** آقای ردانیپور را از کی میشناختید؟
من هیچ شناختی از ایشان نداشتم؛ فقط بعضی وقتها که بین بچهها صحبت شده و اسمی از ایشان برده میشد، در حد اسم، نامی هم از ایشان میشنیدم. همین! در حد اسم میشناختمشان، نه بیشتر!
**و این آشنایی فقط در حد اسم تا کی ادامه داشت؟
تا زمانی که کردستان ناآرام شد و ما برای مبارزه با ضدانقلاب راهی آن خطه شدیم. آنجا برای اولینبار در سنندج، آقامصطفی را دیدم؛ سال 1359. اولین دعای کمیلی که در جنگ خواندیم، هم آقامصطفی توی سنندج برایمان خواند. توی سپاه سنندج که قبلا مقر ساواک بود. کمکم آشناییها پررنگ شد.
**و تا کی غرب ماندید؟
جنگ که شروع شد آقامصطفی، غرب را رها کرد و آمد جنوب. ما هم دوسه ماهی بعد از ایشان، راهی جنوب شدیم.
**و ادامه این دیدار میرسد به جنوب!
ما که رسیدیم جنوب، آقای بشیر ابراهیمیان نامی بود؛ مسئول توزیع بچهها. این بندهخدا در حین تقسیم نیروها به خط و مقرها، اسم همه را خواند؛ بهجز من. گفتم: «آقا، پس اسم ما را نخواندی!» گفت: «اسمت چیه؟» گفتم: «اکبر نصر.» به لیستش نگاه کرد و گفت: «شما را گفتند بری دارخوین.» دارخوین یک پاسگاهی بود که حالت ستادی داشت. خبر نداشتم چرا این تصمیم برای من گرفته شده بود. خلاصه آن روز آقای ابراهیمیان ماشین سیمرغ داشت. همه بچهها را سوار کرد و راه افتاد به سمت مقرها، سنگرها و خط برای توزیع و تقسیم بچهها. آن روز فرصتی پیش آمد با آقای ابراهیمیان، همهجا را رفتم و برای اولینبار، جنوب را به این شکل دیدم. وقتی هم که رسیدم پادگان دارخوین، آقامصطفی را دیدم و دوباره تجدیددیدار شد و سلامعلیکی کردیم.
** نقطه گرمشدن رفاقتتان با آقامصطفی غرب است یا جنوب؟
سلامعلیک ما از کردستان شروع شد. رفاقت نه! تأکید میکنم؛ سلامعلیک. توی جنوب مراوداتمان کمکم بیشتر شد و به شکلی این ارتباط و رفاقت، عمق گرفت و جاندار شد.
**خیلی از بچهرزمندههای اصفهان، شما را بهعنوان نزدیکترین فرد به شهید ردانیپور در سالهای جنگ تحمیلی میشناسند. در این گفتوگو خیلی مجالی برای پرداختن به داستان رفاقتتان و شرح آن نیست؛ اما مختصرا فکر میکنید چه چیزی باعث شد این ارتباط بین شما و آقامصطفی جان بگیرد؟ یا بهتر بگویم چگونه این اعتماد بین شما پیش آمد؟
نمیدانم واقعا! چه اتفاقی افتاد و آقامصطفی چه چیزی در ما دیده بود. واقعا نمیدانم. هرچه بود، حسنظن ایشان به من بود؛ همین. باید از خودش پرسید. جوابی برای این پرسش ندارم. هروقت میرفتم خانهشان، مادر آقامصطفی میگفت: «این خندهروئه هروقت میاد اینجا، من خوشحال میشم.» نمیدانم چرا…!
**توی رفاقتتان، از آقامصطفی حساب هم میبردید؟
بله؛ اما آقامصطفی خیلیخیلی عطوف بود. اگر هم با کسی تند میشد و برخورد تندی میکرد، خیلی طول نمیکشید؛ برای عذرخواهی پیشقدم میشد. ممکن است حق هم با خودش بود؛ اما دل رئوفش اجازه نمیداد بیتفاوت باشد.
