به کار کردیم. در روستایی به نام روستای محمدیه مستقر بودیم. فاصله ما تا عراقیها دو کیلومتر بود. این دو کیلومتر را به هر طریقی که میخواستیم شناسایی کنیم، امکانپذیر نبود؛ چون عراقیها با یک دکل دیدبانی روی کل منطقه دید داشتند. ابتکار عملی که به خرج دادیم این بود که از محل استقرار نیروهایمان به سمت دشمن، مسافتی به طول 1750 متر حفر کردیم. داخل این کانال بعد از هر فاصله تقریبی 200 متر یک سنگر جمعی برای استراحت ایجاد کردیم؛ همچنین مهمات و مواد غذایی را در آنجا قرار میدادیم. کندن 1750 متر کانال شبانه بدون تجهیزات بسیار کار مشقتبار و ویژهای بود. به قول سردار بنی لوحی این عملیات، عملیات عاشورایی بود؛ زیرا یاران امام از حداقل امکانات هم محروم بودند. نیروها از طریق همین کانال شبها با دوربین دیددرشب بالا میآمدند و مواضع دشمن را شناسایی میکردند. یکی از محورهای بسیار موفق ما برای حمله به عراقیها همین محور بود. البته سه محور دیگر هم داشتیم. یک محور در حاشیه رودخانه بود که از طریق بوتههای نیزاری نیروها راحت میتوانستند بالا بیایند و شناسایی کنند. محور دیگر در حاشیه جاده آسفالت بود که تقریبا هر صد متر یک پل بود که خود اداره راه، این پلها را برای عبور آب و جلوگیری از سیلاب زیر جاده زده بود و بچهها از طریق این پلها بالا میآمدند و شناسایی میکردند. محور دیگری هم در غرب رودخانه داشتیم که اگر دشمن متوجه شد یا از ما اسیر گرفت، این محور را داشته باشیم.
سمت شما در عملیات فرمانده کل قوا چه بود؟
معاون اطلاعات عملیات بودم. همچنین کار شنود و جنگ الکترونیک را در منطقه دارخوین و عملیات فرمانده کل قوا راهاندازی کردم و همه مکالمات عراقیها را شنود میکردیم.
عملیات چگونه شکل گرفت؟
برای عملیات کل قوا آماده بودیم. مقدمات و شناساییها انجام شده بود، قبل از عملیات، عراقیها سروصداهایی شنیده بودند، تا نزدیک خط آمده بودند و نگهبان ما را در حاشیه جاده غافلگیر کرده بودند. تعدادی از نیروهای مخصوصشان را هم به خط پدافندی ما فرستاده بودند. یک سری سنگر خالی و متروکه داشتیم که رفته بودند داخل این سنگرها. از طریق شنود متوجه شدیم که یکسری عراقی دارند آدرس میدهند که ما پشت سر ایرانیها هستیم. آنها عقبه خط ما نفوذ کرده بودند. تعدادی نیروی اطلاعاتی زبده به محل سنگرها فرستادیم. بیش از بیست نفر آمده بودند. تعدادی از آنها کشته شدند و مابقی را دستگیر کردیم. از طرف دیگر یکی از بچههای ما از مجاهدان عراقی بهجای دشمن از طریق بیسیم صحبت کرده بود و گفته بود چرا نمیآیید ما آمادهایم. آنها هم مطمئن آمدند و به این طریق به لطف خدا غافلگیری صددرصدی روی خط عراقیها انجام شد. به 50 متری خط دفاعی ما که رسیدند، آنها را به رگبار بستیم. ابتکار عمل در ایجاد کانال بهاضافه شنود همچنین غافلگیری دشمن و فرماندهی درست، عامل موفقیت این عملیات بود.
رزمندههای اصفهانی چقدر در این عملیات نقش داشتند؟
70 الی 80 درصد نیروها و فرماندهان این عملیات، اصفهانی بودند. مابقی از استانهای زنجان و مازندران.
چرا این عملیات به فرماندهی کل قوا نامگذاری شد؟
بنیصدر رئیسجمهور و جانشین فرماندهی کل قوا وابستگی خودش را به خارج از کشور و منافقان علنی کرد. شرایط کشور اسفبار بود. از حضرت امام درخواست شد او را برکنار کند. مجلس آن زمان هم رأی به عدم صلاحیت بنیصدر داد و به این دلیل حضرت امام او را عزل کرد. اولین مأموریتی که بعد از عزل بنیصدر انجام شد، این عملیات بود که در تاریخ 21 خرداد سال 1360 انجام شد. به همین دلیل نام عملیات «فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا» انتخاب شد.
دستاوردهای این عملیات چه بود؟
در این عملیات با تصرف خط دشمن و عمقدهی به منطقه، خط عراقیها را گرفتیم و توانستیم تا سه کیلومتر جلو برویم و خط دفاعیمان را تشکیل دهیم.
و تلفات دشمن…؟
250 نفر کشته و 246 نفر اسیر. همچنین 25 دستگاه تانک و نفربر دشمن منهدم شد و دوازده دستگاه به غنیمت گرفتیم.
تعداد نیروهای ما در مقابل نیروهای دشمن چگونه بود؟
در این عملیات دشمن 1500 نفر نیرو داشت؛ درحالیکه استعداد ما 500 نفر نیرو بود. در استانداردهای جهانی همیشه طرفی که میخواهد عملیات کند، باید سه برابر نیرو داشته باشد. ما برعکس با کمترین نیرو به مقابله با سه برابر استعداد خودمان به جنگ با دشمن رفتیم و همینطور که قرآن کریم میفرماید «کم من فئه قلیلَه غلبَت فئَه کثیرَه بِإذنِ اللّهِ وَاللّه مع الصابرین؛ بسا گروه اندکی که به توفیق خدا بر گروه بسیاری پیروز شدند و خدا با صابران است» توانستیم بر دشمن پیروز شویم.
و سردار اسحاقی تا پایان جنگ، معاون اطلاعات عملیات و مسئول جنگ الکترونیک میماند؟
تا زمان عملیات فتحالمبین، معاون اطلاعات عملیات، همچنین مسئول جنگ الکترونیک و شنود بودم. در عملیات فتحالمبین فرمانده کل سپاه گفتند شما دیگر باید وقتت را روی اطلاعات برونمرزی بگذاری و سیستم جنگ الکترونیک را تقویت کنی. چون ما در این چند عملیات از آن بسیار بهره بردیم. از آن به بعد بهعنوان فرمانده یگان جنگ الکترونیک کل سپاه معرفی شدم و کار تخصصی انجام میدادم. پژوهش، شناسایی دشمن برای بهکارگیری سیستمها و… . پس از عملیات کربلای 4 بنا به دعوت فرمانده سپاه اصفهان بهعنوان معاون اطلاعات سپاه اصفهان معرفی شدم و با حفظ سمت معاون قرارگاه فاو بودم. سال 66 فرمانده تیپ بقیهالله شدم و سال 69 طی حکمی فرماندهی لشکر پنجم مجاهدان عراق را گرفتم و تا سال 70 آنجا بودم.