«دوزیست» برزو نیکنژاد نیز که این روزها بر پرده نقرهای سینما در حال نمایش است، یکی از همان فیلمهای پرتکراری است که قصه زندگی سهجوان ساکن جنوب شهر را روایت میکند. این فیلم، حکایت زندگی جوانانی است که در یک گاراژ قدیمی و متروکه زندگی میکنند و ورود دختری غریبه به زندگیشان که به دلایل مختلف از خانه گریخته و به آنها پناه آورده است، مسیر زندگی این سه جوان را بهطور چشمگیری تغییر میدهد.فیلم در ترسیم موقعیت و روابط پیچیده این سهمرد، روابطشان با پدر، دختر همسایه و آدمها و تغییر رفتارشان خوب عمل میکند. ریتم مناسب فیلم در ابتدا کاملا حفظ شده است؛ اما داستان درست از جایی فرومیپاشد که خردهروایتهای بسیاری بدوندلیل و بیارتباط به هم در قصه مطرح میشوند، هرکدام ساز خود را میزنند و کمکی به پیشبرد قصه نیز نمیکنند.داستان با یک مراسم عروسی و قصه یک سرقت در مراسم آغاز میشود. بهنظر میرسد هدف نویسنده از مطرحکردن آن تنها نگه داشتن مخاطب یا بهاصطلاح معروف، همان قلاب اصلی فیلمنامه باشد؛ چراکه برخلاف انتظار مخاطبان همهچیز خیلی سریع به پایان میرسد و بهیکباره خط اصلی قصه تغییر میکند. قصه با ورود دختری جوان به یک درام عاشقانه میرسد، روابط بین آدمها و مشکلاتشان را روایت میکند و در نهایت نیز با روشدن دست یک تعداد مریض جنسی به پایان میرسد. «دوزیست» در تمام فیلم از ارائهکردن یک گره دراماتیک و یک حادثه مهم بازمانده است و دائم سمتوسو عوض میکند.قصــه این فیلم بیشباهت به فیلمفارسیهای پیش از انقلاب نیست؛اما نتوانستــه در همان حد نیز از پس روایت داستان بهخوبی بربیاید؛ چراکه دســـتوپـــازدن قصـــه در بیــــن همیـــن خردهروایتهای بیشمار باعث شده تا فیلم هویت مستقل خود را از دست بدهد.
اصلیترین مشکل «دوزیست» در سطح فیلمنامه، به نبود تصمیمگیری کارگردان درباره خطوط داستانی برمیگردد. در این بین، جزئیاتی نیز وجود دارد که وخامت اوضاع را بیشتر میکند؛ برای مثال دیالوگهای بیربط که در بسیاری از صحنهها بین شخصیتها اتفاق میافتد و به پیشبردن قصه هیچ کمکی نمیکند. در کارگردانی نیز بزرگترین مشکل نیکنژاد وجود پلانهایی است که هیچ ارتباطی با دیگر پلانهای رئال فیلم ازنظر منطقی ندارد؛ برای مثال پلان روشنکردن چراغ توسط پدر که در مقابل تعداد زیادی از پلانهای رئال فیلم کاملا توی ذوق میزند.اما در این میان چهرهپردازی و گریمهای بازیگران نکته جالبتوجهی است که کمــک شــایــانــی بــه فـــرامــوشکـــردن کاراکترهای گذشته بازیگران کرده است. بازی بازیگران نیز قابلقبول است؛ بهعبارتی شاید بتوان از «دوزیست» نیکنژاد بهعنوان یک فیلمفارسی مدرن نام برد که تنها قوتش، حضور چهرههای پــرفـروشی چـون مـانــی حقیـقی، هــادی حجازیفر، ستاره پسیانی و از همه مهمتر پژمان جمشیدی است. پژمان جمشیدی بازهم از پس یک کاراکتر جدی بهخوبی برآمده و ستاره پسیانی نشان میدهد یک استعداد درخشان است. حضور هادی حجازیفر بهعنوان یک انسان آرام و درونگرا باورپذیر است؛ اما جواد عزتی (عطا) برخلاف بازی همیشه خوبش به قهرمانی باورناپذیر تبدیل شده که این اتفاق بیشتر گردن فیلمنامهنویس بهدلیل ارائهنکردن شخصیتپردازی درست است. کاراکتر جواد عزتی (عطا) نه معرفت و مهربانیاش بیننده را تحتتأثیر قــرار مــیدهــد، نــه عصبــانـیـتهــای بیدلیلش. کمترین سکانسی در فیلم وجود دارد که عزتی در آن آرام باشد و فیلمنامه کاراکتر او را تهی و تبدیل به یک لوطی مدرن غیرقابلدرک کرده است.این شخصیتپردازی نادرست و در کنار آن، نبود خلاقیت و سرهمبندی فیلمنامه با اتکا به هنر بازیگران و بداههگویی در دیالوگها توسط آنها باعث شده تا تمام تلاش فیلمساز برای ساخت یک اثر مقبول از بین برود.«دوزیـست» حـال و هـوای متفـاوتی بـا کارهای پیشین نیکنژاد دارد. نهتنها طنز نیست، بلکه کارگردان سعی کرده تا سرحد ممکن روایت خود را تلخ و سیاه پیش ببرد. ساختار چندپاره و فرم شکلنگرفته فیلم و بازگشت به ایدههای فیلم فارسی قبل از انقلاب، نشان از فلاکت اثری دارد که با فرافکنی میخواهد همهچیز داشته باشد؛ اما در نهایت هیچ چیز ندارد.میتـوان گفــت «دوزیـسـت» یک فیـلـم معمولی رو به ضعیف است و گلیم خود را بهعنوان یک فیلمفارسی امروزی بهخوبی از آب بیرون نمیکشد؛ البته که استفاده فیلمسازان از الگوهای قدیمی بهخودیخود قابل ارزشگذاری نیست؛ اما متأسفانه نیکنژاد در اولین حضورش در یک درام اجتماعی، اثر قابلقبولی ارائه نکرده است. او که دائم در تلویزیون و سینما در رفتوآمد است، با ساخت «دوزیست» نشان داد که در ساخت فیلمهای کمدی ساده نظیر «زاپاس» یا سریالهایی چون «دردسرهای عظیم» و «آفتابپرست» بسیار موفقتر عمل میکند.