شااا .. آه‌چـــــــراغ

مادرهای شهید حدیث محمدی: دستم را روی شکمم گذاشته‌ام. حرکاتش را مثل حرکات یک ماهی که توی رودخانه شنا بکند، زیر پوستم حس می‌کنم. می‌دانی، حرکات جنین از هفته بیست‌وچندم به بعد است که برای دکترها مهم می‌شود. برای مادرها اما از همان زمانی که متوجه می‌شوند یک مسافر کوچولو دارند، مهم است. چند دقیقه‌ای است […]

مادرهای شهید

حدیث محمدی:

دستم را روی شکمم گذاشته‌ام. حرکاتش را مثل حرکات یک ماهی که توی رودخانه شنا بکند، زیر پوستم حس می‌کنم. می‌دانی، حرکات جنین از هفته بیست‌وچندم به بعد است که برای دکترها مهم می‌شود. برای مادرها اما از همان زمانی که متوجه می‌شوند یک مسافر کوچولو دارند، مهم است. چند دقیقه‌ای است که متعجب و وحشت‌زده، چشم دوخته‌ام به تصویر داخل گوشی، به پسرکی که زخمی و تیرخورده پناه برده به آغوش مادرش. یک مایع تلخ، مثل زهر از راه گلویم هی بالا و پایین می‌رود. جلوی چشم‌هایم را دو تا پرده اشک گرفته؛ اما نمی‌دانم چرا فرونمی‌ریزند.به این فکر می‌کنم که زن، زن داخل تصویر، توی این چند ثانیه که شاید به دقیقه هم نرسیده باشد، به چه چیزهایی فکر می‌کرده؟ احتمالا به اینکه زاویه تن و دست‌هاش چطور باشد که آسیب کمتری به پسرش برسد. دستم را روی شکمم می‌گذارم. لیوان آب قند را تا ته سر می‌کشم. مایع تلخ کماکان بالا و پایین می‌رود!دکتر می‌گفت از این هفته‌ها باید بیشتر حواسم جمع حرکاتت باشد. دکتر چه می‌داند که حواس من الان چند ماهی است که حسابی درگیر تو و حضورت شده.و مادر توی تصویر… مادر توی تصویر هم حواسش بوده که موقع بردن پسر به بیرون از خانه، حتما ماسک روی صورتش داشته باشد. آخر این روزها آنفولانزای فصلی بدجور دارد بین کودکان جولان می‌دهد. احتمالا پسربچه از صبح هی غر زده که من دیگر از توی خانه‌ماندن کلافه شده‌ام و مامان هم با خودش دو دو تا چهار تا کرده و بعد گفته توی این شرایط کجا بهتر از شاهچراغ؟ هم زیارت می‌کنیم و دل‌سبک می‌شود، هم از دست غرغرهای این پسر راحت می‌شوم. اما مادر چه می‌دانست که قرار است یک نفر از خدا بی‌خبر، بی‌هوا پیدایش بشود و بعد… بعد رگبار ببندد روی زائران.مادر چه می‌دانست؟ به چه چیزهایی فکر می‌کرد؟ راستی توی این چند ثانیه به چه چیزهایی می‌توانست فکر کرده باشد؟ نمی‌دانم؛ اما حتما به پسرش فکر کرده. حتما‌.دستم را روی شکمم می‌گذارم. دکتر گفته این روزها باید بیشتر حواسم به حرکت‌هایت باشد. دکتر اما نمی‌داند مادرها از اول دنیا حواسشان به بچه‌هایشان هست؛ همه مادرها؛ حتی مادرهای شهید!
 
