حاج‌آقا! زیارت قبول

بارها شده بود که به در خانه حاج‌آقا مراجعه کرده بودم. 
هر بار بهانه‌ای داشتم تا موضوعی را با ایشان مطرح کنم؛ ولی پیش نیامده بود که وارد خانه بشوم. اما آن بار موضوع فرق می‌کرد. حاج‌آقا به عتبات مشرف شده بودند و به همین خاطر با چند نفر از بچه‌های مدرسه حضرت‌ولی‌عصر(عج) که زیر نظر ایشان بودند، برای عرض «زیــارت‌قبــولــی» خدمتشان رفتیم.مردم زیادی آمده بودند. از بس پشت سر هم جمعیت می‌آمد، مجبور بودند در خانه را باز بگذارند؛ بااین‌حال چندنفری با احترام و آداب خاصی آمده و در خانه ایستاده بودند تا هرکس که می‌رسد، به او خوشامد بگویند و به داخل خانه دعوتش کنند.ما هم از این قاعده مستثنا نبودیم. وارد که شدیم، کفش‌ها را داخل جاکفشی گذاشتیم و داخل اولین اتاق شدیم. پرده را که کنار زدم، برای اولین‌بار اتاق حاج‌آقا را دیدم. انگار هال خانه را برای مهمان‌ها وکارهای حاج‌آقا قرار داده بودند. آخر این رسم ایشان بود که دو ساعت قبل از نماز ظهر و دو ساعت قبل از نماز مغرب برای مردم وقت می‌گذاشتند و با هم‌کلام‌شدن با آن‌ها مشکلاتشان را بررسی می‌کردند. این کار علاوه بر اینکه در مسجد انجام می‌شد، در خانه هم ادامه داشت؛ یعنی زنگ در خانه حاج‌آقا دائم در حال کار بود! این یعنی ایشان تمام عمر خود را برای مردم گذاشته بودند.سری چرخاندم و خیلی زود حاج‌آقا را بین جمعیت دیدم که گوشه سمت چپ اتاق روی صندلی و پشت میزی قدیمی نشسته بودند. سلام کردم و نشستم. فضا خیلی برایم سنگین بود. بسیاری از مردم دوزانو در محضر حاج‌آقا نشسته و منتظر بودند برایشان حرف بزنند. بین جمعیت نگاه کردم تا ببینم جایی برای نشستن هست یا نه. جلوی میز در ردیف دوم یا سوم، دقیقا روبه‌روی حاج‌آقا دوزانو نشستم؛ این یعنی من در برابر آیت‌الله ناصری، امید بسیاری از مردم اصفهان، نشسته بودم. خیلی برایم جالب بود؛ چون در بسیاری از اوقات که به مسجد می‌رفتیم، حتی دستمان هم به حاج‌آقا نمی‌رسید؛ ازبس‌که همیشه با حضور حاج‌آقا مسجد کمرزرین شلوغ می‌شد و مردم دوشادوش هم نماز می‌خواندند.هنوز چند دقیقه از نشستنم نگذشته بود که افرادی با چای و گز از من پذیرایی کردند؛ سپس حاج‌آقا شروع کردند. از خاطراتشان در حرم امیرالمؤمنین(ع) و سیدالشهدا(ع) گفتند. وقتی از زیارت صحبت می‌کردند، انگار عسل از لبانشان می‌چکید؛ از بس‌ باعلاقه درباره اعمال و زیارات عتبات و اماکن متبرکه سخن می‌گفتند.حتی خیلی با احترام از مزار پدر همسرشان یا به قول خودشان «ابوالزوجه» یاد کردند و خاطراتی را برای ما گفتند. نیم‌ساعتی بود که صحبت می‌کردند؛ ولی انگار ساعت ایستاده بود. ازبس‌که خوش گذشته بود، دلم نمی‌آمد مثل خیلی‌ها که به‌رسم احترام و برای اینکه حاج‌آقا استراحت کنند، مجلس را ترک کردند، من هم بروم.حاج‌آقا دیگر حرف نزدند. انگار در حال تأمل بودند. سکوت کرده‌ بودند و قصد نداشتند چیزی در ادامه بگویند.کسی گفت: «به مریض‌ها دعا کنید.»مکثی کردند و فرمودند: «همه ما مریض هستیم.» دوباره سکوت کردند و بعد از چند لحظه گفتند: «خدا ما را شفا بدهد. اگر مریض نبودیم، گناه نمی‌کردیم… .»این‌ها را خیلی با توجه می‌گفتند؛ با حزن. اشک هم می‌ریختند. مثل نمازهای مغرب و عشای مسجد کمرزرین که در قنوت گریه می‌کردند، اشک‌ریختنشان، اشک همه را درمی‌آورد… .