شبروها تازهنفساند؛ همراه صداهای کفشها که در روز پشت هیاهوی آدمها پنهان میشود، دل شب را میشکافند و حالاحالاها قصد توقف ندارند.ما یک گروه 20 نفره ایم که از شلوغی موکبها بدخواب شدیم و به دل جاده زدیم. در مسیر مردی جلویمان را میگیرد. تند تند جملاتی را ادا میکند و آخرش میگوید:«مبیت موجود». در چشمانش التماسی نهفته است. شروع میکند به توضیحدادن و به پهنای صورت اشک میریزد. امشب زائری را به خانه نبردم. مادرم گفته بی زائر نباید بازگردی. ما امشب از برکت زائر محروم شدیم. گریه امانش نمیدهد. هنوز یکساعتی راه نرفتهایم؛ اما قصدماندن میکنیم و به سمت ماشینش تغییر مسیر میدهیم. چهار پنج دفعهای میرود و میآید تا همهمان را به خانهاش ببرد. در حیاط خانه با اشتیاق میدود. «عشرین ماما. عشرین زائر ایرانی… ». امیحیی به استقبالمان آمده؛ دستانش را رو به سوی آسمان بالا میبرد و الحمدلله را از ته قلبش میگوید. امشب ما را اینگونه نوشته بودند که بدخواب شویم و میزبانی بیزائر را خوشحال کنیم. چنددقیقه بعد سفره رنگین شام چنان پهنشده که انگار از دو روز قبل میدانستند امشب 20 نفر مهمان دارند؛ سفرهای که گویی برای عزیزترین مهمانانشان تدارک دیدهاند.«هله بزوار ابوسجاد» را مردم عراق چه خوب تعبیر کردهاند!
قدمبهقدم تا بهشت
بعد از نماز مغرب مسیر آرامآرام خلوت میشود. صداهای آدمها و نواهای مداحیهای فارسی و عربی جایشان را به صدای کشکش کفشها و دمپاییها روی خاک میدهند؛ صدایی که فقط اینجا معنای خودش را پیدا کرده و در قلب آدمها نشسته؛ آنها که روز را برای رفتن انتخاب کردهاند تا این ساعت محلی را برای استراحت و خواب پیدا کردهاند.
نوشته شده توسط: لیلا کرامتی نیا در در جامعه | دیدگاه بسته شده