فقط کافی بود نام ارباب را روی پرچمی یا توی کاسه آبی ببینند، آن وقت بود که دل بلوریشان میشکست و اشکشان جاری میشد.بلدراهها میگفتند این سفر با بقیه سفرها فرق دارد. فرقش از همین جا شروع میشود، از همین جا که نمیدانی رفتنی هستی یا ماندنی.این ماجرا مال آنهایی بود که دلشان گرم بود به رفتن. کولهشان را بسته بودند و معطل اذن ارباب مانده بودند. آنها که از اول میدانستند ماندنیاند، داستانشان فرق داشت. آنها هم از همان یک ماه پیش نشسته بودند پای برنامههای طبی تلویزیون و تدابیر پیادهروی را شنیده بودند، تبلیغ کولهپشتیها را توی کانالها دیده بودند، از کفش استاندارد تا لباس نخی همه را از بربودند؛ اما میدانستند رفتنی در کار نیست. برای آنها «ماندن» قضا شده بود و خودشان را راضی میکردند به آن.ماندن را قبول کرده بودم؛ اما این به آن معنا نبود که خیال رفتن نداشته باشم. فکر و خیال که دست آدم نیست. خیال میکردم شدهام کسی مثل جواد قارایی، خودم و کولهپشتیام فقط. دل سپردهام به خدا و راهی شدهام توی جاده. تا هرجا که ماشین باشد میروم و هرجا که نه، پیاده حرکت میکنم. خودم و جاده و کولهپشتیام، یا خیال میکنم حاجی بازارم و صاحباختیار. بچههای حجره را یکی یکی راهی میکنم. دست میکنم توی کشوی فلزی زیر میزم و خرج راهشان را میدهم، خرج راه خودم را که از قبل کنار گذاشتهام، برمیدارم و راه میافتم.گاهی فکر میکنم چقدر همهچیز شدنی است. آنقدر که با بچهها بازی کردهام، یک بار خاله عروسکهایشان شدهام، یک بار آقای مغازهدار، یک بار راننده هواپیما شدهام، یک بار شدهام چرخ و فلک، چقدر فکر میکنم همهچیز شدنی است. بچهها که میگویند «مثلا»، مثلا تو شدی معلم، شدی همسایه، شدی بچه من، مثلاها که شروع شود «شدن» ها هم زاییده میشود. فقط کافی است اول هرچیز یک «مثلا» بیاید آن وقت میشود پا گذاشت روی همه خط و مرزها، میشود از همه قانونهای طبیعی رد شد.باید دست به کار بشوم، باید این بار خودم شروع جملهام را «مثلا» بگذارم و شروع کنم. روی کابینتها را دستمال میکشم، فرشها را جارو میکنم، ملافهها را با مایع رایحه گلهای بهاری میشویَم، مثلا اینجا موکب ارباب است.پارچ آب میگذارم توی یخچال؛ برعکسِ این یکی دو سال که آب خنک ممنوع شده توی خانه. باید آب خنک باشد حتما. توی لایوهای رفتنیها شنیدهام «ماء بارد». موکب ما هم باید آب خنک داشته باشد، صدای مداحی عربی هم هست، قاطی صداهای شبکه پویا. موکب من هم چایی شیرین دارد، خورشت قیمه، ماء بارد.زن همسایه زنگ میزند و کاسه آشرشته میآورد برایمان. کاسه را میگیرم و لبخند میزنم توی صورتش. لبخندم هم همان هست که دلم میخواست به چهره زحمتکشیده زنهای عرب بزنم.حالا وقت دعوت است. مینشینم رو به قبله، به سبک «جون» حرف میزنم:«حالا چون پای آمدن ندارم، چون خودم نیستم و فقط کولهپشتیام، چون صاحباختیار آدمهای توی حجره نیستم که هیچ، ارادهای برای آمدن خودم هم ندارم، باید نبینمت؟ باید نیایم؟»دلبریها را جون، غلامتان، یادم داده است. دل شما را بردن راحت است. آمدن برایتان کاری ندارد. من پای آمدن ندارم؛ اما چشمم منتظر قدم شماست. مثلا من جون، مثلا سر روی زانوی شما، مثلا قدم روی چشم ما….
موکب خانگی
آنها که رفتنی بودند، همگی میان «میشود و نمیشود» حیران. دلشان کاسه بلور بود و به نامی و آهی بند.
نوشته شده توسط: اصفهان زیبا در در اندیشه,فرهنگ | دیدگاه بسته شده