**این عطوفت با روحیه رزمندگی و جنگندگی کنار هم مینشیند!
بله؛ خیلی راحت. یک خاطره تعریف کنم برای این موضوع. ما توی عملیات چزابه کاری کردیم به دید خودمان درست؛ به دید آقامصطفی اشتباه. صبح از مقرمان در موقعیت مهدی با شهید رضا عسگری زدیم بیرون که برویم حمام. رفتیم بستان. دیدیم حمام شلوغ است. گفتیم خب برویم سوسنگرد؛ 40 کیلومتر آنطرفتر. دیدیم آنجا هم شلوغ است. گفتیم خب میرویم اهواز حمام. خلاصه تا رفتیم حمام و ناهار را خوردیم و برگشتیم، ساعت حدود چهار عصر شد. تا رسیدیم، دیدیم حسین و مصطفی و آقای بنیلوحی، سینه سنگر توی خاکریز نشستهاند. فهمیدیم با ما کار داشتند و هرچه منتظر شدند، ما نیامدیم. گفتند: «کجا بودی؟» گفتم: «اهواز بودم.» گفتند: «به کی گفتی؟» گفتم: «به هیچکس.» مصطفی گفت: «میذارم توی گوشتا.» گفتم: «صاحباختیاری.» حسین خرازی هم گفت: «برو! واینسا اینجا (با لحن تند)!» ما رفتیم. میصرفید برویم (میخندد). نیمساعت بعد، مصطفی آمد و از من عذرخواهی کرد. بعضی وقتها با خودم فکر میکردم، اینها کی بودند، آمدند و رفتند.
**بهعنوان فردی نزدیک به او، فکر میکنید چه ویژگیهایی در شخصیت آقامصطفی غالب بود؟
آقامصطفی وجههای چندبعدی داشت: اول اینکه، در کنار اینکه روحانی بود، اما جذاب بود و مراوده دلنشینی با دیگران داشت. رفتارش به شکلی بود که فرد رغبت میکرد با او رفتوآمد داشته باشد؛ دوم اینکه، بعد معنوی خوبی داشت. اهل بکا بود. خیلیها معنوی هستند؛ اما اهل بکا نیستند؛ اما آقامصطفی بود؛ خصلت سوم اینکه، بعد فرماندهی و نظامی داشت؛ چهارم اینکه، با بچهها حشرونشر دائمی داشت و پیوسته در بدنه بچهها و رزمندهها بود. نه حسین، نه مصطفی هیچوقت از بدنه بچهها، جدا نبودند و مراودات آنها، خیلی مهربانانه بود؛ خصلت پنجم اینکه، چون آخوند بود، مطالب دینی را خیلی خوب منتقل میکرد و خوب در میدان میماند؛ ششم اینکه، ایشان هم توی جبهه و هم غیرازآن، حواسش به اوضاعواحوال بچهها بود؛ چه ازنظر اقتصادی، چه ازنظر اخلاقی و معنوی و چه ازنظر رفتاری. یعنی شما آقامصطفی را فقط مراودهکننده عادی نمیدیدید؛ بر همین اساس، در چینش و پرورش خیلی از فرماندهان لشکر امامحسین(ع)، نظرهای آقامصطفی دخیل بود. چرا؟ چون آقای ردانیپور ارزیابیهای قشنگی روی افراد داشت.
***اشاره کردید به اینکه آقامصطفی مقید به ارتباط قوی با بدنه بچهها بود. مصداقی برای این موارد دارید؟
مصداقش این است که بهعنوانمثال، آقامصطفی وقتی میآمد اصفهان، مقید به انجام چند کار بود: یکی اینکه، به خانواده شهدا سر بزند. حتماحتما مقید به انجام این کار بود؛ دوم اینکه، به ملاقات مجروحان و جانبازان جنگ برود؛ سوم اینکه، به خانواده رزمندگانی که پرجمعیتتر بودند، کمک کند. این کارها ارتباط آقامصطفی را با بدنه رزمندگان قویتر میکرد. فکر میکنم اینها نکتههای ظریفی بود که کمترکسی شاید به آنها توجه میکرد؛ اما شهید ردانیپور حواسش به خیلی از موضوعها بود.
***میخواهم از زبان شما که آقامصطفی را به گونهای درک کردید که شاید خیلیهای دیگر درک نکردند، بشنوم. تفاوت آقامصطفی ردانیپور با خیلی دیگر از فرماندهان حتی با حسین خرازی، چه بود؟
بعد معنوی و اهل بکا بودنشان. عجیب اهل توسل بود. دائم توسل به خانم فاطمهزهرا(س) و حضرت بقیهالله(عج) پیدا میکرد و ختم 14هزار صلوات و حدیث کسا را در هر شرایطی بهجا میآورد. یادم است دو شب قبل از شهادتش، مریض بود و تبولرز بدی داشت؛ اما ختم 14هزار صلواتش روی زمین نماند.
