دغدغه‌های اعتماد و بی‌اعتمادی

زندگی ما انسان‌ها به‌صورت مستمر، قدرتمند و پیچیده‌ای با روابط اجتماعی گره خورده است و هر یک از ما همه‌روزه مجبوریم در حوزه‌های مختلفی از جمله حوزه کسب‌وکار با افراد مختلف و متعددی ارتباط داشته باشیم. افرادی که گاهی نسبت به آن‌ها شناخت داریم و گاه از هرگونه شناخت نسبت به آن‌ها محروم هستیم؛ بنابراین یکی از معضلات و دغدغه‌های همیشگی ما انسان‌ها، اعتمادکردن یا اعتمادنکردن به دیگران است. توضیح لازم در این زمینه را می‌توانید از دیدگاه محمد صابری، محقق، نویسنده، پژوهشگر و منتخب کشوری بخوانید.
 
به چه‌کسی باید اعتماد کنیم و به چه‌کسی نباید اعتماد کنیم؟ میزان اعتماد ما به دیگران تا چه حد باید باشد؟ در این میان و در پاسخ به این‌گونه سؤالات افراد به سه‌دسته تقسیم می‌شوند.
 
دسته اول
 افراد دسته اول که اجازه دهید آن‌ها را افراد نرمال و آگاه خطاب کنیم، راه تعادل را در پیش می‌گیرند. بدین معنا که اولا تلاش خود را به‌کار می‌گیرند تا شناخت خود را به‌صورت مستمر از ویژگی‌های شخصیتی و صداقت و درست‌رفتاری دیگران در حوزه روابط عاطفی، اقتصادی و… بیشتر کنند و به هر شخصی به میزان معینی (بسته به شناخت حاصل شده) اعتماد کنند. دوم اینکه آن‌ها می‌دانند که در برخی از موارد مثل معامله‌های سنگین مالی، اعتماد به تنهایی کافی نیست و نیازی جدی وجود دارد که مثلا از طریق نوشتن یک قرارداد محکم حقوقی، رابطه و تبادل اقتصادی را به شکل قانون مستند کرد؛بنابراین آن‌ها به‌خوبی روابط خود را از نظر اعتماد و اعتمادسازی مدیریت می‌کنند. از جمله آن‌ها مثلا به همسر و اعضای خانواده‌شان به شکل حداکثری (نه مطلق) اعتماد می‌کنند، در محیط کار، در حد همکاری‌ها و تبادلات کاری به همکاران خود که شناخت خوبی از آنان دارند، اعتماد می‌کنند.رویکرد کلــی‌ این دسته نیز نسبت به تمام افراد صداقت و درست‌رفتاری است؛ اما اگر قرار باشد معامله‌ای حتی با یک همکار یا دوست انجام دهند، قطعا قراردادی را هم منعقد می‌کنند.
 
دسته دوم
دسته دوم شامل افراد بدبینی است که عمدتا به‌واسطه تجربیات بد و ناگوار گذشته و شکست‌هایی که به‌واسطه اعتمادکردن به دیگران تجربه کرده‌اند، در فضای شدیدی از بدبینی فرو می‌روند و تقریبا به هیــچ‌کس و در هیـچ‌حــدی اعتمـاد نمی‌کنند. چنین اشخاصی مثلا حتی اگر همسایه‌شان از آن‌ها درخواست کند برای یک‌ساعت وسیله‌ای مثل دلر را به آن‌ها قرض دهد، آن‌چنان دچار ترس و تشویش می‌شوند که با درست‌کردن بهانه‌ای مثل (دلر ما خراب شده است) از اعتمادکردن در حد یک وسیله بی‌ارزش نیز سرباز می‌زنند.
 
