اینها عبارات حکیم ملااسماعیل خواجویی در پایان یکی از تألیفات پرشمار خود است؛ اما مگر میشود در چنین شرایطی، انسان به جای فکر کردن به نجات جان و زندگی و آرزوهای شخصی خویش، در پی تألیف کتاب باشد؟ وقتی خود را در چنین شرایطی تصور کنیم، چه امید و چه انگیزهای باقی میماند؟
ما در جایگاه ملا اسماعیل
سختیها و مشکلات اقتصادی و اجتماعی که امروز در کشور رخ نمایی میکند، نهتنها امر جدید و بیسابقهای نیست، بلکه این مرز وبوم در تاریخ خود زیر تازیانههای بسیار دردناکتری آبدیده شده است که شاید پس از حمله مغول، حمله افغانها را بتوان یکی از شدیدترین آزمایشها و بحرانهای تاریخ ایران دانست، بحرانی که شاید برای بسیاری از فرهنگها و ملتها کافی بود تا از صحنه روزگار محو شوند و جای خود را به فکر و فرهنگ دیگری بدهند؛ اما با وجود همه این مصائب، ایران امروز توانسته پلهپله خود را بسازد و فرهنگ و هویت را همچنان زنده و پویا حفظ کند؛ ولی متأسفانه در ذهن و زبان بعضی از مردم و البته با صدتأسف، در تصور برخی از افراد با استعداد علمی، مشکلات امروز کشور پدیدههایی بیسابقه بوده و نشان از وخامت اوضاع دارد، اوضاعی که چنان سیاه و سرد است که نه صبحی از پس این شب برخواهد آمد و نه بهاری از پس این زمستان. برخی از افراد مستعد این تصورات را در ذهن دارند و میگویند و ناامیدی از تلاش و پیشرفت را به خود و دیگران القا میکنند؛درحالیکه واقعیت بسیار فراتر و بزرگ را مورد غفلت قراردادهاند و از آن چشم پوشی کردهاند، واقعیتی که کلید اصلی حل مشکلات کشور است.فرض کنید از واقعیتهای امیدبخش و روشن امروز کشور چشمپوشی کنیم و بخواهیم با این عزیزان توانمند و مستعد و البته ناامید، همراه و همفکر باشیم و قبول کنیم که شرایط بحرانی است. در شرایط بحرانی چه باید کرد؟
ریشههای زنده درخت بی شاخو برگ
آنچه باعث میشود شرایط روزگار ملااسماعیل را بحرانی توصیف کنیم، همان چیزهایی است که خود او به آن اشاره کرد: بههمریختن سازوکارهای اجتماعی و وقوع بینظمی و هرجومرج و ظلم؛ اما آیا آنچه حکیم خواجویی میدیده، فقط همین ظاهر ماجراست؟ پاسخ بهوضوح منفی است. حکیم خواجویی که از شاگردان با واسطه ملاصدرا بوده و خود استاد فلسفه و حکمت است، با نگاهی فلسفی به پس پرده اتفاقها و واقعیتهای جامعه خویش و ترسیم نقشهای بنیادین و همهجانبه و بلندمدت، توانست در یک دوراهی سرنوشتساز، یک تصمیم حکیمانه و شجاعانه بگیرد. درحالیکه مدارس علمیه تعطیل شده و تعلیم و تعلم برچیده شده است و علمای شهر کوچیدهاند و مردم در فکر جان و غذای خویشاند و کار به خوردن گوشت سگ و گربه رسیده، دو راه پیش روی او بود: یا او نیز ناامیدانه بار سفر بسته و به دنبال زندگی و سرنوشت شخصی خود در جای دیگری از این دنیا باشد و بگذارد این درخت علم و دانش و فرهنگ که در سرمای زمستان بیشاخوبرگ شده است، از ریشه هم بسوزد و از تمام آن جز خاکستر باقی نماند، یا اینکه ریشههای این درخت سرمازده را با تمام توان حفظ کند تا بتواند به سلامت از این طوفان و بوران حوادث عبور کند و فرداروزی دیر یا زود، دوباره جان گیرد و این درخت تناور بارور شود. این دو راهی اساسا برای بسیاری از انسانها مطرح نمیشود! چون نگاه و افق دیدشان معمولا چنان عمیق نیست که ریشههای پنهان امور عالم را ببینند و مدنظر قرار دهند؛بلکه سروکارشان تنها با شاخ وبرگ است. آنچه نگاه فلسفی میتواند از آن پرده بردارد، وجود همین ریشهها در مسائل فرهنگی و اجتماعی و نقش حیاتی آن برای وجود شاخ و برگهای سرسبز است. آن هنر و فرهنگ و علم و تمدنی که در دوران صفویه در ایران ظهور کرد و این کشور را به قله جهان رساند، قطعا مبتنی بر ریشههای عمیقی بوده است، ریشههایی که اگر در دل بحرانها از سوی قهرمانان ملی شناخته و حفظ نمیشد، امروز اثری از ایران و فرهنگ ایرانی نبود.
