پرسیدنهاست که شروع میشود: فلانی امسال میروی؟ میشنوی: به شرط لیاقت، آری. لیاقت… در ذهنم هزار بار پشتکوارو میزند. منی که نمیروم، اهلیت ندارم یا نه؟ لابد سزاوار زیارت نیستم و شاید هم قابل نبودهام. ناگزیرم از پذیرفتنِ سخت نرفتن. با خداحافظی هرکدام از دوستانم تکهای از دلم را در کولهشان میگذارم و انگار باید دل خوش کنم به استوریهای اینستاگرام و برنامههای زنده از دیار عاشقان. آنها استوری میگذارند و من روزی چند بار زودتر از آنها که نرسیدهاند، دلم را میفرستم پابوس امام.رفتهام شناسنامهام را از کیف مدارک بردارم. پاسپورتم را میبینم که سالهاست منقضی شده؛ اما آن را هنوز نگه داشتهام. تنها مهر حکشدهاش خروج از مرز چذابه و ورود به خاک عراق است؛ به یاد اولین زیارتی که رفتم، بابالحسین و پلههای حرم و ضریحی که حالا بعد از چند سال تصویرش در ذهنم دارد کمرنگ میشود. خانه را به مقصد مدرسه ترک میکنم. حال و هوای شهر هم اربعینی است. برای شمایی میگویم که پاهایتان در مسیر است و مایی که با پای دلمان در رفتوآمدیم. زیرگذر سروش شمارههای عمودها را زدهاند. سوار بر ماشینم؛ اما دلم را پیاده میفرستم میان دوستانم. عمودها را یکییکی میشمارم، لحظهای گم میشوم؛ نمیدانم عمودها در کدام مسیر هستند؛ مشایه یا طریقالعلما. واتساپم را باز میکنم و به دوستم پیام میدهم. میشود برایم از طریقالعلما عکس بفرستی؟ و دقایقی بعد یک دشت که تا چشم کار میکند، سبز و نخلهایی که باردار خرماهایشان هستند.ایستگاه انقلاب پیاده میشوم. خوب که نگاه میکنم، رسیدهام دم موکب میدان انقلاب؛ همانجا که شبها چای استکانی میدهند و صدای مداحی که میخواند: من ایرانم و تو عراقی و چای روضه؛ چیزی شبیه همان چایهای عراقی نخورده؛ همانها که دوستم استوری کرده بود به سلامتی همه رفقای جاماندهام؛ تلخ اما شیرین. مسیر رفته را برمیگردم سمت مدرسه و در دلم زمزمه میکنم: باز هم مثل همیشه، کار من صبوریه حسین. کارهایم را در مدرسه انجام میدهم، کاغذها و مقواهای رنگیام را برمیدارم و بازهم مسیر چهارباغ. دارد از دور صدای نوحه «من ایرانم و تو عراقی» شنیده میشود. قدمهایم تند میشود. گمان کردهام صدا از موکب پخش میشود؛ این بار اما صدا از جوان مغازهداری است که نیمی از موهای جلوی سرش را بلوند کرده و مابقی را با کش دماسبی بسته است. او زنجیرش را در گردنش جابهجا میکند و تیشرت سیاهرنگ تنش که در مرکزیترین نقطهاش نوشته شده است: عشق اول و آخر حسین. صدای زمزمهخوانی جوان با مداح را میشنوم و آهی که سخت از اعماق دلی تنگ میکشد. یادم به کلمه لیاقت میافتد و ندای درونی دلی که میگوید حسین مهربانتر از آن است که شبیه ما آدمها بخواهد خوب و بد کند. آخرش همه را میطلبد؛ یکی را با پا و کوله بر دوشش و دیگری را سبکبار و رها با پای دل.
با پای دل
دهه محرم هنوز شروع نشده، زمزمههای اربعین است که نقل محفل بچههای هیئت است؛ آنها که سخت یقین دارند رفتنی هستند و آنها که هنوز مرددند بین هُرم شهریوری عراق و عطش کشنده زیارت امام و چون منی که یقین دارم به جاماندهشدن.
نوشته شده توسط: اصفهان زیبا در در اندیشه,فرهنگ | دیدگاه بسته شده