عصا میچرخد به راست و به چپ؛ به چپ و به راست؛ تقتق صدا ولی جانورمق ندارد. خیلی زود گم میشود میان ازدحام صبحگاهی در میدان «دروازهتهران». قرارمان با او درست همین جاست؛ تلاقی دو دنیای متفاوت؛ یکی روشن و پُر از رنگ، یکی تیره و بیرنگ از پشت پلکهایی بههمدوختهشده و در میدانی پر از رفتوآمد و هیاهو که معلم ۴۰ ساله، برای رسیدن به مدرسهاش در «خمینیشهر» هر روز صبح گذرش به آنجا میافتد. نوک عصا که سُر میخورد روی زمین، «محمود» راهش را پیدا کرده و آرامآرام از خیابان عبور میکند تا به اولین ایستگاه اتوبوس میرسد.ساعت هشت صبح است و ایستگاه شلوغ و جایی برای نشستن نیست. عصا در دستانش تکهتکه جمع میشود و در کاور جای میگیرد. اتوبوس از راه میرسد و سیل جمعیت به سمت آن روان میشود. «محمود» آهسته به سمت جلو حرکت میکند و با لمس بدنه اتوبوس پا روی پله میگذارد و سوار میشود و کارت میزند: «درست است که در قانون آمده حملونقل عمومی باید برای افراد دارای معلولیت رایگان باشد، ولی ممکن است برخی از کمبینایان عصای سفید به دست نداشته باشند و راننده متوجه معلولیت آنها نشود. قبلا کمکهزینههایی از سوی بهزیستی پرداخت میشد؛ اما الان این حمایتها قطع شده است و خود من، تقریبا ماهانه حدود چهارصدهزار تومان فقط هزینه بلیت اتوبوس از خانه به محل کارم میشود.»
موانعی که مزاحم میشوند
ردیــف مـــرد و زن مـــیـــان اتــوبــوس ایستادهاند. مردی جایش را به او مـــیدهـــد تــا «محمود» روی صندلی جای بگیرد. ساعت هشتوسی دقیقه اتوبوس به چهارراه «وفایی» میرسد. «محمود» با کمک مردی از اتوبوس پیاده میشود. راننده از آینه ماشین حواسش به او هست؛ منتظر میماند تا از اتوبوس فاصله بگیرد. عصای سفید دوباره در دستش تکهتکه قد میکشد و روی زمین میلغزد؛ راست به چپ، چپ به راست. در امتداد خیابان جدولی در کار نیست و همین هم او را در تردد گمراه میکند: «جدولها باعث میشود نابینایان با حرکت عصا خیلی راحتتر از خیابان یا معابر عبور کنند.» دو قدم آنطرفتر عصا روی موزائیکهای زرد و عاجدار سُر میخورد: «این موزائیکها مخصوص نابینایان است؛ ولی همهجا وجود ندارد؛ فقط چندین نقطه از شهر تعبیه شده است. این موزائیکها چون عاج دارد به نابینایان در تردد خیلی کمک میکند.» به سر چهارراه که میرسد، شهری پُر از وحشت و همهمه انتظارش را میکشد. شهری مخوف و با چهرهای عبوس پشت پلکهای بستهاش جای میگیرد؛ انگار افتاده بـــاشـــد وســط دنیـــایــی ناشناخته و بیدفاع. خودروها باسرعت حرکت میکنند و لحظهای دست از بوقزدن نمیکشند: «از خیابان که بخواهم عبور کنم، از دیگران کمک میگیرم. خیابانها شلوغ است و چند روزی هم است که ترافیک بیشتر شده و رفتوآمد نابینایان سختتر شده است.» پیرمردی از راه میرسد و دست به دست «محمود» میدهد تا او را به آنطرف خیابان و به ایستگاه اتوبوس اصفهانخمینیشهر برساند. «محمود» عصازنان به سمت اتوبوس در پیادهراه حرکت میکند که گیر میافتد لابهلای مانعهای کوچک و نعلیشکل که با فاصله اندکی از هم ردیف شدهاند. عصا به کمک میآید و خیلی زود از لای مانعها خودش را نجات میدهد. دو قدم آنطرفتر، انتهای وانت آبی مثل یک قوز چسبیده به پیادهراه و مسیر را بند آورده است تا مانعی شود برای عبور «محمود» و اصابتش به خودرو. شانههایش را جمع و هیکل لاغرش را کج میکند تا بتواند از وانت آبی فاصله بگیرد. عصا دوباره ناجی جانش میشود و حرکت را