عکس یادگاری با دو بال
 
فاطمه سادات حسینی:
حرم‌رفتن‌های مامان آداب داشت. هر وقت می‌رسیدیم، اول باید غسلش را می‌کرد، وضو می‌گرفت، لباس‌های نو به تن خودش و ما می‌کرد، بعد راهی حرم می‌شدیم. هر وقت می‌گفتیم بگذار یک بار اول برویم حرم، تا آقا ببینند ما خسته راه هستیم، اصلا قبول نمی‌کرد. می‌گفت مادرم سفارش کرده هر موقع خواستید بروید زیارت، پاکیزه و با دل خوش بروید. توی مسیرمان حتما به بازار هم سر می‌زد. شده بود یک شکلات بخرد، می‌خرید و دستمان می‌داد. مدام با بابا بگوبخند می‌کرد. هر چند‌قدمی که جلو می‌رفتیم، توی جیب‌هایمان یک شکلات می‌گذاشت. نزدیکی‌های حرم که می‌شدیم، سکوت می‌کرد. ما هم سکوت می‌کردیم؛ سکوتی که همه به آن نیاز داشتیم و من بیشتر از همه. از آنجا به بعدش دلم پر بغض می‌شد، پر از شور، پر از امید. وقتی به گنبد نگاه می‌کردم، همیشه یک کبوتر آنجا بود تا پرواز کند و من را دور گنبد پرواز دهد. وقتی به حرم می‌رسیدم، دلم خالی می‌شد از بغض، از شور و امید. فقط اشک بود که دل پرم را خالی می‌کرد. سبک می‌شدم. سبک‌شدن توی حرم با همه‌جا فرق دارد. وقتی توی حرم سبک می‌شوی، آرامش پیدا می‌کنی. آرامشی که هیچ‌جا مثلش را نمی‌توانی پیدا کنی. انگار که دو بال پیدا می‌کنی. همه این چند روز به آن لحظه‌ای فکر می‌کنم که آرتین و خانواده‌اش هم پاکیزه به حرم رفته‌اند. حتما مادرشان غسل زیارت کرده بود. حتما به بازار هم سر زده بودند. حتما لباس‌های عروسی خواهرشان را متبرک کرده‌اند. حتما جیب‌هایشان را پر از شکلات کرده بودند. حتما آرتین و آرشام توی صحن روی سرامیک‌ها سرسره‌بازی کرده‌اند. حتما روبه‌روی ضریح عکس یادگاری گرفته‌اند. حتما با همان دو بال داشته‌اند به‌سمت خانه‌شان پرواز می‌کردند. 
 
