حبیب یک هنرمند و مبتکر بود

«شهید حبیب الله اعرابی»؛ بعد از عملیات طلاییه، به عنوان امدادگر وارد بهداری لشکر امام حسین (ع) شد. 

 فکر می‌کنم آن زمان حدود سیزده یا چهارده ساله بود. عملیات بدر اولین عملیاتی بود که با آن سن کمش در آن حضور فعال داشت. مدتی بعد، از امدادگری به مخابرات لشکر امام حسین (ع) رفت و نهایتا مسئول محور بهداری لشکر 14 امام حسین (ع) شد. محور بهداری لشکر هماهنگ‌کننده تمام قسمت‌های بهداری در خط مقدم بود. اینکه مثلا در خط چندتا امدادگر داشته باشیم، چه تعداد آمبولانس داشته باشیم، در اورژانس، نیروهای اورژانس تأمین شوند، راننده آمبولانس‌ها کمبود داروها را اطلاع دهند و جابه‌جایی نیروها همه این موارد زیرنظر مسئول محور لشکر بود. حبیب الله اعرابی، مدتی تحت نظر بزرگانی همچون حاج ابراهیم عسگری، حسینعلی امیری و سید محمد مرتضوی در محور لشکر بود و از حضور آنان، درس‌های زیادی یاد گرفت و توانست در این مرحله رشد خوب و قابل تحسینی داشته باشد. حبیب در کنار همه خصوصیات ارزنده‌اش، جاذبه خوبی هم داشت؛ طوری که همه نیروها جذب او می‌شدند. اخلاق بسیار نیکویی داشت و خیلی خوش اخلاق وخوش‌رو بود. از طرف دیگر خیلی هم خنده رو و پایه خنده و گرم شدن جمع‌های دوستانه بود. حبیب استعداد عجیبی در همه زمینه‌ها داشت. با اینکه سنش کم بود، بسیار راننده خوب و با مهارتی بود. حتی با موتور هم در خط مقدم بسیار خوب رانندگی می‌کرد و اصول رانندگی را کاملا رعایت می‌کرد. وقتی مجروح توی ماشین می‌گذاشت به خوبی نکات ایمنی را برای او اجرا می‌کرد که مجروح توی مسیر آسیب بیشتری نبیند و او را به اولین پست امداد می‌رساند. شهید اعرابی در کنار انجام کارهای موظفه‌اش، هیچ وقت بیکار نمی‌نشست و به نوعی خودش را با یک سری کارهای خارق العاده‌ای که در زمان جنگ وجود داشت، مشغول می‌کرد. بسیار خط زیبایی داشت که هنوز تابلوهایی که نوشته بود، موجود است. بدون اینکه کلاسی رفته باشد و دوره‌ای از آموزش خطاطی دیده باشد، این خط زیبا را خدا به او داده بود و این استعداد روز به روز شکوفاتر می‌شد.حبیب به نوعی اعزام اولی و آخری به جبهه بود؛ یعنی یک اعزام به جبهه بیشتر نداشت و این اولین اعزامش بود تا شهادت. تمام وجودش این بود که حضورش در جبهه تکلیف الهی است و اینکه دفاع مقدس در اولویت اول زندگی‌اش است.فروردین ماه 67 خبرهای خوبی از فاو شنیده نمی‌شد. ما حلبچه بودیم که گفتند در فاو عملیات شده است. سریع از آنجا حرکت کردیم و تا آمدیم بیایم لشکر امام حسین (ع) در جنوب، تقریبا سی ساعتی شد. وقتی رسیدیم، شنیدم قصه فاو تمام شده. بچه‌ها گفتند حبیب الله اعرابی و سیداکبر قریشی، سوار موتور می‌روند توی جاده فاو-ام‌القصر اما هیچ خبری از آن‌ها نیست. فاو توسط عراق خیلی سریع تصرف شد و از طرف دیگر سرنوشت حبیب و سیداکبر همچنان برای بچه‌ها مبهم بود. در صحبت‌های اولیه این مطرح شد که آقای اعرابی و قریشی احتمال زیاد اسیر شدند؛ چون آن‌ها موقعیت دشمن را نمی‌دانستند. لذا همه معتقد بودند که این دو نفر اسیر شدند. گذشت تا اینکه اسرا آزاد شدند اما خبری از این دو نفر نشد و مدت‌ها بعد یعنی دهه 80 پیکر سیداکبر قریشی در عملیات تفحص تشخیص هویت شد. بر این اساس بود که یقین حاصل شد حبیب الله اعرابی هم شهید شده است. منتهی خانواده حبیب به خصوص مادر خیلی شهادت برایشان تفهیمی نداشت و بیشتر احتمال اسارت و زنده بودن حبیب را می‌دادند.