جعفر رضایی اما مدتی که میگذرد، نه نامهای از خانواده به دستش میرسد و نه انگار نامههایش راه خانهشان را درست میروند! او تا مدتها برای خانوادهاش شهید مفقودالاثر بوده و کسی خبر از اسارتش نداشته است؛ تا آنجا که برایش مراسم، ختم و هفته و چهلم هم میگیرند. پنج الی شش ماه بعد جعفر رضایی به همراه تعداد دیگری از اسرا از اردوگاه اطفال که چندماهی را آنجا زندگی میکرده، جدا میشوند و به اردوگاه «رومادی»، کمپ 2 میروند؛ جایی که متوجه میشود، خانوادهاش هنوز خبری از اسارت او ندارند. جعفر رضایی میگوید: «توی اردوگاه رومادی بودیم که مأموران صلیبسرخ به سراغم آمدند و به من اطلاع دادند که خانوادهام از من بیخبر هستند و هیچ اطلاعی از وضعیت من ندارند. آنها به من گفتند یک نامه بنویس تا ما مستقیما ببریم ژنو و از آنجا به ایران ارسال کنیم.» جعفر رضایی بدون درنگ نامه را مینویسد و چند ماه بعد مأموران هلالاحمر با گل و شیرینی به خانهشان میروند و خبر زندهبودنش را به خانوادهاش میدهند.
من زندهام!
بیستویک روز از بهمنماه 1361 گذشته بود که در عملیات «والفجرمقدماتی» مجروح و بعد از محاصره در حلقه دشمن، گرفتار عراقیها میشود و به نقطهای جدید از زندگی میرسد؛ به «اسارت»! «جعفر رضایی» میگوید: «بعد از اسارت چندروزی را در بغداد بودیم و بعد بردندمان بهطرف موصل!» مدتی که از اقامتشان در موصل میگذرد، سروکله صلیب سرخ پیدا میشود و از همان زمان رسما نامه و نامهنگاریها بین اسرا و خانوادههایشان شروع میشود.
نوشته شده توسط: زینب تاجالدین در در پایداری | دیدگاه بسته شده