قدرتیِ خدا انگار همیشه پشت پلکهایش یک چشمه آماده قلیدن دارد.اسم «حسین (ع)» که میآید، سفیدی چشمهایش خون میشود و چشمه پشت پلکهایش میجوشد و سرریز میکند. حامله که بودم میگفت: «براش روضه زیاد بخون ننه. زن پابهزا برای جگرگوشهاش باید از طفل رباب بخونه تا اون زبونبسته با غم آقام پا به دنیا بذاره.» بعد هم صدایش میلرزید: «ای آدی هر درده دوا یاحسین» (ای نامت درمان هر درد یا حسین). امسال هم مثل سالهای پیش سراغ هیئت سیدرضا را گرفتیم. پای روضه سیدرضا نریمانی، بغض توی گلو نمیماند که سنگ و حناق شود. چهارنفری ترک موتور نشستیم. سما را زیر بغلم زده بودم و زیرلب آیتالکرسی میخواندم. انگار یک نفر شهر را هم مثل دخترها سیاهپوش کرده بود. صدای نوحه ماشینها با چایخانههای سر چهارراهها قاطی شده بود. حسنا همان جلوی موتور با صدای بلند آرزو کرد ای کاش او هم مرد بود و چایخانه بزرگی را توی محلهمان علم میکرد. من توی گوش آقای خانه گفتم یک فکرهایی برای چایخانه حسنا دارم. از لابهلای سپر و صندوق ماشینها خودمان را به در ورودی هیئت رساندیم. خادمها با آن پرهای سبزی که دستشان بود، ماشینها و مردم را هدایت میکردند. سما خودش را چسبانده بود به سینهام و سنگینی کولهپشتی، شانههایم را به جلو خم کردهبود. حسنا چادرم را گرفته و توی شلوغی نگران بود گم شود.یاد روزهایی افتادم که دونفری با موتور میآمدیم. یک کیفدستی کوچک دستم بود و تمام طول مسیر را یکسره حرف میزدیم. آنموقعها هیئت سیدرضا توی خیابان جی بود. دلم برای گوشه دنجی که بیدغدغه مینشستم تنگ شد.کمی جلوتر حسنا گفت، پیش خانمی که دوتا دختر داشت بنشینیم. بچهها زود باهم آخت شدند و با اسباببازیهایی که توی کولهام داشتم مشغول شدند. تابهحال امامزاده شاهمیرحمزه نیامده بودم. هوا خنکتر شده بود و پرچمهای سیاه را تکان میداد. چراغهای زیادی دورتا دور حیاط نصب کرده بودند. صفحه نمایش بزرگی جلوی جایگاه گذاشته بودند. توی تلویزیون مردها جلوی پای سخنران بلند شده بودند و صلوات میفرستادند. دختر جوانی پرسید: «خانم میدونید غرفه مقر کتاب کجاست؟»همانجا فهمیدم غرفههای فروش کتاب، لوازم فرهنگی و حتی طب سنتی انتهای امامزاده برپا کردهاند. مناجاتخوانی سیدرضا آتش به دلم میزد. سما که اشک من را دید بنا کرد به شیونزدن. دخل خوراکیها را هم آورده بودند. توی آن جمعیت، سما را روی پا نگه داشتم و آن قدر توی گوشش شعر خواندم تا آرام گرفت. آمده بودم پای روضه سیدرضا، بلکم بغض توی گلویم سنگ نشود؛ حالا باهر فراز روضه گلویم داشت پاره میشد. جرئت اشکریختن نداشتم. به خانمهای اطرافم نگاه میکردم که بچههایشان عین بچه آدمیزاد نشسته بودند و بازی میکردند و به بچههای خودم که یکیشان از گردنم آویزان بود و تقلا میکرد روی سرم برود و یکیشان هم انگار کوک شده بود و مدام میگفت «خوراکی تمام شد؟»بعضیها هم به صندلیهایشان تکیه داده بودند و حظ میکردند.سیدرضا میگفت: «زشت است شب اول نوکر حرف از مزد بزند؛ ولی آقا که امامحسین باشد، نوکر هم جرئت عرضاندام به خودش میدهد. آقاجان اربعین ما را خودتان امضا کنید.»دیگر ترکاندم بغضهای آن یکساعتونیم را. برای منی که تا بهحال هوای بینالحرمین را نفس نکشیده بودم و امیدی هم به اربعین امسال نداشتم، زخم بزرگی بود. این بار هر دو شیون میزدیم. سما برای من و من برای کربلا.
چایخانه حسنا
آقای خانه پیراهن مشکیاش را اتو میکرد. زیرلب دم گرفته بود:«روی سر من سایه دست کریمه، این عرض ارادت همه زندگیمه.» موقع پوشاندن پیراهن مشکی دخترها یاد ننهجون افتادم.
نوشته شده توسط: اصفهان زیبا در در اندیشه,فرهنگ | دیدگاه بسته شده