شترها چگونه با شکلات، کینه‌ها را کنار می‌گذارند؟

آقاصدرا رو کرد به سمانه‌خانم و گفت: «حاج‌خانم! بگید سوسن‌جان بیاد.» سمانه‌خانم بلند شد تا برود سمت اتاق سوسن که با دمپایی پاشنه‌بلندش، بی‌هوا پای مهین‌خانم را له کرد. 
 
مهین‌خانم بعد از جیغ بلندی، از حال رفت. آقا مسعود و مازیار به سمت او جهیدند تا به دادش برسند. سوسن هم که از شنیدن صدای جیغ ترسیده بود، از اتاق پرید بیرون. آن‌قدر با شتاب به سمت هال دوید که پایش به لبه فرش گیر کرد و با سر رفت توی شکم مهین‌خانم.یک‌ربع بعد، سمانه‌خانم هنوز داشت از مهین‌خانم حلالیت می‌طلبید که آقاصدرا گفت: «رفع قضابلا بوده؛ خداروشکر که به‌خیر گذشت!»مهین‌خانم گفت: «دست شما درد نکنه؛ حالا من شدم مرغ و خروس و ماهی؟» سمانه‌خانم پشت دستش را گاز گرفت و گفت: «خدا مرگم بده. دور از جون. این حرف‌ها چیه؟!» آقا مسعود به مهین‌خانم گفت: «حالا دیگه کاریه که شده.» بعد هم با دست اشاره کرد به سوسن و گفت: «جبهه مقابل هم به سهم خودش تلفات داده!» سوسن که مدام چشم از چشم‌های غضبناک مهین‌خانم می‌دزدید، با خجالت گفت: «نه! من که چیزیم نشد!» آقـــامسعود پـــیِ شـــوخی نـــاکــــام قبلی‌اش را گـــرفت و گفــت: «لابـــد سوسن‌خانم می‌خواسته بگه چقدرآدم تودل‌بروییه؛ اونم توی دل مادرشوهرش!» همه به‌جز مهین‌خانم خندیدند. مهین‌خانم گفت: «امیدوارم برای پدرشوهرش هم تودل‌برو باشه!» آقامسعود به جای اینکه از کنایه ناراحت بشود، بلند زد زیر خنده. آقاصدرا گفت: «ان‌شاءالله به خیر و شادی؛ ولی هنوز که اول جلسه هستیم و هنوز کسی مادرشوهر و پدرشوهر نشده.» آقامسعود پرید وسط حرف آقاصدرا و گفت: «به آخرش هم می‌رسیم! من مثل این سریال‌ها، جلوجلو آنچه در قسمت بعد خواهید دید رو پخش کردم!»مازیار آرام به سوسن گفت: «سرتون بهتر شد؟» سوسن تا آمد جواب بدهد، آقا مسعود پیش‌دستی کرد و گفت: «نگران نباش؛ مادرت ایربگه!» مهین‌خانم نگاه بدی به آقامسعود کرد.آقامسعود که تازه فهمیده بود چه حرف نامربوطی زده است، بحث را کشاند به فرش و گفت: «یه‌سری ترمزگیر هست که جلوی لیزخوردن فرش رو می‌گیره.» مهین‌خانم گفت: «جلوی لیزخوردن آدمیـــزاد رو چــی؟» سمــانـــه‌خــانـــم کــه دیگـــر طـــاقـــت گوشه‌کنایه‌های بلاانقطاع مهین‌خانم را نداشت گفت: «بحث فرش شد، یاد مادر خدابیامرزم افتادم که همیشه به من می‌گفت، پات رو از گلیمت درازتر نکن» و بعد بدون هیچ توضیحی ساکت ماند. همه ساکت شدند و تـــا چنـــدثانیـــه هیـــچ‌کس هیـــچ‌چیـــزی نگفــت! آقا مسعود برای اینکه فضا را بشکند و غائله را در نطفه ختم‌به‌خیر کند، گفت: «الفاتحه مع الصلوات.» مهین‌خانم برخلاف همه که مشغول خواندن حمد و سوره شدند، خم شد، یک مــوز بـــرداشـــت و بدون اینکه قاچ کند شروع به خوردن کرد. آخــرین گــاز را که بلعید گفت: «پدر خدابیامرز من هم می‌گفت آدم باید حواسش باشه پاش رو روی دم شیر نذاره!» مازیار حس کرد اگر خودی نشان ندهد، کار به جاهای باریک می‌کشد. نگاه معناداری به سوسن کرد، یک شکلات گذاشت توی دهانش و خودش را زد به سرفه‌کردن که یعنی شکلات توی گلویش گیر کرده است. آقاصدرا که نزدیک به او نشسته بود، چندضربه جانانه به پشتش زد؛ شکلاتِ آب‌شده پرت شد کف هال، روی فرش ابریشمی سفید. مهین‌خانم گفت: «این وصلت شگون نداره انگار!» آقامسعود گفت: «ما شگون‌دارش می‌کنیم.» سوسن بلند شد تــا از آشپــزخــانــه یــک لیــوان آب بیاورد. وسط راه سمــانه‌خانم به او گفــت: «مــادر! حواست باشه پا روی شکلات نذاری!» مهیـــن‌خانم گفــت: «یا روی پـــای کسی!»مازیار لیوان آب را که سرکشید، تعارف را گذاشت کنار و رو به همه و بیشتر به مادرش گفت: «بیایید یک دو سه بگیم و همه‌چی رو از اول شروع کنیم؛ انگارنه‌انگار که اتفاقی افتاده!» 
سمانه‌خانم گفت: «مگه اتفاقی افتاده؟» آقامسعود در تأیید حرف مازیار گفت: «دمپایی دیدی ندیدی!» آقا صدرا هم برای کم‌کردن تنش گفت: «شکلات هم دیدی ندیدی.» مهین‌خانم گفت: «کله هم دیدی، ندیدی!»سمانه‌خانم که دید تیمشان دوبه‌یک عقب است، در ظاهر به آقاصدرا، ولی در باطن به مهین‌خانم گفت: «آقاصدرا! این چه حرفیه! حالا درسته این فرش دستبافه و شست‌وشوی زیاد براش خوب نیست؛ ولی همه تاروپودش فدای یه تار موی…» کمی مکث کرد، اول نگاه کرد به مهین‌خانم و بعد سر چرخاند سمت مازیار و سوسن و حرفش را ادامه داد که «بچه‌ها!» این را گفت و با خیال آسوده، لم داد روی مبل. آقاصدرا رو به سوسن گفت: «دختر گلم! پاشو یه چایی بیار!» سوسن نزدیک در آشپزخانه که رسید گفت: «ای‌وای! یادم رفت دوباره چایی دم کنم!» مهین‌خانم گفت: «طوری نیست عزیزم! لابد بابت ضربه‌ای که به سرت خورده، گیج و منگی!» سمانه‌خانم کنایه مهین‌خانم را به شوخی گرفت و گفت: «اختیار دارید؛ شمای نرم رو چه به سنگدلی؟ ضربه‌ای نبود که!» آقامسعود رو کرد به مازیار و گفت: «یه دونه شکلات بخور!»