سایه شومی که آدم را رها نمی‌کند

واژه‌هایش همه آغشته به اندوه و رنج است. صـدایش از پشت تلفن راوی حسرت‌های ریز و درشت چندین‌و‌چندساله است؛ شانزده‌سالی که هر شبش برای او به بلندای یلدا گذشت و روزهایش کشدار و بی‌پایان. 
 
او که در این گزارش نامش «آرش» است، این روزها 37سالگی‌اش را پشــت‌سر مــی‌گــذرانــد؛ عمری کـــه شانزده‌سالش را با ترس و دلهره طی کرده است: «21ساله بودم که به‌خاطر بیماری اعصاب و روان در بیمارستان «مدرس» بستری شدم. قبل از آن هم اعتیاد داشتم. آنجا آزمایش خون دادم و مشخص شد که به بیماری ایدز مبتلا شده‌ام.» بــــاورش بـرای آرش سخـــت بــــود: «غیرقابل‌باور بود. آن موقع جوان بودم و زندگی خوبی هم داشتم. ایدز اما باعث شد تا دوباره به سمت اعتیاد بروم؛ درحالی‌که سه‌ماه قبل از باخبرشدن از بیماری‌ام ترک کرده بودم. وقتی فهمیدم به ایدز مبتلا شده‌ام، اولین کاری که کردم مصرف مواد بود. فقط می‌خواستم خودم را با مواد آرام کنم. ایدز باعث شد تا 96 بار به کمپ اعتیاد بروم و هر بار نه‌تنها موفق به ترک شوم، که وابستگی شدیدتری به مواد پیدا  کنم. از همه‌چیز و همه‌کس دل بریده بودم و در ناامیدی مطلق به‌سر می‌بردم؛ شرایطی که هیچ‌گاه فکرش را نمی‌کردم. چیزی که آن موقع آزارم می‌داد، حرف‌زدن در رابطه با بیماری یا سرکوب و سرزنش‌کردن از سوی اطرافیانم بود. دوسال طول کشید تا داستان را به خانواده‌ام بگویم؛ مجبور شدم. در آن شرایط و علی‌رغم اینکه دوست نداشتم درباره بیماری‌ام با کسی حرف بزنم، اما خانواده‌ام به‌دلیل ناآگاهی، دوست و آشنا را در جریان گذاشته بــودند و این مسئلــه من را خیـلــی اذیت می‌کرد.»
 
به بیماران مبتلا به ایدز انگ می‌زنند
او می‌گوید در همه این سال‌ها خانواده طردش نکردند و همیشه حامی‌اش بودند؛ اما «آخرش ایدز در جامعه بد جا افتاده و چیزی نبود که به سادگی بتوانی درباره آن حرف بزنی. مثلا در اوایل بیماری یادم است وقتی خواهرزاده‌ام را بوسیدم، پدرش شروع کرد به شستن صورت او با صابون. یا وقتی خون دماغ می‌شدم، پتو را می‌سوزاندند. یک‌بار به خانه یکی از فامیل‌هایمان رفته بودم که تا پیش از این برایم بسیار احترام قائل بودند. اما آن روز مرا از خانه‌شان بیرون کردند. دختربچه‌شان آمد به من گفت، می‌شود از اینجا بروی، آخر تو مریض هستی و خواهرم می‌ترسد. در محل کارم هم به هیچ‌وجه درباره این موضوع صحبت نمی‌کردم؛ ولی یکی از دوستانم که درد مشترک با من داشت، متأسفانه بقیه را هم از بیماری‌ام با خبر کرد و باعث شد که کارم را ترک کنم.»
 