شاهچراغ؛ آه
 
زینب آزاد:
باورتان بشود یا نه، باید بگویم که هنوز نتوانسته‌ام فیلم حمله تروریستی به حرم مطهر شاهچراغ را ببینم. همه استوری‌ها و پست‌ها و توییت‌ها را هم به سرعت رد می‌کنم… دردش برای من هضم‌نشدنی است.برای منی که دختر سه‌ساله شهیدی را به آغوش کشیدم و لابه‌لای گوله‌گوله‌های اشکش، بر داعش و داعشیان لعنت فرستادم. برای من هضم‌نشدنی است؛ زمانی که کنار همسر شهیدی نشسته‌ام و از درد و زخمی که بعد از شهادت همسرش روانه زندگی‌اش شده است، شنیده‌ام.برای من هضم‌نشدنی است زمانی که دستان مادر شهیدی را در دست گرفته‌ام و پابه‌پای بغض‌هایش، بغض کرده‌ام و قلبم از جا کنده شده است. من با چشم خویشتن دیدم پدر شهیدی را که کنار فرزندش در قبر خوابید و ناله زد و جانش تا حلقوم بالا آمد؛ اما به اذن الهی تاب آورد.برای من هیچ‌جوره هضم نمی‌شود که امن‌ترین نقاط کره زمین، با قدم حرامی‌ها ناامن شود. برای من هضم نمی‌شود حرامی‌ها به حریم حرم وارد شوند و زن و بچه و مرد یک خانواده را به رگبار ببندند و بعدش هم منتظر باشند تا با پیامبر مهربانی‌ها بر سر یک سفره بنشینند و غذا بخورند، چُنان که افتد و دانید…! آه از آن زمانی که حرام و حلال دچار خلط مبحث شود و حرامزاده‌هایی این‌چنین ادعای مسلمانی کرده و داعیه سنت و سیره پیامبرمان را در بوق و کرنا کنند. راستش را بخواهید، هنوز هم به این فکر می‌کنم که هرکدامشان برای چه حاجتی پناه برده بودند به حریم احمدبن‌موسی علیه‌السلام. می‌دانم و شنیده‌ام که کسی از بهبهان آمده بوده است تا به دکتر مراجعه کند و به نیت کسب شفا به حرم پناه آورده بود. دیگری شاید برای جلب محبت معشوق دست‌به‌دامن آقا شده بود و آن یکی هم طلب مال داشته برای ادای قرض و شاید کسی هم در دعاهایش «اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک» خوانده باشد… هرکدام با هر نیتی که آمده بودند، قطعا به مرادشان رسیده‌اند و یقیناً کُلُهُ خَیر بوده است.به گمانم همه می‌دانید و دریافته‌اید که واقعه شاهچراغ، لحظه‌به‌لحظه‌اش روضه است؛ از شلیک اولین گلوله و اعلام جنگ گرفته تا فرارکردن مردم به هر طرف و در‌آغوش‌گرفتن فرزند توسط مادر و فرصت نداشتن مردها برای سپرشدن و آن «کودک یک‌ساله بی‌نام» که اجازه بدهید اسمش را نیاورم و آرتین که می‌داند به سر مادرش تیر خورده است؛ اما چشم‌به‌راه آمدنش است…و همه‌اش تاوان است برای: برای توی کوچه رقصیدن؛ برای ترسیدن به وقت بوسیدن؛ برای خواهرم خواهرت و خواهرمون؛ برای تغییر مغزهای پوسیده؛ برای شرمندگی برای بی‌پولی؛ برای حسرت یه زندگی معمولی؛ برای کودک زباله‌گردی و آرزوهایش؛ برای این هوای آلوده؛ برای ولیعصر و درختای فرسوده؛ برای پیروز و احتمال انقراضش؛ برای سگ‌های بی‌گناه ممنوعه؛ برای گریه‌های بی‌وقف؛ برای تصویر و تکرار این لحظه؛ برای چهره‌ای که می‌خنده؛ برای دانش‌آموزا برای آینده؛ برای این بهشت اجباری؛ برای نخبه‌های زندانی؛ برای کودکان افغانی؛ برای این همه برای غیرتکراری؛ برای این همه شعارهای توخالی؛ برای آوار خونه‌های پوشالی؛ برای احساس آرامش؛ برای خورشید پس از شب‌های طولانی؛ برای قرص‌های اعصاب و بی‌خوابی؛ برای مرد میهن و آبادی؛ برای دختری که آرزو داشت پسر بود؛ برای زندگی آزادی؛ برای آزادی برای آزادی برای  آزادی…واقعه شاهچراغ نه فقط برای من، که برای هیچ آشنای به خدا و پیغمبری هضم نمی‌شود، برای ثبت در تاریخ…
 
