سلوک با پیر هرات

چه خدایی را می‌پرستی؟ خدایت احدی است که دومی ندارد یا خدایان متعددی داری؟ می‌توانی به خدایت تکیه کنی؟ 
 
عارفان خدایی دارند واحد و احد که قیوم است؛ یعنی هر قوام و پایداری به اوست! او صمد است؛ یعنی به هر هدف حقیقی که می‌خواهی فکر کن! آن هدف، به دست او و به سوی اوست؛ چه خوش است که همه پایداری‌ها از خدای تو باشد و هیچ‌کس نتــواند هــدفی بـــالاتــر از خدایت تصور کند! چرا که هرهدف حقی در راه خدای توست؛ آن هم نه خدایی دور از دسترس! خدای عارفان، لطیف و قریب است. می‌توان با او مأنوس شد و با او زیست. در اوج ناپیدایی، همین نزدیکی‌هاست!چنین خدایی تشنگان را رها نمی‌کند! طلب عارفان را برای وصول به خودش اجابت می‌کند و آن‌ها را در صراط مستقیم پرنعمت، قرار می‌دهد و در این راه، بارانی از حکمت‌ها بر قلبشان می‌بارد! تا از تشتت دور باشند و با تمام وجود، در این راه راست به سوی آن خدای احد و واحد قرار گیرند.ما چنین خــدایی نــداریـــم! برای همین است که دست‌به‌دامان این و آن می‌شویم و هر روز جایی و هر لحظه به فکری هستیم! اگر خود را مرور کنیم، جمعیتی و انسجامی نمی‌بینیم! بلکه هزاران دغدغه متعارض داریم! اگر بیشتر در خودمان دقت کنیم، می‌بینیم که چقدر در درون خودمان، با خودمان دعوا داریم!  گویا گه از این سوی کشندم و گه از آن سوی کشندم! چون خدای واحد احدی ندارم! اما خدایی جز همان خدای واحد احد قیوم صمد لطیف وجود ندارد! همین خداست که هر روز به رنگی خود را نمایش می‌دهد و کافران را دچار اضطراب و تفرقه می‌کند؛ اما آنان که خداشناش شده‌اند، در این رنگ‌به‌رنگ‌شدن، او را می‌بینند و امیدوارانه هر روز عیدی نو می‌گیرند و زبان حالشان چنین است که «تو هر رنگی که خواهی جامه می‌پوش / که من آن قد رعنا می‌شناسم…»این خدای عارفان کجاست؟ آیا این حال عارفان، تنها در دست افراد خاصی بوده؟ افسانه‌ای بوده و تمام شده؟ خدای عارفان خدای همه ماست! و امید لقای این خدا برای همه ما نازل شده است! شاید بهتر باشد از خود اهل عرفان جویا شد.عارف، اهل دست‌گیری است! و این دست‌گیری را به روش‌های مختلفی به انجام می‌رساند. یکی از این روش‌ها، نوشتن کتب سلوکی بوده است؛ اما دوری ما از اهل عرفان و دوری زبان اهل عرفان از زبان ما، همواره این راه را در نظر ما سخت و صعب کرده است. امیدواریم که در این سلسله از متون بتوانیم به زبانی عادی مطالب یکی از این کتب را به شما خوانندگان عزیز معرفی کنیم. کتابی که برای این سلسله انتخاب شده، یکی از مهم‌ترین کتب تاریخ عرفان عملی است: «منازل‌السائرین» نوشته خواجه عبدالله انصاری.