***پیش آمده بود شاهد بکا و خلوتش باشید؟
خلوت و تنهایی آقامصطفی را هیچکسی نمیدید و ندید. من از یکی از دوستان شنیدم که تعریف میکرد قبل از جنگ، زمانی که آقامصطفی، فرمانده سپاه کهگیلویهوبویراحمد بود، رفته بود سراغش، گفته بودند آقامصطفی توی این اتاق است و وقتی که اینجاست، اجازه نمیدهد کسی برود داخل. این بندهخدایی که تعریف میکرد، گفته بود به کلک، من اجازه دارم و رفیقش هستم. رفته بود توی اتاق. میگفت: «دیدم مصطفی نشسته و دارد زارزار گریه میکند.» پرسیده بود: «چرا؟» آقامصطفی برایش گفته بود: «برخی اوقات میآیم اینجا و میگویم: خدایا من کسی نیستم. این جایگاه و این مسئولیت مال خود توست و کاری به من ندارد.» توی دعاها و توسلاتش در زمان جنگ هم، همینطور بود. بعضی اوقات پابرهنه میشد توی بیابانها و فریاد «یابنالحسن، یابنالحسن» سر میداد.
***«این جایگاه و مسئولیت مال خود توست و کاری به من ندارد»؛ این آدم، مطمئنا هیچ دلبستگی به جایگاهش ندارد؛ حتی در زمان جنگ!
آقامصطفی در اوج فرماندهی، نیرویی عادی میشود. فرمانده سوم سپاه صاحبالزمان(عج) است؛ اما مسئولیت برایش مبنای حرکت و کار نیست؛ بلکه برای او، مسئولیت، وظیفه است. امروز اقتضا کند مسئولیت داشته باشد، مسئولیت دارد؛ فردا اقتضا کند نداشته باشد، ندارد.
**یعنی بقیه فرماندهان، مثل حاجحسین، این شاخصهها را ندارند؟
چرا آنها هم داشتند؛ ولی خب ما فعلا داریم درباره شهید ردانیپور صحبت میکنیم.
**از شخصیت و روحیه نظامیگریشان در کنار روحیه عطوف و لطیفشان بگویید
موضوعی که در روحیه نظامیگری آقامصطفی خیلی بروز داشت، نظارتشان بود. خاطرم هست شبی در سولهای که به سولههای الزهرا در جنوب معروف بود، به نصیحتکردن بچهها مشغول بود و از آنها میخواست که روی خواب، غذا و رفتار و منش نیروهایشان کنترل داشته باشند و خودش هم این کار را دائم انجام میداد. او سیطره خوبی بر نیروهای نظامیاش داشت و بر همین اساس هم بهعنوان فرمانده سپاه سوم صاحبالزمان(عج) انتخاب شد. اگر ردانیپور آدم نظامی نبود و نظامیگری از او نمیآمد، تیپ امامحسین(ع)، 25 کربلا و 7 والیعصر را در اختیار او نمیگذاشتند. بعد نظامیگری در جنگ حرف اول را میزند. او، هم بعد نظامیگری خوبی داشت و هم دارای تدابیری قوی بود. یکی دیگر از خصلتهای خوب نظامیگری آقامصطفی این بود که در معرکه، حضور فیزیکی داشت؛ برای همین وقتی در عملیات فتحالمبین زخمی میشود، در خط اول زخمی میشود. خودش توی معرکه است؛ در خط اول. او این موضوع را با شهادتش هم نشان داد؛ روی تپه برهانی (تپهای که خط اول عملیات است). عقب یک گلوله کنارش نمیآید تا شهید بشود. توی خط اول عملیات، شهید میشود. پس مصطفی را میتوان با حضور فنی و تخصصیاش در جنگ معرفی کرد؛ نه صرفا با یک حضور تبلیغی و نمایشی.