نور آسمانی
 
زینب سنجارون:
توی اتاق دارم دخترکم را می‌خوابانم که خواهر بزرگ‌ترش، فاطمه، می‌آید دم در و می‌گوید: «مامان بیا!» ریحانه خوابش برده، آرام و بی‌صدا می‌روم بیرون. فاطمه خودش را می‌اندازد توی دلم. اشک می‌ریزد و گریه می‌کند.«مامان بچه‌هه نه بابا داره حالا نه مامان، دلم می‌سوزه براش» بغلش می‌کنم. گریه می‌کند. از همان جا به همسرم می‌گویم «کاش اخبار رو نمی‌ذاشتی ببینه» فاطمه می‌گوید «ظهر هم تو شبکه پویا نشونش داد.»دلم گریه می‌خواهد. دوست دارم من هم همراهش اشک بریزم. خودم را نگه می‌دارم. فاطمه دارد بچه را در موقعیت‌های مختلف تصور می‌کند: «اگه بگن والدینت بیان مدرسه کی رو ببره؟» دست و پایم را گم می‌کنم. فاطمه اشک می‌ریزد و زود زود با دست‌هایش پاکش می‌کند تا دلم خوش بشود وقتی می‌گوییم «گریه نکن حالا» کاش نفهمیده بود. کوچک است حالا. هرچند توی اخبار اغتشاشات چند هفته پیش دیده بودم دخترهای هم‌سن‌و سالش آمده‌اند، پلیس داشت توی پارک باهاشان حرف می‌زد.
 طاقت دیدن اشک‌هایش را ندارم. دلم می‌خواهد برایش قصه بسازم. آرتین را همراه یک نیروی جادویی، مثلا نوری که همیشه همراهش است و مواظبش. فاطمه بزرگ شده و قصه‌های من نه هنوز.می‌گذارم خوب گریه کند تا گریه بشود آبی روی آتش دلش. یاد فیلم «بازمانده» می‌افتم. بچه بودم بار اول که از تلویزیون پخش شد. خواهر بزرگترم‌ بعدش چند روز تب کرد. بعدها بهم گفت «اگه بغض کردی حتما گریه کن قورتش نده» آن روز همه پای تلویزیون بودیم و خواهرم خجالت کشیده بود گریه کند.بار دیگر که با هم نشسته بودیم فیلم تماشا می‌کردیم، فیلم «از کرخه تا راین»، برای بار چندم. مامان و بابا خانه نبودند ما یک دل سیر اشک ریختیم. همان وقت همسایه آش نذری آورد و ما به هم نگاه کردیم و مانده بودیم کدام یکی چشم‌هایش کمتر تابلوست و می‌تواند برود دم در.می‌گذارم گریه کند. می‌بوسمش با ترس، ترس از نداشتنش، از نبودم، از اینکه نتوانم دیگر ببوسمش.آرام می‌شود و چند دقیقه بعدش می‌گوید «چشمم». پشت چشم چپش ورم کرده. بهش می‌گویم «از بس دست کشیدی روی چشمت، چیزی نیس. تا صبح خوب میشه.»خوب نمی‌شود. صبح بدتر هم می‌شود. صبح جمعه دکتر چشم پزشک نمی‌توانیم پیدا کنیم. می‌روم اورژانس چشم پزشکی.دکتر جوانی که لابد دانشجوی دوره تخصص است معاینه‌اش می‌کند.توی مغزم صدای دانشجوها می‌پیچید «بی‌شرف، بی‌شرف» خبرهایی هم از دانشجویان پزشکی شنیده‌ام. خودم را جمع و جور می‌کنم. ذهنم فاز رئالیسم جادویی می‌گیرد. اگر یک لحظه اینجا کامل سیاه شود و ظلمات، کسی کسی را نبیند چه می‌شود؟ ما آدم های رمان کوری می‌شویم.می‌ترسم. دکتر دارد دستگاه را جلوی چشم فاطمه تنظیم می‌کند. گاهی از او سوال می‌کند گاهی از من. بهم می‌گوید «مامان! تو این دو سه هفته سرماخوردگی نداشته؟» «مامان» از آن کلمات لطیف است که لطافتش مسری است. قطره و پماد تجویز می‌کند و چند تا دارو که احتمال دارد نیاز شود در صورت خوب نشدن.من به «ترس» فکر می‌کنم، به قدرتش، باید از دکتر سوال می‌کردم که می‌تواند ترس عاملش باشد؟ترس توی سرم یک عالمه فانتزی وحشتناک ساخته است. آنقدر که اگر ذهنم شیشه‌ای شود، مرد جوان سفیدپوش باید بترسد ازم.چه کسی ما را از همدیگر ترساند؟ بذر ترس را کاشت تا چه درو کند؟ قرار است این همه ترس تلنبار بشود تا چه چیزی پنهان بشود ریزش؟ صدایی می‌آید. صدایی که زورش از همه ترس‌های دنیا بیشتر است. چیزی از جنس نور، همان نوری که توی قصه‌ام همراه شده بود با آرتین. نه فقط او، همراه است با همه. دکتر دست می‌کشد روی موبایلش، صدای اذان متوقف می‌شود.دلم می‌خواست صدا همچنان بیاید. دلم می‌خواست «اشهد ان محمد رسول الله» بشنوم.محمد صلی الله علیه وآله وسلم یعنی امنیت. یعنی نقطه وصل زمین و آسمان. ترس‌هایم آب می‌شود، خنکی‌اش آتش‌‌ها را خاموش می‌کند.تصویرهای ذهنم همه می‌شود تصویرهای فیلم «محمد رسول الله» مجید مجیدی، می‌شود گل‌محمدی، می‌شود آب زلال چشمه.محمد صل الله علیه وآله وسلم، می‌شود نقطه وصل همه مردم عالم، نه فقط زمین و آسمان. همه چیز نور می‌شود وقتی دستشان را می‌گذارند توی دستش.