انقلابی از جنس رهایی

نظرات متنوعی وجود دارد که علل یک انقلاب را توضیح دهد؛ اما در میان این پراکندگی‌ها همیشه یک مطلب ثابت است و آن هسته سختی است که در وجود و نهاد انقلابیون پدید می‌آید.

انقلاب‌ها با هر جهت فکری، در یک واقعیت مشترک هستند؛ انقلابی‌ها در نهاد خود به حالتی رسیده‌اند که می‌توانند بسیاری از امور معمول را نادیده بگیرند و رها باشند. این مطلب مشترک تمام انقلاب‌های چپ و راست، دینی یا غیردینی است و چنانچه این حالت عظیم در میان قشری از انقلابی‌ها پدیدار نشود، حرکت به سمت منقلب‌شدن اجتماعی صورت نمی‌گیرد.در این حالت شخص یا اشخاص باید بتوانند بخش قابل‌توجهی از مسائل روزمره و معمول زندگانی را با حالت قلبی ویژه خود کنار بزنند و به عبارتی، بی‌خیال و بی‌توجه به آنان شده و تنها به آرمان خود بیندیشند. برای رسیدن به چنین حالت خاصی، عواملی می‌تواند در میان باشد؛ اما یکی از مهم‌ترین آن‌ها وجود انسان‌هایی است که رجوع به سیره آن‌ها به ما خواهد گفت که می‌توان امور مرسوم دنیا را نادیده گرفت. این مطلب ثقیل در کتاب‌ها هست؛ اما مطالعه آن موجب دگرگونی حال انسان‌ها نمی‌شود، بلکه شرایطی دیگر نیاز است که ازجمله مهم‌ترین آن‌ها وجود الگویی در کنار خود افراد جامعه است که زیست او الهام‌بخش این رهایی باشد. بی‌شک سیدمحمد صمصمام، آن پیرمرد بذله‌گوی اصفهانی که سوار بر چهارپایش در همین کوچه‌ و خیابان‌های اصفهان می‌گشت، با سکوت و کلامش این روحیه را می‌پراکند؛ در زمانی که جامعه ایران روی اصول اساسی حکومت پهلوی بنایی نهاده بود و حرکتی سکون‌ناپذیر داشت. این حرکت حکومتی بر سه‌مبنای اساسی استوار بود؛ شاه و دربار، بروکراسی و تکنولوژی وارداتی از غرب. صمصام در منش و روش خود به‌صورت‌ لطیفه‌وار، هرسه را به مضحکه برده بود و ازاین‌جهت داستان‌ها و حکایت‌هایش تا همین امروز هم نقل مجالس است. پــدربـــزرگ من نقــل می‌کــرد که صمصام می‌آمد و در خانه را می‌زد و می‌گفت شهناز من کاه و یونجه می‌خـــواهد. پــول کـــاه و یـــونجـــه شهناز من را بدهید. در آن هنگام بود که لبخند ریزی بر لب اهالی خـــانه مـــی‌نشســت؛ زیرا آن‌ها می‌دانستند که شهناز نام دختر اول محمدرضاشاه است و این نام‌گذاری دقیقا یک عمل سیاسی است که عامل آن بدجوری دست از دنیا شسته است. در فضایی که دیگر مجالی برای اقدام معقول سیاسی نمانده است، فقط می‌توان به ظرافت‌های زبان، آن‌هم از نوع نیــش‌وکنایه‌هــای اصفهانی پناه برد تا رهایی از ظلم روزگار را به مردم کوچه و بازار نشان داد.صمصام تکنولوژی را هم به سخره می‌گیرد و نشانش همین چهارپای سفیدی است که حالا هرروز با آن راه می‌افتد و وقعی به ماشین‌ها که دیگر فرمانروای خیابان‌ها هستند، نمی‌نهد. با همین یار دیرین راه می‌افتد و از مردم تقاضا دارد که به یتیمان کمک کنند. گاهی هم نگفته حاجتش تأمین می‌شود. آن‌وقت اگر کسی او را تعقیب بکند، متوجه می‌شود که صمصام درِ خانه کدام پیرزن ازکارافتاده‌ای را می‌زند یا برای کدام طفل پدر ازدســت‌داده‌ای پــدری می‌کنـــد.بروکراسی که اکنون مثل اژدهایی همه‌چیز را بلعیده و کل زمان را مطیع خود کرده نیز بی‌عنایت صمصام نمی‌ماند. یک روز صمصام سوار بر یابو در چهارباغ اصفهان از محل عبور مخصوص می‌گذشت که در این هنگام، پلیسی به او گفت  که اینجا عبور ممنوع است. صمصام با دست دم یابو را بلند کرده و به مأمور می‌گــویــد: شمـــاره‌اش را بـــردار و جـــریمه‌اش کن و بــه رئیس خـــود گزارش بده! همان صمصام که برایش قدرتمندان و ضعفا پیش چشمش یکی هستند و گاه‌وبیگاه موی دماغ ثروتمندان می‌شود. به صارم‌الدوله بدنام، نفر اول ثروت در شهر که به دستگاه حکومتی تا حد وزیر امور خارجه هم راه یافته، می‌رسد و می‌گوید پول بده. می‌گوید: ندارم. بلافاصله صمصام نهیب می‌زند که مگر غیرت خواسته‌ام که می‌گویی نداری؟ و چه زیبا از غیرت گفته است در نزد کسی که نقش او در قرارداد ننگین 1919حکایت از دیاثت سیاسی او دارد.یا در 15خرداد که امام‌خمینی را گرفتند و درست زمانی که همه صداها خفه شده بود، صمصام بالای منبر گفت: به این سید گفتم پا روی دم سگ نگذار؛ سگ می‌گیرد تو را. حرف صمصام را نشنید و بالاخره پا روی دم سگ گذاشت و سگ گرفتش. این جملات را با همان لحن خاص خودش، شیرین و زیبا و ادیبانه و با نثر مسجع، در شرایط خفقانی بیان کرده بود که آن زمان کسی جرئت بردن نام امام را نداشت. یا زمانی که بالای منبر گفت اعلی‌حضرت همایونی رضاشاه، از بنده برای اشرفشان خواستگاری کردند! این حرف‌ها زدنش ساده نیست؛ بازداشت بعدش طبیعی است. حالا اینکه یک‌عده وساطت می‌کردند یا آنکه شخصیت صمصام آن‌قدر عجیب‌غریب زیسته بود که دیگر کسی کارش نداشته باشد، بماند.القصــه صمصــام رهـــایـــی اســـت. آزادگی است و نوعی از بی‌خیالی و کنارگذاشتن کل دنیا و مافیها. حالا این‌ها به معنای ترک مبارزه نیست.  صمصام الگویی بود که پراکنده می‌شد. این طنز فقط یک قابلیت زبانی نبوده است. برای فهم این مطالب باید رجوع به تاریخی کنیم که در آن بهلول‌ها زیسته‌اند؛ آن‌ها که در عین نوری از دانش، به شکلی نامتعارف زیسته‌اند و البته کار خود را هم کرده‌اند و گامی که باید، برداشته‌اند و حالا هم ببینید که چگونه عکس صمصام بر دیوار مغازه‌های اصفهانی‌ها می‌درخشد. از پس این سال‌ها حتی همان چهره خاصش با آن عمامه سبز متفاوتش، نصب بر آن دیوار، دارد با ما حرف می زند.صمصمام ساخت نیست که آن را بتــوان به درس تبـــدیل کـــرد و از کلماتش مطلب آموخت. اتفاقا صمصام عبور از ساختارهاست.همه‌چیز در قالب کلاسیک و معمول انتقال نمی‌یابد. آن‌قدر حد ویرانی بالا هست که دیگر نتوان به مستندها استناد کرد. گاهی اوقات فقط باید متوجه حالی خوش و متفاوت شد و از رهگذار آن حال ویژه دریافت که هنوز هم می‌توان دنیا و مافیها را شوخی انگاشت و درون را آماده انقلابی بودن کرد؛ زیرا انقلاب، یعنی کنارگذاشتن نظمی پیچیده و مسلط بر انسان.انقلاب که مشت گره‌کردن و خیابان را بستن نیست؛ انقلاب داستان پرماجرایی است که آن کس که متوجه شود، می‌فهمد دل‌کندن زمینه اصلی آن است. ما برای آنکه بتوانیم دل بکنیم، باید از میراث تاریخی خود نمونه‌هایی داشته باشیم که چنین مشعلی بیفروزند. این، غیر از تیر و تفنگ‌بازی است. مطلبی عمیق است که برای فراگیرشدن احتیاج به پیوند با تاریخ و سنت دارد. صمـصــام دقیــقــا از بطــن همیـــن ماجرای گذشته است و در این نظم مثلامدرن، اعوجاج ایجاد می‌کند و می‌گوید که در بی‌ساختاری و عبور از تمام ساختارهای مسلط و جهنمی، راهی برای راهگشایی وجود دارد؛ هرچند که صمصام را کسی برای راهکار نمی‌خواهد و رسالت او نیز نقش‌آفرینی در چنین مقامی نیست.و اتفاقاً چه خوب و به‌موقع صمصام از میان ما پرکشید؛ در سال 1359 درست چند روز بعد آغاز شروع جنگ.حالا دیگر نوبت صمصمام بود و انگار قصه او به سر رسیده بود. دیگر قرار نیست به حکومت و امر مسلط تکه‌ای انداخته شود یا آنکه تنبهی حاصل شود. حالا دشمن وارد خاک ایران شده است و باید همه با هم بیایند و امر دفاع را مستحکم کنند و دیواری در برابرش بسازند. دهه شصت در راه است؛ دهه‌ای که انقلاب اسلامی بخشی از ادعاهای خود را اثبات می‌کند.صمصام کارش را در زمان خودش انجام داد. حالا وقت رفتن است؛ هرچند که هنوز از سر دغدغه به مدرن شهرش نظر دارد و چه دل‌رحمانه خلوت‌کنندگان بالای سر مکان آرمیدن خود را به حاجتشان می‌رساند.