نویسنده صریح و بیپرده در همان بخش مقدمه، میخش را میکوبد و از بیعلاقگیاش درباره حضور در عراق، آن هم در شلوغی اربعین، میگوید.«شش سال است که مادربزرگ (مادر مادرم)، در هجوم بیامان فراموشی مثل کبوتری آشیانگمکرده مانده است و راهی از گذشته به امروز و این لحظه نمییابد… شش سال است که مادرم نتوانسته به هیچ سفری برود… در این سالها، مادرم از بین سفرهایی که نمیتوانست برود، بیشتر از همه سفر به عراق در ایام اربعین را دوست داشت. مادرم دوست داشت به عراق سفر کند و در هنگامه پیادهروی آدمها حضور داشته باشد و بخشی از تاریخی باشد که این سالها در حال رقمخوردن است. من بهخاطر مادرم به عراق رفتم… رفتم که برای او بنویسم. برای مادرم که نمیتوانست به این سفر بیاید.»در واقع مؤلف این کتاب گرفتار حکایتی میشود که بنا به اعتراف خودش پیش از این، همه را بهخاطر آن نکوهش میکرده؛ اما حالا تسلیم آن شده است؛ طوری که هنگام جدایی از آن چشمانش خیس میشود.نویسنده در بیان نارضایتی و بیرغبتی به این سفر، صادقانه با مخاطب به حرف مینشیند. او بهصراحت اعلام میکند که آدم این میدان و این مسیر نبوده. نکته مهم این است که اگر نویسنده در نوشتن روایت صداقت نداشته باشد، نمیتواند خروجی مکتوب صحیح و سالمی ارائه کند؛ ازاینرو اصرار دارد به مخاطب بگوید که «من به خود نامدم اینجا» و اصلا تأکید کند که نهتنها به میل خودش نیامده، که حتی رغبتی هم به این سفر نداشته است.
روایــتهـــای متفــاوت؛ شخصیتهای خنثی
کتاب «به سفارش مادرم» روایتها و حکایتهای دلدادگی و عاشقانه بین مؤلف و مادرش است. درواقع میتوان گفــت ایــن اثــر دربــرگیرنــده روایــاتی داستانگونه درباره زائران و موکبداران و خانوادههای شرکتکننده در پیادهروی عظیم اربعین حسینی، با ملیتها و فرهنگهای مختلف و نیز عکسهایی مستند از آنهاست. نویسنده در این کتاب میخواسته روایتهایی از این واقعه ارائه دهد؛ پس تلاش کرده در سوژه ذوب نشود که، در غیر این صورت، روایتهای کتاب حتما زاویهدار میشد؛ اما اکنون مخاطب در این کتاب تنوعی از آدمها را میتواند ببیند؛ در حالی که اگر حسینینسب هم مانند دیگران در آن رستخیز عظیم دچار شیدایی میشد، حتما درگیر فضایی میشد و به سراغ آدمهایی میرفت که کمکی به بالندهترشدن این کتاب نمیکرد.نویسنده سراغ آدمهایی رفته که به لحاظ شخصیتی خنثی هستند؛ مثلا زنی که بچهاش را در حلب ازدستداده یا مردی عراقی که در جنگ ایران و عراق جنگیده است. آدمها با قصه خودشان وارد کتاب شدهاند. این برای او جذابتر بوده تا اینکه حرفها و روایتهای تکراری مثل «اینجا همه چیز خوب است…» را بنویسد؛ روایتهایی که همیشه از این راهپیمایی عظیم شنیدهایم و تکراری هستند. به نظر نویسنده امام حسین (ع) با عظمتی که در دالان تاریخ دارد، نباید اینگونه روایت شود. او خودش را به طبیعت سفر سپرده و اجازه داد جریان سفر او را ببرد! او تقریبا در تمام کتاب تأکید میکند برای خودش و به میل شخصی نیامده؛اما در پایان کتاب آنچه روایت میشود، مواجهه شخصی حسینینسب با موضوع است. این تلقی از امام حسین(ع) را که معتقدند آدم بااعتقاد و بیاعتقاد، همه دور سفره امام حسین (ع) نشستهاند و در آستان ایشان، همیشه اسباب خوراک و خواب فراهم است، قبول ندارد. آنچه در کتاب مشهود است، او خلاصهکردن امام حسین(ع) در سفره پهن و جای خواب را بزرگترین خیانت به آرمان بزرگی میداند که در آن همه آدمها با هر نوع نگاه و سبک زندگی و گذشته و تحصیلات و خانواده، زیر یک سایه جمع میشوند و این مهمترین بعد وجودی سیدالشهداست؛ صرفنظر از وجوه حماسی و جنگاوری و فداکردن تمام زندگی در راه آرمان! ازنظر او،مهمترین اهمیت امام حسین(ع) این است که او بزرگواری است که در مغناطیس وجودیاش، همه انسانها با جزئیات شخصی و فردی و منحصر به فردشان، میتوانند با گفتمان و ادبیات حضرت کنار هم جمع شوند؛ بنابراین در این چرخه همه نوع آدمی وارد میشود و با تشبه به خصائل حضرت حسین(ع) خودش را پالایش میکند.«اگر بهزعم شما من دارم صداقتم را در چشم خواننده فرومیکنم، برای این است که نمیخواهم امام حسین (ع) را از راه خواب و نان به دیگران معرفی کنم یا خودم را از جرگه آدمهایی بدانم که امام حسین را به سفره پهن و جای خواب میشناسند.»برای من نهاد انسان در مسئله اربعین و عاشورا، برجستهتر از نهاد مذهبی آن است. اگر امام حسین (ع) را صرفنظر از قبل و بعدش بررسی کنیم، با یک شخصیت بزرگ مواجهیم؛ شخصیت بزرگی که علیرغم برجستگیهای بزرگ در شخصیت، البته کار بسیار بزرگی هم در جهان کرده است.