گفت: «پس حواست باشه تا من برم برای شام خرید کنم.» زن همسایه پرسید: «به سلامتی نامزدشی؟» گفتم: «نه بابا. این لااقل هفتهشت سال از من کوچیکتره.» با فواره وحشیانه عصاره قهوه، حرفمان قطع شد. موکاپات انگار مشکل داشت؛ اما به نام من نوشته شد. یخچال، کابینت سفید و گاز لعابی تروتمیز، همه قهوهای شدند. زن که با دستمال خیس همهجا را تمیز میکرد، زد موکاپات را چپ کرد تا موکت هم از بقیه قهوه بیبهره نماند. درحالیکه داشت توضیح میداد همین الان همهجا را تمیز میکند و سعی میکرد من را بابت این اتاق سرزنش نکند، گفت: «من که بلد نیستم کار با اینا رو. تو گفتی بلدی که. بده من، بده من.» رفتم توی هال. دیدم سفره انداختهاند. کاسه، آبلیمو، دارچین و سنگک وسط و آدمها زوج به زوج کنار هم نشستهاند. سه زوج بودند. عین. صاد تنها، من تنها، و چند تا بچه. سر سفره داشتم روابط را کشف میکردم. زهرا و سد ممد، دخترخالهپسرخالهای بودند که از نوجوانی عاشق هم شده و زود رفته بودند زیر یک سقف. ساعت حدود چهار بود و کلهپاچه گوسفندان قربانی چند روز اخیر، ناهار امروزشان بود. من ناهار خورده بودم؛ ولی آنقدر اصرار کردند که نشستم کنارشان و متأسفانه سیر بودم و نشد مثل یک حرفهای کلپچ بزنم. هنوز وقت نشده بود از عین. صاد درباره چطور دورهم جمعشدنشان چیزی بپرسم. نمیدانستم سازوکار اینجا چیست؟ تأمین مالیاش از کجاست؟ بانی و بزرگترش کیست؟
سفره را که جمع میکردیم، دوسه تا مرد هم آمدند که خیلی احترامشان گذاشتند. فکر کردم مداح هیئت یا بانیان هستند؛ ولی از قدیمیهای هیئت و کاربلد بودند. آنها که رفتند توی حیاط، خانمها آن سنگر را ترک کردند.
خبری از روضه نبود. نه کسی میآمد، نه چای دم میشد. نه استکانی یا ظرفی. کمطاقت بودم. کف خانه را هم خردهریز ملزومات شام و ناهار برداشته بود. این یک کار ازم برمیآمد: جاروبرقی کشیدن که البته وسطش شد جارودستی. جاروبرقی داغ کرد و باز این کار هم از دستم برنمیآمد؛ ولی نباید از تکوتا میافتادم. زنگ کوچه را زدند. در باز بود؛ همه بدون زنگ میآمدند، جز نابلدهایی مثل من. یکی دیگر از همکاران و دوستان مشترکمان بود. این یکی «عین. میم» بود. عین. صاد غیبش زده بود. در نبودش، سیر تا پیاز آنچه را دستم آمده بود، برای همکار تعریف کردم. این یکی دیگر از من هم پاکتر بود؛ نه قلیان نه سیگار، نه قهوه. رفتم برایش از آشپزخانه چای بیاورم. برگشتم پرسیدم: «آقای عین. میم، ناهار خوردهاید؟» جواب «نه» بود. به زن همسایه گفتم از کلهپاچه ناهار برایش گرم کند. دیگر عین. صاد برگشته بود و خودش دستبهکار قــهــوه و کوکا شــد؛ ترکیبی حسابی هوشیارکننده. کمکم خانه شلوغ میشد. حرف خاله بود و خودش نبود. خبر آمد که خاله گفته: «بادنجانها را کشک و بادنجان کنید، برای موکب دم در.» لابد تلفنی گفته بود.همان موقع، درِ اتاق کوچکی که توی راهروی منتهی به حیاط بود، باز شد. زنی پنجاهوخردهایساله با چشم و صورت پفکرده، پیراهن مشکی گشاد، لِخلِخکنان و سنگین بیرون آمد و با همه سلاموعلیک کرد. نشست و به ستون میان هال و اتاق عقبی، تکیه داد. استکان چای را جلویش گذاشتند، سیگاری آتش زد، دودش را از عمق ریه بیرون داد و پرسید: «گوشتا رو چیکار کردین؟» از صدای بم و پیکر درشت، با شانههای فروافتادهاش پیدا بود زیاد زحمت کشیده. زن چای دوم را درخواست داده بود که «شهینجون» هم از راه رسید. خیلی با هم جیجیباجی بودند. هنوز رویم نشده بود از کسی روابط را بپرسم. عین. صاد هم که بیکار نمیشد کمی به کنجکاویهای من بها بدهد. رفتم توی آشپزخانه یک سینی چای بریزم و از خانم همسایه پرسوجو کنم.ادامه دارد…