آغاز میکند؛ راست به چپ، چپ به راست. شهر کمکم دارد بیدار میشود. کاسبها در حال چیدن مغازههایشان هستند و بساط اضافهشان را ردیف کردهاند دوروبر مغازه تا پیادهراه را ناهموار کنند برای معلم جوان که یک سال است به مدرسهای استثنایی در خمینیشهر منتقل شده است. ته عصا گیر میکند به خرتوپرتهای مغازهدار. عصا بالا و پایین میرود و در هوا غلت میخورد تا دوباره به زمین آسفالت برسد: «بساط بعضی از کاسبها که بیرون از مغازه چیده میشود، برای نابینایان دردسرهای زیادی دارد؛ مثلا باعث میشود نوک عصا در این اجناس گیر کند و خیلی زود بشکند.» راهش را ادامه میدهد. گوشهایش تیز میشود و صداها در سرش میپیچد؛ صدایی مثل چرخهای کالسکه کودک که باعث تغییر مسیر «محمود» میشود؛ مبادا کودک آسیب ببیند. هفتخوان رستم بالاخره با مشقت طی میشود و آقای معلم به ایستگاه اتوبوس میرسد. عصا دوباره میشکند و در کاور جای میگیرد. ساعت نه صبح است. اتوبوس از راه میرسد. همهمه برپا میشود. همه در حال سبقت از هم هستند تا زودتر برای خودشان صندلی دستوپا کنند و رویش جای بگیرند. کسی حواسش به «محمود» نیست. وانت با سرعت از بغل او رد میشود و نزدیک است او را نشانه بگیرد؛ «محمود» اما به این اتفاقها عادت کرده است. دستها در هوا میچرخد تا میله ورودی اتوبوس را پیدا کند و «محمود» خودش را از لابهلای جمعیت به داخل برساند. مردی به کمک میآید و صندلیاش را به او میدهد.
مصیبتهایی که تمامی ندارد
نیمساعت زمان لازم است تا «محمود» به «خمینیشهر» برسد و بعد مصیبتهایش یکییکی شروع شوند. از اتوبوس که پیاده میشود، چهره خشن شهر نمایان میشود. فاصله مسیر ایستگاه اتوبوس تا مدرسه پر از پیچوخم و طولانی است. عصا دوباره قد میکشد و حرکت خود را آغاز میکند؛ راست به چپ، چپ به راست. مسیر مدرسه در امتداد یک مادی و جدولهای کنارش منقطع و یکیدرمیان است. کنج مادی را میگیرد و به راه میافتد. نوک عصا گیر میکند لابهلای شکافها و بریدگیهای عمیق جدول. عصا دوباره در هوا میچرخد تا چند سانتیمتر آنطرفتر به جدول برسد. طول مادی پر است از پلاستیکهای زباله. عصا گیر میکند لای پلاستیک: «اینجا خیلی کثیف است. زبالهها باعث میشود نوک عصا خراب شود؛ همچنین مسیر نابینایان را ناهموارتر میکند.» میانه مادی پلی باریک است که حصاری در اطرافش به چشم نمیخورد: «این پلها خیلی خطرناک هستند؛ چون حفاظ ندارند و جان نابینایان را به خطر میاندازند. همین سال گذشته بود که دو نفر نابینا از روی پل به داخل مادی افتادند.» مسیر پیادهروی طولانی است و حوصلهبر. کوچهپسکوچههای باریک با عبور موتورسیکلتها و خودروها برای «محمود» همیشه دلهره بههمراه دارد: «عصای سفید، یعنی چراغ قرمز. درحالیکه برخی از رانندهها تازه وقتی عصا را در دست فردی میبینند، سرعتشان را بیشتر میکنند یا دستشان را روی بوق میگذارند؛ برخی هم اصلا هیچ درکی از آدمهای نابینا ندارند؛ مثلا برای آنها چراغ میزنند! یکبار هم موتورسواری با شتاب به عصایم زد.» هنوز جملههای «محمود» تمام نشده که شاهد از غیب میرسد و پرایدی بوقزنان سرش را از شیشه بیرون میدهد و فریاد میزند: «برو دیگر.»