**و میرسیم به عملیات والفجر 2 و آقامصطفایی که میرود شهید شود!
سه روز بعد از ازدواجش بود. من، آقای زاهدی و مصطفی رفته بودیم برای عملیات والفجر 2. با یک مینیبوس رفتیم کردستان؛ پادگان هفتتیر و بعد از آنجا رفتیم پیش حاج علیرضا تمیزی، مسئول لجستیک سپاه سنندج. آقامصطفی، از آقای تمیزی درخواست یک ماشین برای منطقهای عملیاتی در پیرانشهر کرد که این بندهخدا در اختیارمان گذاشت. ظاهرا خود آقای تمیزی هم آمد. اول رفتیم شهر ارومیه، قرارگاه حمزه، منطقه عملیاتی تیپ 8 نجف اشرف آن زمان. بعد رفتیم پیرانشهر، پادگان جلدیان و آنجا منتظر ماندیم تا برویم توی خط لشکر امامحسین(ع). ازآنجا تا خط لشکر امامحسین(ع) فقط با هلیکوپتر میشد رفت. جادهاش هنوز درست نشده بود. هلیکوپتر که آمد، کمی بار، بارش کردند و بعد، من، مصطفی، آقای زاهدی و حمید سلیمانی سوار شدیم. ازآنجاکه از هلیکوپتر پیاده شدیم تا برسیم به مقرها، به قول خودمان بنه لشکر، حولوحوش دو ساعت و خوردهای راه بود. من و آقامصطفی، ازاینجا تا آنجا که برسیم به مقر، دوبهدو شدیم. من و ایشان باهم بودیم و آقای زاهدی و آقای سلیمانی باهم. ازاینجا بود که حرفهای مگوی زیادی به من زد و از اوضاع و احوالش برایم گفت. از اینجا بود که اصرارم این شد که نرود. چون به من گفت: «من میروم و شهید هم میشوم. میروم شهید میشوم و جنازهام هم نمیآید.» برای آقامصطفی شهادتش مکشوف شده بود.
***چرا آن روز شما اصرار به نرفتنش داشتید؟
استدلالم این بود که آقامصطفی، ماندنش و بودنش برای جنگ کارسازتر است و اصرار زیاد من به نرفتن و ماندنش برای همین بود؛ اما ایشان رفتن را انتخاب کرد.
**حرف دیگری هم زد؟
(سری تکان میدهد و میخندد) اسرار مگو گفتند؛ اسرار عمومی نگفتند.
**یعنی حرفهای آقامصطفی بعد از 39 سال همچنان قابلگفتن نیست؟
در تمام این سالها، این حرفها را به هیچکس نزدم؛ فقط یکی از این حرفها را به یک نفر گفتم که به اقتضایی دخیل بود در آن حرف و باید در جریان قرار میگرفت.
**اینکه میگویند آقای ردانیپور به قهر رفتند عملیات والفجر2 درست است؟
به نام قهر نه، ولی به نام اعتراض بله! این دو فرق میکند.
**اعتراض به چه؟
اعتراض به شیوه عملها در جنگ؛ که به نظر من طبیعی است. زمانی که یک مدیر جدید وارد سیستمی میشود، طبیعتا نظرهایی دارد که مدیر قبلی آن نظرها را ندارد. خب این اختلافنظرها هست. همهجا هم هست؛ چه در میدان جنگ باشد، چه در یک اداره داخل شهر. آقامصطفی به همین شیوهها در مدیریت جنگ اعتراض داشت. بهتر است اینطور بگویم که غالب اعتراضهای آقامصطفی، اعتراضهای تاکتیکی بود. توی تاکتیکها و توی چینش آدمها حرف داشت؛ مثلا میگفت فلانی به درد این کار نمیخورد یا مثلا فلانی چرا همزمان دو مسئولیت باهم دارد؟ من در آن موقعیت خیلی به آقامصطفی حق میدادم؛ اما خیلی از این اختلافها را در حال حاضر طبیعی میبینم و حساسیت آن موقع را درباره آنها ندارم.
**و استعفا داد؟
از سپاه سوم صاحبالزمان(عج) استعفا داد؛ به خاطر رفتارها و منشهایی که میدید. من در جریان آنها بودم و خودش هم برایم گفته بود. هرچه فریاد میزد که اینها اصلاح شود، اصلاح نشد؛ لذا استعفا داد.