هویت ملی و قهرمانان ابدی
گنجهای اصلی یک ملت همان ریشههای علمی و اعتقادی آن است که هویت و فرهنگ و روحیه آن ملت را شکل میدهد. معمولا این گنجها با چشم سر دیده نمیشوند؛ به همین دلیل بسیار مورد ظلم وغفلت واقع میشوند. «امکان پیشرفت» یکی ازبزرگترین گنجهای یک ملت است. هرچند در لحظه پیشرفتی رخ ندهد و حتی شاهد پسرفت و بحران باشیم، آنچه اساسی و تعیین کننده است، «امکان پیشرفت» است؛ یعنی شرایط و بسترهایی که تلاش برای حل مشکلات، رشد و پیشرفت را معنادار میکند و با ازبینرفتن بسترها، امید هم از بین میرود.گفتیم آنچه باید در بحرانها مورد توجه قرار گیرد، حفظ ریشههای هویتی و فرهنگی یک کشور است که باعث میشود بهرغم بدبودن اوضاع، امکان پیشرفت همچنان زنده و قوی باشد. در شرایط بحرانی باید دست به اقدام زد و در راستای بهبود و تغییر شرایط تلاش کرد؛ اما اینکه این تغییر با چه دیدی و در چه سطحی باید انجام شود و در چه راستایی و با چه هدفی صورت گیرد، همان جایی است که انسانها را از یکدیگر جدا میکند و بعضی را به قهرمانان ابدی تبدیل کرده و بعضی دیگر را به زبالهدان تاریخ میفرستد. برخی فقط نجاتدهنده زندگی کوتاه خود میشوند و برخی نجاتدهنده تاریخ یک ملت تا ابد.
حفظ ریشهها با تألیفهای متعدد
اوضاع و شرایط کشور در زمان غارت افغانها را به یاد آورید. طبیعتا اگر ملااسماعیل خواجویی نگاهش فقط محدود به وضعیت فعلی و مشکلات کنونی درزمینه رفاه و علم و مسائل اجتماعی و انسانی باشد، بهسختی میتواند امید و انگیزهای واقعی بیابد و به کار علمی و نگارش مشغول باشد؛ بلکه او هم باید مانند بسیاری از اهل علم، در پی بیرونکشیدن دامن خود از این ورطه هولناک و مهاجرت از شهر و دیار میبود. اما به نظر میرسد آنچه باعث شده ملااسماعیل با تمام امید و انگیزه در دل مصائب و سختیهای کمسابقه، بماند و تلاش کند، به همان «امکانها» و بسترهای پیشرفت است. با خود اندیشیده که همین شهر اصفهان که تا پیش از حمله افغانها مرکز پررونق علم و هنرو فرهنگ و آبادانی بوده است، حاصل قرنها فداکاری و رشادت و شهادت بزرگان و جنگاوران و علما و قهرمانان است. همین بستر و امکان بوده که امثال من در آن رشد یافته و علم آموخته و همین ریشههاست که تغذیهکننده راه و رسم زندگی و فرهنگ و هویت مردمان این سرزمین بوده و هست و خواهد بود. پس باید ماند و این گنجهای پنهان را حفظ کرد. شاید از همین جهت بوده که تمرکز و توان خود را مشخصا بر تألیف متمرکز کرده است تا بتواند این گنج علم را که پنهان در سینههاست، از دفن شدن زیر آوار حمله بیگانگان حفظ کند و با نوشتن و تألیف، بتواند این میراث گرانقدر را به نسلهای بعد برساند؛ اینگونه ملااسماعیل توانست امکان و بستر پیشرفت و حیات مجدد را برای مردمان این سرزمین حفظ کند؛ کاری که پس از او شاگردان خلفش ازجمله آقامحمد بیدآبادی به آن همت داشتند و مکتب اسلام مخصوصا مکتب علمی و فلسفی اصفهان را که یکی از اصلیترین جریانهای هویتساز در تاریخ ایران است، حفظ کردند و ملت ایران تا به امروز بسیار از میوه و ثمرات این مجاهدتها بهره بردهاند و اینگونه ملااسماعیل خواجویی در تکتک پیشرفتهای ایران حاضر و زنده و بهرهمند است.