مشاور: سلام پدرام جان. به این فکر کن که ما همگی در زندگی خریتهایی داشتهایم که اگر بخواهیم آنها را برای کسان دیگری بازگو کنیم، با روشنشدن ابعاد فاجعهای که خلق کردیم، تازه وجدانمان عین آدمهایی که کل عصر خواب بودهاند و شب خوابشان نمیبرد، بدخواب میشود و همین طور آزارمان بدهد. به نظرم حالا که تمام شده، دیگر به آن فکر نکن و به جایش به اتفاقات خوبی که در آن روزها برایت اتفاق افتاده است تمرکز کن.پرسشگر: سلام مجدد. پدرام هستم. من از آن روزها خیلی خاطره خوبی دارم. ما توی بازی با آرژانتین وقتی باختیم، به خیابان ریختیم، بوقبوق کردیم و زدیم و رقصیدیم. به یاد آن روزها من چند بار آرزو کردهام که دوباره به آرژانتین ببازیم و من دوباره برای شادی به خیابان بروم. البته الان که به آن فکر کردم، مجدد وجدانم بیدار شد. به نظرتان چه کاری انجام دهم که وجدانم آسوده شود؟ از پاسختان ممنونم.مشاور: پدرام جان سپاس از پیام مجدد تو. همانطور که در پیام قبلی گفتم، زیاد به خریتهای گذشتهات فکر نکن و به اتفاقات خوب بعد از آن فکر کن. مثلا من فکر کنم که تو با این همه انرژی، در یک جمعی جز جمع فوتبال که در آن برد و باخت مهم است شرکت کردهای. پس به آن فکر کن و به چیزهای بد فکر نکن؛ چون شاعر میگوید: «لای لای لای لای لایی مخور غم گذشته، گذشتهها گذشته/ هرگز به غصه خوردن، گذشته برنگشته. دیرین دیرین دیدین دین دییییرین». با احترام پرسشگر: سلام. من مجدد پدرام هستم. سپاس از پاسخ شما. درست فکر کردهاید. من در جمعهای غیرفوتبالی هم شادی کردهام. مثلا شب امضای برجام من با پیرهن آی لاو یو یو اس آ شادی کردم، از وزیر خارجه وقت درخواست دعوت یک بازیگر ناجور را کردم و البته یک دلار و یک هزارتومانی را در کنار هم گذاشتم و با آن عکس گرفتم. بعدا فهمیدم که نباید چنین درخواستی را از وزیر خارجه میکردهام و دعوت از چنین بازیگری، فقط از یک نفر به نام ساسی مانکن برمیآمده است. تازه فهمیدم که هزارتومانی را نباید در دست میگرفتم و بیعقلی کردهام؛ بلکه باید یک تراول پنجاههزارتومانی میگرفتم که هم به واقعیت نزدیک باشد، هم در عکس خوب بیفتد. حالا دوباره دچار وجداندرد شدهام. به نظرتان چهکار کنم وجدانم آسوده شود؟
مشاور: درود پدرام جان. امیدوارم که بابت هر سوالی که میکنی، حواست به درگاه پرداخت من باشد و هزینه این همه وقتی را که من دارم حرام میکنم بدهی. پدرام جان، ای کاش اصلا تو به گذشتهات نگاه نمیکردی؛ چراکه گذشته چنگیزخان مغول از گذشته تو روشنتر و بازتر بوده است. شما بیا و زحمت بکش اصلا به گذشته فکر نکن، به آینده فکر کن، به این که در ادامه میخواهی چه کاری انجام دهی. پیشاپیش از این که دیگر سوالی نمیپرسی از تو متشکرم. البته اگر پولش را بدهی نوکرت نیز هستم. با احترام.پرسشگر: درود بر جناب مشاور. بله شما درست میگویید، من گذشته خوبی نداشتم؛ چون در گذشته همه مردم با من مهربان بودند و من تا قمه زیر گلویشان میگذاشتم تا خفتشان کنم، راحت همه داراییشان را به من میدادند؛ ولی متأسفانه الان بهراحتی همکاری نمیکنند. این روزها خیلی ناامیدم و تنها امید من این روزها باختهای پیدرپی تیم ملی ایران است و نذر کردهام که اگر تیم ملی به ولز ببازد، آش نذری بپزم. البته درباره آمریکا معنوی فکر نمیکنم و در سایت قمار روی باختن ایران شرط بستهام و برای همین، هر شب قبل از خواب برای باخت ایران دعا میکنم. به نظر شما امیدی هست؟
مشاور: درود پدرام جان. من متأسفانه هنوز بعد از خواندن پیام شما آدم سابق نشدهام. واقعا زندگی در کنار شما خیلی خطرناک است. به نظرم در اولین فرصت حتما خودت را به یک جنگل غیرانتفاعی معرفی کن و اگر اینطور نشد، حتما با یک زندهگیر زبده صحبت کن تا هرچه زودتر تو را در آغوش طبیعت رها کند. وجود شما بسیار خطرناک است، لطفا دویست کارت بکش و کارهایی را که گفتم سریع شروع کن. با تشکر.