**برای اصلاح تلاش هم کرد؟
خیلی تلاش کرد. آخرین نامهاش را هم که خطاب به آقامحسن رضایی نوشت، من و اخویشان بردیم و تحویل ایشان دادیم. یادم است رفتیم پادگان جلدیان؛ دم در اتاق آقامحسن رضایی. محافظ ایشان گفت: «نامه را به من بدهید، من تحویلشان میدهم.» گفتم: «نامه را جز دست آقامحسن، به هیچکس نمیدهیم.» آقامحسن گفت: «بیایید تو.» خاطرم است وقتی رفتیم داخل، شهید صیاد شیرازی و محسن رضایی نشسته بودند. نقشه منطقه هم جلویشان بود. نامه را تحویل دادیم و برگشتیم. آقامحسن سراغ آقامصطفی را هم گرفت که من گفتم در منطقه است.
**نامه استعفا بود؟
نه! نامه پیشنهادها و انتقادها بود؛ اینکه این مسیر درست است و این مسیر اشتباه. استعفا اصلا اینجا اتفاق نیفتاد. استعفا قبلا اتفاق افتاده بود. بعد از عملیات رمضان بود که آقامصطفی استعفا داد.
**یعنی با چه سمتی عملیات والفجر2 رفت؟
یک سرباز؛ یک رزمنده معمولی.
**ارتباط آقامصطفی با حاجحسین به چه شکل بود؟
حسین و مصطفی اصلا نگاه زیردست و بالادست به هم نداشتند. کجا این را میبینیم؟ شب عملیات والفجر2! وقتی من و آقامصطفی و آقای زاهدی و حمید سلیمانی باهم رسیدیم لب معبر، شهید خرازی را دیدیم که ایستاده بود آنجا. جلوی من و آقای زاهدی و سلیمانی را گرفت و گفت: «من بهعنوان فرمانده به شما اجازه نمیدهم بروید.» اما مصطفی که رد شد، حسین کلامی از دهانش بیرون نیامد. این نشان داد که حسین و مصطفی اصلا توی این وادیها نبودند. حسین میتوانست به مصطفی هم بگوید «من فرمانده تو هستم؛ نرو!» اتفاقا درست هم میگفت. فرمانده او بود؛ اما نگفت. متأسفانه حرفهایی که درباره ارتباط حسین و مصطفی گفته میشود، هیچ سندیتی ندارد. باید بگویم این دو، روابطشان خیلی عمیق و درونی بود. به عقیده من این حرفها و بحثها، پایش به جایی بند نیست.
**فکر میکنید گمنامی حقش بود؟
حقش نبود؛ انتخاب خودش بود. من به انتخابش احترام میگذارم.
** قصه تفحص شهید ردانیپور در این سالها به چه صورت بوده است؟ شنیدهایم شهید خرازی هم شخصا بعد عملیات، برای تفحص پیکر ایشان رفتهاند؟
واقعیت این است که ما در والفجر2 شکست خوردیم و عراقیها منطقه را گرفتند و ازاتفاق تعداد شهدای ما در این عملیات هم زیاد بود. عراقیها توقع عملیات از ما نداشتند. وقتی هم عملیات شد، توقع اینکه ما جنازه بیاوریم، نداشتند. فکر میکردند ما دوباره میخواهیم منطقه را تصرف کنیم. خدا رحمت کند حسن شوکتپور را. با اکیپی از بچهها، گفتیم عملیات که شروع شد، کاری به کسی نداریم؛ ما میخواهیم برویم پیکر شهدایمان را جمع کنیم و بیاوریم. از اتفاق رفتیم و همان شب تعداد نسبتا زیادی شهید هم منتقل کردیم. یکی هم رفت طرف آقامصطفی. همان کسی که با او بود؛ اما متأسفانه پیدایش نکرد. من هم رفتم. شهید خرازی هم رفت؛ اما پیکر پیدا نشد. بعد از عملیات، تپه برهانی به تصرف عراقیها درآمد. جنگ هم که تمام شد، سه یا چهار بار، باز آن منطقه تفحص شد؛ اما پیکری پیدا نشد که نشد!
* نشانهای نداشتند که به تفحص پیکر ایشان در این سالها کمک کند؟
آقامصطفی همیشه یک انگشتر فیروزه و یک انگشتر عقیق توی دستش داشت. داخل انگشتر عقیقش هم نوشته بود «محمد نبیالله؛ علی ولیالله». این نشانهی آقامصطفی بود. من به گروههای تفحص این نشانیها را دادهام.