این بخشی از پیام تسلیت رهبری به مناسبت درگذشت آیتالله شیخ محمدعلی ناصری است؛ پیامی که حقیقتاً مرهمی بود بر دلسوخته اصفهان؛ اصفهانی که چند نسلش آیتالله را مأمن و پناه خود میدید. زن و مرد، بچه و بزرگ، با عقاید مختلف، فرقی نمیکند؛ همه او را دوست داشتند. کمتر کسی را میتوان یافت که در فرهنگ شیعی اصفهان رشد یافته باشد؛ ولی بوسهای از قبای او نگرفته باشد.شروع به صحبت که میکرد، گویی از اعماق احوال جان ما باخبر بود و سخن از زبان ما میگفت. میدانست چقدر غرق در دنیا و روزمرگی متعفن خود شدهایم و بیابان سوزان دلهایمان چقدر تشنه بازگشت به معشوق حقیقی است. در این هنگام، آیینه معشوق حقیقی میشد برایمان. آری چنان دلش پاک بود که خود حقیقیمان را بهوضوح به ما نشان میداد و اینگونه بود که دلتنگیمان برای امام زمان(عج) و عهد برزمینماندهمان با حضرتش را به ما یادآوری میکرد. خودش را از ما جدا نمیدانست. برای کسی که درس بزرگترین علمای شیعه را درک و خودش هم سالها مطالب گرانبهای علمی را تدریس کرده باشد، همنشینی و انتقال معارف به عموم مردم، سختتر از آن است که تصور میکنیم یا اینکه با آن سابقه و عظمت، درون خانه بشیند و یکییکی دلبهدل علاقهمندانش بدهد و خود را وقف پدرانگی برای یک شهر بکند، فرسنگها دور از توان، بلکه تصور ماست؛ مایی که به کوچکترین رهاورد دنیوی خود را میبازیم و توقع و خودبزرگبینی ما را باد میکند. او در هنگام اوج کلامش، آنجا که جانش را با ما در میان میگذاشت، چنان آشنا و خالی از منیت بود که لبخند پدرانهاش به رعشه گریههایش پیوند میخورد. گویی خود را گنهکارتر از ما روسیاهان میدید و ما از نگاه در صورت نورانیاش شرمنده میشدیم. خودش هم نگاهش را میدزدید؛ همچون پدری که تاب دیدن شرمندگی فرزند محبوبش را ندارد.پس از نماز، همه خودکار و کاغذ بهدست،درددلهـــا و ســـــردرگمــــیهـــایـــمان را مینوشتیم و به او میسپردیم. از وقتی لای کــاغذ را بــاز میکــرد و بــا بستــن چشمهایش دعای استخاره را زمزمه میکرد، ضربان قلبمان یکسره بالاتر میرفت؛ گویا تقدیر کارهایمان را به دست خدای او سپرده بودیم و خود تسلیم تقدیر؛ ترسان و نامطمئن؛ اما بازشدن چشمهایش و اعلام حکم، پایانی بود بر سرگردانی و آغازی بر اطمینان قلب.ما را با خدا آشتی میداد و دلمان را راضی میکرد به حکم او. از مسجد بیرون میآمد، با کمک شاگردانش سوار بر همان پیکان سفید، با آینه شکسته، راهی خانه میشد تا ادامه محفل شمع و پروانه در محراب و منبر را اکنون در خانه برپا کند. هر وقت از درِ خانهای او میگذشتیم، مردم مضطربی را میدیدیم که یکییکی وارد خانه پدر میشوند و پس از مدتی با آرامش خاطر بازمیگردند؛ دختر و پسری که در آستانه انتخاب زوج آیندهاش هنوز در دل تردید دارد، جوانی که از گناه به تنگ آمده، همسری که از ناسازگاری همسرش گله دارد، مادری که از عزبماندن پسرش مجردش نگران است و پدری که از درماندن در خرج جهیزیه دخترش بیمناک است؛ همینقدر ساده، همینقدر آشنا. آیتالله اما این مشکلات آشنا را پاسخهای آشناتر میداد. در دل مردم ذکر و یاد خدا، توکل بر خدا و توسل به امام زمان(عج) را جانی دوباره میبخشید. این یگانه پاسخ راهگشای آیتالله به مردم بود؛ اما با هرکس به زبان خودش و برای هر مشکلی متناسب با آن و برای همین کلام او همیشه زنده و پویا بود. نه که فقط یک دستورالعمل بدهد و ما را رها کند، نه؛ نه که قرار باشد برویم و یک عالمه با خودمان سروکله بزنیم تا بتوانیم کلام او را به جان خودمان بنشانیم، نه؛ آیتالله با دیگران فرق داشت. گویا همین نشستن کنار او و دیدن رویش و شنیدن کلام جاننوازش، حلال مشکلمان بود. خودِ او گمشدهمان بود و هرچه دلمان برای او آمادهتر میبود، وقتی از او جدا میشدیم تا زمان بیشتری، آرام بودیم و چه دلهایمان آماده نبود و بدعادت شده بودیم. آیتالله کارش درست بود؛ این ما بودیم که چه بسیار چشم و گوش جانمان کور و کر بود که امروز در فراغ او چنین حیران و بیتابیم. مگر آن لحظات ابدی که عاقلانه و صادقانه به او جان سپردیم، یارای تحمل این داغ باشد، تا او را همانگونه که از جنس ما بود، درون خود حاضر و زنده بیابیم؛ که او درِ خانهاش را به دلهایمان باز کرد.وقتی خبر پرکشیدنش آمد، قسمتی از جانمان پرکشید و به نشانهاش اشکها بارید و سیل مردم عزادار در پی پیکر پاکش جاری شد. همانطور که در زمان حیاتش ما را با عهد و پیمان فراموششدهمان و با هویت حقیقیمان روبهرو کرد، با رفتن ماندگارش هم هویت اجتماعیمان، امت واحده بودنمان را به ما یادآوردی کرد. پیر و جوان و زن و مرد ما را حول محور خدا و دین خدا و امام خدا جمع کرد تا بار دیگر بدانیم که «ما» هستیم. صدقهسر تختفولاد که قطعهای است از بهشت، درِ خانه ابدی او نیز به روی ما باز است و مزار او در گلستان شهدا، وعدهگاه مردم اصفهان است.
خانهای که درش هنوز باز است
«این عالم بزرگوار و معلم اخلاق، وظیفه بزرگ تزکیه و نشر معارف اخلاقی اسلام را تکلیف خویش دانسته و با بهرهمندی از خشیت و خضوع دل نورانی خود، بیان اثرگذار و نافذی را در این جهت به کار میبردند؛ رحمت و رضوان خدا بر ایشان باد. از خداوند متعال قبول خدمات و مغفرت الهی را برای ایشان مسئلت میکنم.»