دوازده نفر کنارهم روی دوزانو نشستهاند و چفیه به سرهایشان، پیرمردها تکیه زدند به دیوار و تسبیح میگردانند. چای کنار دستشان یخ میکند و کسی هنوز لب نزده است.مجید چراغ را تازه روشن کرده و روضه حاج آقا تمام شده بود. همان وقت زنها کمکم سر از زیرچادرشان در میآوردند و بعضی هنوز هقهق میکردند. بعضی هنوز ادامه آن سه باری که مداح گفته بود «بگو حسین» را ادامه میدادند. جواد کاغذش را از جیبش در آورد.حالا دوازده مرد سبز پوش نشسته بودند و بقیه، سیاه پوشهای عزادار. سبزپوشها سردستههای تکیه امام بودند که به سبک نوحه سینه میزدند و بقیه هم به الگوی آنها. جواد میکروفن را گرفت. صدا صاف کرد. بسم اللهی گفت. «برمحمد و آل محمد صلوات»همیشه این وقتها صدا از صدا شناخته نمیشد. همه به یکباره صلوات میگفتند. زنها آن سمت پرده آرام تر. ولی انگار زور مردها بود و صلواتهایشان. جواد خواند.: «بابا ز میدان آمد و سقا نیامد».آنها که هنوز گریهشان میآمد گریه کردند. هق هقها به سکوت ختم نشدند. جواد با سوز میخواند. بابا را میکشد، الف میدان را کوبنده گفت، به سقا نیامد که رسید جوری صدا سست کرد که آدم خیال میکند سبک را گذاشته کنار و اوهم شرمنده اهل خیمه شده.سردستهها یکدست بلند، یک دست میبردند بالا و برسینه میکوفتند. یک جاهایی هم بلند و از قوت دل میگفتند: علی! جواد رسیده به «سقای طفلان! جانِ برادر، دستت جدا شد از کین ز پیکر»!پسرها روبهروی هم میایستند و زنجیر پشت شانههایشان را سرخ میکند. روضه خوان همان شب سوم خوانده بود که اگر تازیانه بر بالغه مرد بخورد تحمل میکند. اما دختر سه ساله را دق میدهد. زنجیرها بر شانههای بالغه مردهای عزادار میخورد. جواد رسیده به «سقای طفلان، میر سپاهم! بودی برادر پشت و پناهم.» که سیدمیرهاشم عَلم را میآورد.بلند میخواند و میآید. «این علم از کیست که بیصاحب است». چشمهای پراشک با شرمندگی سر میدهند «این علم از ماه بنیهاشم است.» جواد صدا بالا کرده. زنها با سوز دل گریه میکنند. عَلم را اول پیرمردها زیارت میکنند.سید باز همان را تکرار میکند. پسرها به قامت، پیش علم بلند شدهاند. سردستهها سینه میزنند هنوز. کسی انگار آن سمت پرده ازحال رفته. پارچههای علم و دست راست تنها آن بالا دل میلرزاند.علم را که همه زیارت کردند سیدِ داغ جوان دیده میگذاردش کنار دیوار، یک دل سیر زار میزند و پارچهها را به مشت میگیرد. شانههایش میلرزد. بدن محمدش تار و مار بود. حاج آقا علم را میرساند سمت زنها. داغ است و داغ. انگار که این علم داغ دل خیلیها را تازه کرده. انگار که طالبان ظلم را بر همه تمام کرده و جز محرم همه عزادار جوان و اولادند.
همه عزادار داغ جوان. موها مثل موی سر میرهاشم سفید است. اینجا همه زینبان و هرروز کربلا را به چشم میبینند. زنها را کس نمیشناسد و مردها نقش حضرت سجاد را ایفا میکنند. حضرت آب میخوردند گریه میکردند، بچه کوچک میدیدند گریه میکردند. جوان و سیزده ساله و سه ساله میدیدند گریه میکردند. چقدر گورهای دسته جمعی افغانستان به کربلا میماند و هفتاد و دوتن. چقدر همه بیکفن رفتهاند و بازار کفن خوشاستقبال است.چقدر مردم در نیمه جان دیدن آدمها تبحر دارند و گریهشان فقط برای محرمهاست.که برای علی اکبر گریه کنند و قد رعنا پیش چشمشان بیاید که برای یاران گریه کنند و انتحاری توی نماز یادهایشان را برنجاند.محرمها افغانستانیها داغاند. داغ اهلبیت امام و اهل یک افغانستان. جواد میخواند «در خیمه طفلان در انتظارت»صدا کِش میدهد «بابا ز میدان آمد و سقا نیامد…»