دسته سوم
 دسته سوم که موضوع بحث امروز هستند، افرادی را شامل می‌شود که با معضل نیاز افراطی به اعتمادکردن مواجه‌اند. این‌گونه افراد به‌دلایلی که در ادامه به برخی از آن‌ها اشاره خــواهم کرد، به شکــل افـــراطـــی و بیمارگونه‌ای تمایل به اعتمادکردن دارند. این‌گونه افراد به محض تجربه‌کردن عشق و هیجان عاطفی در روابط خود، چشم‌بسته به طرف مقابل اعتماد می‌کنند و هرچه دارند را در اختیار او قرار می‌دهند. در کسب و کار وقتی شریکی اختیار می‌کنند، آنقدر به شکل افراطی به او اعتماد می‌کنند که حتی در بازه‌های زمانی (مثلا فصلی یا سالانه) نیز نسبت به ارزیابی عملکرد او، بیلان مالی و مواردی از این دست اقدام نمی‌کنند. آن‌ها معمولا زمانی متوجه تقلب‌ها و خلاف‌کاری‌های عاطفی و مالی دیگران می‌شوند که کار از کار گذشته است و آنان مجبورند با ضررهای سنگین و آسیب‌های جـدی روحــی، مــالی و روانی مـواجــه شونــد.اما به‌راستی چه‌دلایلی باعث می‌شود یک نفر این‌گونه بی‌منطق، افراطی و چشم‌بستــه بـه دیگـران اعتمـــاد کند و خود را دچار مشکلات عدیده سازند. کسانی که به‌راحتی اعتماد این‌گونه افراد را به‌دست می‌آورند و بدین‌واسطه به‌راحتی آن‌ها را سرکیسه می‌کنند، چه ضعف‌ها یا مشکلاتی را در آن‌ها شناسایی و از آن بهره‌برداری می‌کنند؟
بی‌شک معضل اصلی افرادی که «تمایل به اعتماد» دارند و به‌راحتی دیگران می‌توانند از این ضعف آن‌ها سوءاستفاده کنند، درواقع عدم‌عزت نفس و استقلال نفس است.پیش از اینکه بیان کنم که فقدان این دومؤلفه و ویژگی مهم شخصیتی چه اثر روی تصمیم‌گیری‌های افراد در حوزه اعتماد می‌گذارد، باید تعریف بسیار خلاصه‌ای از آن‌ها ارائه کنیم.عزت‌نفس به‌صورت ساده، یعنی ارزش قائل‌شدن برای خود و خود را موجودی شــایستـــه، دوســت‌داشتنـــی و لایـــق تصورکردن.کسانــی که از این ویــژگـــی محــروم هستند، مدام خود را سرزنش می‌کنند، احساس می‌کنند که دیگران به آن‌ها علاقه ندارند و خیلی موجود محبوبی نیستند. این‌گونه افراد ارزشمندی خود را به شکل افراطی به نظر دیگران گره می‌زنند و از این رو برای آنکه حس نسبتا خوبی را به خویش تجربه کنند، حاضر هستند به دیگران باج هم بدهند. در واقع آن‌ها برای جلب رویکرد مثبت دیگران و توجه و محبت آن‌ها حاضر به انجام هر نوع از خودگذشتگی هستند. اما استقلال نفــس، یعنی داشتـــن خــــودبـــــاوری، اعتماد به نفس و جرئت لازم برای مدیریت یک زندگی مستقل و دوست‌داشتنی؛ فارغ از روابطی که یک فرد می‌تواند با دیگران داشته باشد. در واقع فردی که دارای استقلال نفس است، اگرچه گاهی خود را نیازمند کسب مشورت از یک متخصص یا فردی خبره می‌بیند؛ اما به‌صورت کلی، مدیریت زندگی خویش را خودش برعهده می‌گیرد و این جرئت را دارد که با مسئولیت‌پذیری، تصمیم‌گیری و اقدام کند و با نتایج آن مواجه شود.فـردی که فـاقــد این مهــارت است، ترجیــح می‌دهــد دیگــران بـــرای او تصمیم بگیرند؛ چراکه خودش جرئت و توانمندی لازم برای تصمیم‌گیری و مــدیــریـــت امــور زنـــدگی خــویــش، به‌خصوص موارد مهم را ندارد. حال عنایت کنید وقتی فردی فاقد عزت‌نفس است، یعنی ارزشمندی زیادی برای خود قائل نیست و همچنین استقلال نفس نیز ندارد و نمی‌تواند تصمیمات مهم زندگی خود را بگیرد، مجبور است از یک سو با اعتمادکردن به دیگران محبت و توجه آن‌ها را به سمت خود جلب کند و از سوی دیگر تصمیمات مهـم زنــدگـــی‌اش را بــه آن‌ها بسپارد تا خودش بتواند از شر هــراس‌ها و نگـرانــی‌هـای حـاصــل از تصمیم‌گیری‌های مهم خلاص شود.درواقع در گام اول، وقتی کسی به  این‌گونه افراد ابراز علاقه و توجه می‌کند و احساسات خوبی را در آن‌ها بیدار می‌سازد، از ترس اینکه مبادا این احساس مطلوب را (به‌خاطر فقدان عزت نفس) از دست بدهد، به آن فرد اعتماد می‌کند؛ چون می‌ترسد مخالفت‌کردن با آن فرد یا الزام‌کردن او مثلا به بستن قرارداد باعث ناراحتی‌اش شود.بدین شکل فرد مقابل اگر فریبکار باشد، به‌راحتی با تشدید رفتارهای محبت‌آمیز و احترام‌آمیز خود، هر روز اعتماد بیشتری از فرد مذکور را به سمت خود جلب می‌کند؛به‌طوری‌که فرد دارای تمایل به اعتماد، بعد از مدتی دیگر چشم‌بسته هم می‌تواند خود را مجاب به اعتمادکردن به او بکند.در ادامه این فرد به واسطه فقدان استقــلال نفــس، افســـار زنــــدگــــی و کسب‌وکار خویش را نیز به فرد مقابل می‌سپــارد و بــدیــن‌شکــل خـــود را در معرض خطر سوءاستفاده‌های شدید قرار می‌دهد.