خواجه عبدالله انصاری (396-481 ق)ملقب به پیر هرات، عالمی بسیار کهنه‌کار و متبحر در تفسیر و فهم قرآن و علوم ادبی و فقه و حدیث بوده است. ایشان آثار زیادی به نثر و نظم فارسی و عربی تدوین نمودند؛ اما به‌طور خاص، کتاب «منازل‌السائرین» جلوه خاصی در میان سایر آثار ایشان داشته است. این کتاب که حاصل سال‌های آخر عمر و پختگی خواجه است (تألیف‌شده در حدود 475 ق) آن‌چنان برای اهل عرفان گیرا بوده که اکنون نیز بعد از هزار سال، هنوز تدریس و شرح داده می‌شود.سیر و سلوک عرفانی «سفر» است و همچنان که برای طی‌کردن یک سفر باید مراحل و منازلی را طی کرد، در سفر عرفانی نیز منازلی وجود دارد. داستان از این قرار بوده که عده‌ای از اهل هرات و دیگر مناطق که اهل سیر و سلوک بوده‌اند، مدت‌ها دست‌به‌دامن پیر هرات بودند که آنان را با منازلی که در راه سلوک باید طی کرد، آشنا کند؛ راه چگونه است؟ آغاز راه چیست؟ منتها کجاست؟ ترتیب منازل چیست؟ هر منزلی چه نشانه‌هایی دارد؟ در هر منزلی چه باید کرد و چه وقایعی رخ می‌دهد؟ و… . سالکان از خواجه خواستند که کلامی مختصر حاوی این نکات برایشان تدوین کند تا بتوانند به‌راحتی به خاطر بسپارند و همراه راهشان باشد. خواجه نیز با استعانت از خدای متعال و طلب خیر از او، این درخواست را با وجود کهولت سن و نابینایی، اجابت می‌کنند و سعی می‌کنند در عین اختصار، اصول اصلی منازل را در کتاب «منازل‌السائرین» بیان کنند.اما پیش از شروع مطالب کتاب، خواجه دعایی در حق درخواست‌کنندگان این کتاب می‌کند که خود، راهنمای مهمی برای پیمودن راه است: «أرجو لهم، بعد صدق قصدهم، ما قال أبو عبید البسری: إنّ للّٰه عبادا، یریهم فی بدایاتهم ما فی نهایاتهم.» از خدای متعال برای درخواست‌کنندگان این نوشتار اولا امید صدق نیت دارم و سپس اینکه گفته ابوعبید بسری که «خداوند را بندگانی است که به ایشان در آغازهایشان آنچه را در پایان‌هایشان است، نشان می‌دهد» درباره ایشان تحقق یابد.اولین دعای خواجه «صدق» است؛ زیرا بدون صدق، هیچ راهی آغاز نمی‌شود! هیچ نعمتی خیری ندارد! می‌توان تمام کتب عرفانی را طی کرد؛ ولی بدون صدق، قدم از قدم برنخواهیم داشت! از امام علی(ع) نقل شده که فــرمودنــد: «الصدق عماد الاســلام، و دعــامة الایمــان» (غرر الحکم: 1754) صدق ستون اسلام و پشتـــوانـــه ایمــان اســت؛ همچنین از پیامبر اسلام (ص) نقل شده که فرمودند: «من صدق‌اللَّه نجا» (الکافی: ج 2 ص 99) هرکه  با خدا صادق باشد، نجات یابد! اهمیت صدق در عــرفان عمـلــی و سلوک، از زوایای متعددی قابل‌پیگیری است؛ برای مثال، تا پیش از سلوک، زندگی ساده‌ای داریم! چندان با «خود» درگیر نیستیم؛ به خودمان فکر نمی‌کنیم! درگیر زندگی و «دیگران» هستیم. خانه بی‌مادری را فرض کنید که هیچ یک از اعضای خانه به فکر پاکی و تمیزی و نظافت خانه نباشد. چه اتفاقی می‌افتد؟ روزبه‌روز خانه پر از خاک و زباله می‌شود و کسی به فکر خانه نیست. درون ما نیز همین‌قدر کثیف شده است! ولی چون مشغول این کثافات نیستیم و به خودمان فکر نمی‌کنیم، احساس پاکی می‌کنیم. حال فرض کنید که عارفی ما را متوجه این کثافات کند. حاضریم بپذیریم که شخصیت کثیفی داریم؟ جز انسان صادق کسی بدی خود را نمی‌پذیرد! ما معمولا تمام تلاشمان را می‌کنیم تا بدی‌های خود را نپذیریم. تمام تلاشمان را می‌کنیم که اثبات کنیم «تقصیر من نبود! تقصیر تو بود!» تا انسان به این صداقت نرسد و به بدی‌های خود نزد خداوند اعتراف نکند، قدم از قدم برنخواهد داشت. چه چیز را اصلاح کند؟ مگر اصلا اشکالی هست؟!این نیاز به صدق، مرحله به مرحله بیشتر می‌شود. تا پیش از سلوک،حتی اگر به‌دنبال اشکالات می‌گشتیم، تنها بعضی از کثافات درونمان را می‌دیــدیـــم؛ اما بــا شــروع سلــوک اتفــاقــات عجیبی رخ می‌دهد! متوجه خباثت‌های وحشتناکی در خود می‌شویم که تا کنون اصلا نبودند! حال دل سالک بعد از شروع سلوک، مثل حوض آب ساکنی است که سال‌های سال، دست نخورده است. قبل از سلوک وقتی به آب نگاه کنیم، آن را صاف می‌بینیم؛ اما کافی است سالک شروع به حرکت کند و این آب راکد تکانی بخورد تا تمام آن گل‌و لای ته‌نشین‌شده بالا آید و آنچنان آب گل‌آلود شود که نگو و نپرس! حالا  آیا آنقدر صادق هستی که بپذیری این همه نااهل بوده‌ای؟البته این مشکلات و کثافات، پیش از این نیز فعال بوده‌اند؛ اما ما آن‌ها را نمی‌دیده‌ایم! با هم خوردن این آب، تازه متوجه می‌شویم که در گذشته، چقدر خطا کرده‌ایم! چقدر از مشکلات گذشته که با خود گفته بودیم «تقصیر فلانی است» در واقع تقصیر خودخود من بوده است! واقعا خودم! چقدر سخت است که اعتراف کنیم که به اشتباه با دیگران درگیر شده‌ایم و به اشتباه، آن‌ها را مقصر خوانده‌ایم؟ تا پیش از سلوک، با فرافکنی و گردن دیگری انداختن، خود را راحت می‌کردیم و به زندگی ساکن ولی مضطرب خود را ادامه می‌دادیم؛ اما سالک نمی‌تواند چنین باشد! اما تنها کسانی که صادق هستند، می‌تــوانــنــد بــا چنیــن صحنــه‌ای مواجه شوند. سالک باید از زوایای بسیاری با خود روبه‌رو شود و این روبه‌روشدن، تنها و تنها با صداقت ممکن می‌شود.امــا دعــای دوم خواجه سخنی بسیار عجیب‌تر است! خواجه دعا می‌کند که خداوند، پایان راه را به ما نشان داده باشد. دیدن، ورای دانستن است. خواجه می‌خواهد که ما انتهای راه را همین اکنون، ببینیم. مگر قرار نیست که در مسیــر، منــزل‌به‌منــزل پیش بــرویــم و در هر منـــزلـــی، بــا حقیقتی جدید روبه‌رو شویم؟ اصلا اگر انتهای راه را بدانیم و بلکه ببینیم، دیگر چرا سلوک کنیم؟ داستان اِسپویل نمی‌شود؟ مگر اوج عرفان، دیدن نهایات و توحید نیست؟ مگر مسیر سلوک، همچون نردبانی نیست که پله به پله باید طی شود؟ اگر پیش از سلوک، انتهای راه را خداوند به ما نشان دهد، که انتها پیش از ابتدا خواهد بود؟ این چه‌جور ترتیبی است؟ … إن‌شاءالله این پرسش‌ها را در هفته آینده پیگیری خواهیم کرد.