کوچهها تمامی ندارند. آفتاب پاییزی آدمها را نشانه گرفته است و برادههای داغش را ریخته توی چشمهایشان. نزدیک کوچه مدرسه که میشود، نخالههای ساختمانی روی زمین و زیر پای «محمود» جمع شدهاند و سد معبر کردهاند. تکههای سنگ زیر پایش سر میخورد و نزدیک است روی زمین بیفتد. خودش را کج میکند و به راهش ادامه میدهد. روبهرویش تیر برق عمود شده و «محمود» بیهوا با آن برخورد میکند. موزائیکها کنار هم تلنبار شدهاند و حرکت عصا را برای «محمود» سخت میکنند: «اینها چند ماه است که اینجا ریخته شده است و کسی هم جمعشان نمیکند.» نخالهها را که پشت سر میگذارد، جلوی کوچه مدرسه میوهفروش صندوقهای میوه را دورتادور چیده و راهبندان کرده است؛ شاید چیزی حدود پنجاهشصت صندوق میوه. عصا اینطرف و آنطرف میچرخد؛ هر بارام تهش گیر میکند لای سوراخهای صندوقها تا راه را برای آقای معلم طولانیتر و پرزحمتتر کند: «این مسیر را چند وقت است که میآیم و میروم. دیگر پیچوخمش را یاد گرفتهام؛ ولی عبور از مسیرهایی که ناشناخته هستند، برایم بسیار دشوارتر است.» او که کارشناسیارشد روانشناسی بالینی دارد، میگوید: «علاوه بر این مدرسه که مشاوره دانشآموزان را برعهده دارم، در دو مرکز مشاوره دیگر نیز کار میکنم که رفتوآمد به آنجا هم برایم بسیار سخت است. آموزشوپرورش هم به من انتقالی نمیدهد. هر روز حدود دو ساعتونیم برای رسیدن به مدرسه باید وقت بگذرانم و دو ساعتونیم هم برای برگشت؛ از عاشقآباد تا خمینیشهر. تازه اگر ترافیک هم باشد، زمان بیشتری را باید در مسیر باشم. حدود ده سال است که کار میکنم و مشاور مدرسه هستم.» «محمود» ماجرای نابیناشدنش را اینگونه تعریف میکند: «18 سالم بود که به بیماری آبسیاه مبتلا شدم. دکترها بیماریام را تشخیص ندادند و همین هم روند درمان را کند کرد. یک سالونیم بعد از این ماجرا بهمرور بیناییام را از دست دادم تا اکنون که حدود چند سالی است نابینای مطلق شدم. نابیناشدن مسیر زندگیام را عوض کرد. حدود یکسالی طول کشید تا با این واقعیت کنار بیایم. آن موقع رشته تحصیلیام ریاضیفیزیک بود و دوست داشتم مهندسی هوافضا بخوانم. این اتفاق که افتاد، بهناچار مجبور به تغییررشته شدم و کنکور علومانسانی دادم. متأسفانه مؤسسه هفتمتیر که برای نابینایان بود، تعطیل شده و همین هم باعث شده است خیلی از این افراد، بهخصوص آنهایی که شهرستانی هستند، خانهنشین شوند. این مرکز دارای خوابگاه بود و آموزشهای خوبی به نابینایان ارائه میداد.»
دنیایی متفاوت پشت پلکهای بسته
ساعت حدود ده است که «محمود» بالاخره به مدرسه میرسد، مدرسهای کوچک با نه کلاس درس که برای دانشآموزان با نیازهای ویژه است. روبهروی در ورودی پلهها برای افراد دارای معلولیت مناسبسازی شده است و آقای معلم از آنها عبور میکند تا به اتاق کوچک خود برسد و پشت میزش جای بگیرد و کار مشاوره به دانشآموزان را شروع کند. آقای معلم همه امیدش به اجرای قانون حمایت از معلولان است، قانونی که سال 1397 به دستگاههای مختلف ابلاغ شده؛ اما هنوز بهطور کامل اجرا نشده است و یک پایش میلنگد؛ درحالیکه قرار بود خیلی زود مرهمی شود برای زخم آدمهایی مثل «محمود» که دنیایشان متفاوتتر از دنیای آدمهایی است که هر روز از کنارش بیتفاوت عبور میکنند و به پلکهای بسته آنها خیره میشوند و در گوش همدیگر چیزی زمزمه میکنند؛ زندگی با چشمهای بسته و ترسناک که هر روز بر وحشتش افزوده میشود.آفتاب پاییز عمود میشود توی چشمها و دستها را بیاختیار سایهبان میکند. چشمهایم بیاختیار جمع میشوند. دلم فرو میریزد. یکلحظه دنیا پشت پلکهایم رنگ میبازد؛ سیاه و تیره و هولناک میشود؛ شاید دنیایی مثل آنچه «محمود» و 150 هزار نابینا که در آن زندگی میکنند.