طرد شده از جامعه
از اینجا رانده، از آنجا مانده؛ این حکایت شانزده‌سال زندگی پر از رنج آرش است: «الان شرایط خیلی برایم عادی شده است و تقریبا توانسته‌ام با آن کنار بیایم و آرام‌تر شوم. هفت‌سال است که توانسته‌ام ترک کنم و در این مسیر هم اتفاقات قشنگی برایم افتاده؛ مثلا قبل از اعتیاد، مربی ورزش‌های رزمی بودم؛ ولی به‌دلیل شرایطم آن را رها کرده بودم. حالا دوباره ورزش را شروع کردم. شاگرد دارم. توانستم قهرمان ملی و جهانی شوم و زندگی‌ام را ادامه دهم؛ البته همه این‌ها را تنهایی انجام ندادم؛ چون بیماران مبتلا به ایدز هرچه تنهاتر باشند، بیشتر درد می‌کشند. هرچند آدم‌ها و جامعه هنوز با این بیماری کنار نیامده‌اند و خیلی مبتلایان هم به‌خاطر همین واکنش‌ها اصلا حرفی از بیماری به خانواده‌هایشان نزده‌اند؛ درحالی که اگر در این باره فرهنگ‌سازی و آگاهی‌رسانی شده بود بیماران با این همه مشکل و طردشدگی در جامعه مواجه نمی‌شدند. این همه تنهایی نباید سهم بیماران مبتلا به ایدز شــود. آن‌هــا از پــس ایـــن مسئـلــه برنمی آیند. اصلا ما اگر از پس خودمان برمی‌آمدیم و بلد بودیم زندگی کنیم، به سمت اعتیاد نمی‌رفتیم. خود من، پس از اینکه فهمیدم به این بیماری مبتلا شده‌ام، بیماری اعصاب و روانم تشدید شد. استرس و اضطراب برای یک لحظه هم مرا رها نمی‌کرد.»
 
سایه شومی که آدم را رها نمی‌کند
مثل سایه آدم که دنبالش می‌افتد و رهایش نمی‌کند، شانزده‌سال است که ایدز همراه و شانه به شانه آرش حرکت می‌کند و رهایش نمی‌کند.در این سال‌ها حسرت یک آدم معمولی‌بودن ته‌دل او مانده.  آرزوهایی که برای خیلی‌ها کوچک و دست یافتنی است، برای او رؤیایی بیش نیست؛ مثلا اینکه «سخت‌تر از اینکه 27سال است به فردی علاقه دارم و دوست دارم با او ازدواج کنم؛ اما نمی‌شود؟ چون خانواده او به خاطر شرایطم راضی به این ازدواج نیستند. درحالی که اکنون بیماران مبتلا به ایدز با مراقیت‌هایی که انجام می‌دهند و داروهایی که مصرف می‌کنند، امکان ازدواج را دارند.» آرش می‌گوید که بیماران مبتلا به ایــدز متــهم نیستــنـد، بلکه آن‌هـا ناخواسته اسیر این بیماری شده‌اند: «خودمان هم این زندگی را دوست نداشتیم. دلمان نمی‌خواست که دچار آشفتگی باشیم و این همه تنهایی و استرس و اضطراب و حسرت را تجربه کنیم؛ ولی به هرحال اتفاقی است که برایمان افتاده. نمی‌شود گفت که چون ما بیمار هستیم، پس حق زندگی نداریم و باید از ساده‌ترین حقوق انسانی محروم شویم. »
 
استعدادهایی که با ایدز نابود می‌شود
آرش می‌گوید که:«خیلی‌ها به جای اینکه در این شرایط دستگیر باشند و به ما  کمک کنند، مدام زخم‌زبان می‌زنند و نمک به زخممان می‌پاشند. خیلی از افرادی که بیماری ایدز مبتلا هستند، آدم‌های بااستعداد و توانمندی هم هستند؛ اما به‌خاطر شرایط خاصشان نادیده گرفته می‌شوند و حق زندگی ندارند. خود من اکنون آدم‌هایی که حدس می‌زنم ممکن است از سرنگ مشترک و آلوده استفاده کنند را به مراکز بیماری‌های رفتاری معرفی می‌کنم؛ البته ما بیماران مبتلا به ایدز یاد گرفته‌ایم که از اطرافیانمان انتظار حمایت و دستگیری نداشته باشیم. اصلا همین اتفاق باعث شد تا بتوانم به خودم کمک کنم و مسیر زندگی را تغییر دهم. وقتی برای آخرین بار اعتیادم را ترک کردم، تصمیم گرفتم که یک‌بار برای همیشه خودم را بابت همه اتفاقاتی که برایم رخ داده، ببخشم. سخت بود؛ ولی با هر زحمتی که شده  توانستم این کار را انجام دهم و به زندگی جدیدی دست پیدا کنم و موفقیت‌های زیادی به دست بیاورم.»