معاودین* عراقی هم هرجا که باشند، مشهد و قم، اصفهان و تهران حتی، نجفیهایشان البته، هرساله گزارش میکنند. ریتم موسیقی عزا شگفتآور است. انگار حس وحال حوادث را به ترتیب توی ذهن نقش میزند. اول طبل و سنج و شیپورزنها آرام شروع میکنند. صف طویلی از مردانِ شمشیربهدست تشکیل میشود. معمولا اول صف، بزرگی از سادات است با شال سبز. شمشیرها با ریتم میرقصند. بالا و پایین میروند. وقتی همهشان با هم به زمین کشیده میشوند، صدای خراشیدنشان دل آدم را چنگ میزند. مردها دست راستشان به شمشیر است و دست چپشان دور کمر مرد کناری. هرچه به ته صف نزدیکتر میشویم، فشردگی کمتر است. آنجا جای مردانی است که شمشیر ندارند؛ اما جا نماندهاند. با چوبی، لولهای فلزی، هرجورشده خود را بهصف وصل میکنند. زنجیر مردان پشت سر طبلها حرکت میکند. با هر حرکتی صدای «حَیداااااااار» هماهنگ و بلند و مردانهای غرور میپاشد به رگ عزادارها و حتی تماشاچیان. برای من از همه مهیبتر، صدای شیپور قدیمی و زنده است؛ بهخصوص اگر عمو ابوحسن بزند. یکجوری میزند که دلهره اتفاق بدی به جانم میافتد. همیشه صدای طبلها و سنجها و شیپورِ بینظیر که بلند میشد، زانوهایم میلرزیدند. فکر میکردم از سرماست. چرخید و محرم آمد توی دل تابستان. ترسولرزم همچنان بود. خیابان قرق مردهاست و زنها توی پیادهرو، قدمبهقدم با آنها پیش میروند. همه به سمت آن نقطه که زمان و مکان انگار یکلحظه میایستد و بعد مجنون میشود و شروع میکنند به تندتند دور خودش چرخیدن. هرسال میگویم کاش مسیر عوض شود. ریتم سریع شده. دسته عزا به آنجا که باید میرسد. دود سیاهی آنطرفتر بلند میشود. همیشه دوست داشتم از دور تماشا کنم. جلو نمیروم. برق شمشیرهایی که تند و وحشی بالا و پایین میشوند، زنجیر مردانی که حالا دایرهوار میچرخند، پرتم میکند به عصر خونین آن روز. اشکهایم را پشت چادرم مخفی میکنم. نگاهم میافتد به مادرهایی که بچههاشان را گرفتهاند سر دست یا روی شانه که صحنه را ببینند. فریادهای کشیده و یکصدای مردان بند دلم را پاره میکند: «حسین… علی… حسین… علی». در دل شبهای تاریک هشتم و نهم و دهم محرم، مشعلی برافروخته بلند میشود. شمشیرها زمین میافتند. توی صورت مردان نوعی درماندگی ظاهر میشود. صحنه جدیدی کلید میخورد. ضرباهنگ تغییر میکند؛ ریتمی بهشدت متناقض؛ شادی تلخ و مصیبتبار. ترس توی هوا پخش میشود. زنان و کودکان خیره به سرخیِ آتش، بر سر میزنند. مردان، پابرهنه و هرولهکنان «واحسین» میگویند و زنان دودمهوار جواب میدهند. حالا نوبت جوانان تنومند است: «شَیّاله». کمک میکنند مشعل روی دوش یک نفر بنشیند. او هماهنگ با ضرب، مشعل را جلو وعقب میبرد و میچرخاند و مردان بیسلاح و مستأصل با هر چرخشی زیر شعلهها خم میشوند. شعارهایی میخوانند و شلوغش میکنند: «ابد والله یا زهراء ما ننسی حسیناه». دم در هیئت یا موکب سر مشعل را سه بار آرام به زمین میزنند که یعنی سلام و احترام بهجایی که به نام توست. میخوانم که قدیمها وقتی دستهها و مواکب از اطراف نجف میآمدند سمت حرم برای تعزیت، تاریک بوده. بعضی هیئتها برای عزاداران ردیفی از مشعلها روشن میکردند و همراهشان میشدند. حالا که برق و روشنایی هست، چه نیازی است به این کار؟ یا اینکه در قبایل عرب رسم است موقع اعلانجنگ مشاعل روشن کنند و جوانان قبیله شمشیر به دست رجز بخوانند. امروز این آیین عزاداری یعنی: “حرب لمن حاربکم یا حسین الی یوم القیامه” جوابی به استنصار آن روزت؛ ولی الان تو را جور دیگری باید نصرت داد؛ نه؟
* عراقیهای ایرانیالاصل که در زمان صدام به اجبار به ایران کوچانده شدند.