تصور کنید از دم تیغ عبور داده شدن دانشمندان و برچیده شدن بساط دانش آنان را. تصور کنید؛ هر چند که نمیتوانید تصور کنید.نمیتوانید تصور کنید 250 سال طرح ریزی دولت صفویان را که حالا دارد بر باد میرود. رؤیاهایی که حالا دیگر محقق نمیشود؛ نه اکنون، نه سالها بعد و نه صدها سال بعد. تصور کنید شهر قحطیزده از محاصره را که حالا جسم نیمهجان مردمانش هم به تصادف نصیب درندگی مهاجمان میشود.دربار باعظمت شرق، پادشاهی باشوکت صفویان در هم میریزد؛ بنایی که قرار بود بنا بر فهم ناقصشان از روایات به ظهور برسد و پرچم را مرشد کامل به دست امام زمان بسپارد. حالا همه این حرفها مثل آبی که روی زمین میریزد، ریخته و دیگر قابل جمع شدن نیست.در وقت در هم شکستن همه چیز، گرد آن به دین هم میگیرد. گرد هم هیچ، شاید تمام آیین به غبار بنشیند. حالا دیگر مردمان نیز به اعتقادات بدبین میشوند. با خود حتما خواهند گفت این بود مرام مسلمانی شما و این بود قدرت اعتقاداتتان! باورها در چنین شرایطی یکییکی فرومیریزد. دیگر ریسمانی نیست که بتوان به آن چنگ زد.حالا چه میشود؟ چه باید کرد؟ حکومتی که دیگر در کار نیست. قدرتی دیگر پشت و پناه تشیع نیست. مردمان که دیگر مردمی نخواهند کرد. حالا چه میشود کرد جز آنکه قصه از افتخارهای پیشین خواند و افسانههای پدران را تکرار کرد. البته که این کار کافی نیست. این صدا از درون سینه میآید و برون نمیریزد. تشیع صدایی میخواهد که بلند باشد، رسا باشد و در انبوهی از ظلمات پرچمی را بلند کند.آن پرچم در آن روز وانفسای اصفهان، حکیم خواجویی بود. اسماعیل نامش بود. سرنوشتی همچون اسماعیل معجزهها داشت که در میانه برهوت رها شده و حالا قرار بود آنقدر با پاهایش تقلا کند تا خدا رحمش بیاید و در تقدیر این بیابان چشمهای قرار دهد. چشمه جوشید و چشمه خود او بود. او بود که ماند؛ در حالی که میتوانست در میان فوجی از عالمان مهاجر از دیار خود بگریزد. اسماعیل ماند و خود را در زیر خنجر برای قربانی شدن آماده کرد. ماند و پناه مردمان شد. کعبهای ساخت. خانه خدا. خانه خدا همان خانه علم است. خواجویی که نفر اول علم شیعه بود، دستبهقلم شد. یعنی دستبهقلم بود؛ اما هنرش این بود که در میانه شعلههای خانهسوز افغانها هم دست از نوشتن برنداشت. خودش نوشته است در ابتدای کتابش و اعتراف کرده که در چه ویرانهآبادی دست از نوشتن برنداشته است. سوخته است و آزار دیده؛ اما علم را نگه داشته است.ملا اسماعیل خواجویی پناه مردم بود. پناه بود در دوران فترت، در دورانی که نام خنجر تیز و برانش، ناامیدی است. در دوران بیچیزی از پس ناز و نعمتهای پیشینی. او مرجع شماره یک شهر شماره یک جهان تشیع بود. مردم سیمای امید را در رفتار او میدیدند و شوق ماندن را در سیمای او. او در شهر ماند و برای دین این شهر همه کار کرد. شاگرد تربیت کرد. شاگردانی که از پی او استادانی را پرورش دادند و احیا کردند آنچه از دست رفته بود. خواجویی گفت که من زندهام. هنوز مینویسم؛ هرچند رسالههای کوچک. فعلا وقت نوشتن کارهای قطور نیست؛ باید در همین نوشتههای کمحجم، این میراث را پاسداری کرده و به زمانه پرنور آینده منتقل کنم. این رسالت تاریخی حکیم خواجویی بود. خداوند که دید او در جای خود همان است که باید باشد، به کارش برکت داد و اینگونه شد که عدد تألیفهای اسماعیل از دویست هم عبور کرد؛ پرتعدادترین عنوان در میان عالمان سرزمین تختفولاد. آری؛ همچون اسماعیل او هم کوثری ماندگار از خود به جای گذاشت؛ در حالی که خداوند چشمانش را روشن کرد. افغانها رفتند و خواجویی شکرگزار از توفیق خدمت به آینده شهر خود مینگریست و عارفتر از گذشته آینده را از آن خداوند میدید.
ناجی آینده
تصور کنید یک شهر را که دارد نابود میشود میان آتش و دود و آنچه از شکوه دارد به زیر تلی از خرابهها میرود. تصور کنید حمله افغانها را به اصفهان.
نوشته شده توسط: اصفهان زیبا در در جامعه | دیدگاه بسته شده