«با این ستاره‌ها»؛ پاسداشت شهدای مسجد فاطمیه

مسجد فاطمیه که حدود 60 سال از تأسیس آن می‌گذرد، 200 شهید والامقام تقدیم انقلاب کرده و در طول سال‌های بعد از جنگ بارها مراسم و یادواره‌های متفاوتی برای تجلیل از این شهدا برگزار کرده است؛اما کنگره اصلی و بزرگی که در سال 1394 برگزار شد، با تولید یک اثر مانا برای این عزیزان، یاد و خاطره شهدای والامقام این مسجد را ماندگار کرد. کتاب «با این ستـــاره‌هــا» مــشتــمــل بر خاطــره‌هـــا و یادنامه‌های شهدای مسجد فاطمیه، نام این اثر است که حسین حمیدی سرپرستی گروه نویسندگان آن را برعهده داشته است. با او همراه شدیم تا از روزها و خاطره‌های نوشتن این کتاب برایمان بگوید. حمیدی معتقد است این کتاب خاطره‌های نابی دارد که کمتر در کتاب‌های نوشته شده بــرای کــنــگــره‌هـــای بزرگ بـــه چـــشـــم می‌خورد.
 
چه شد که تصمیم به جمع‌آوری اطلاعات شهدای مسجد فاطمیه و چاپ کتاب «با این ستاره‌ها» گرفتید؟
ما و تیم جمع آوری و تیم نگارنده کتاب با بررسی‌ها و تحقیقاتی که از اطلاعات و زندگی‌نامه‌های شهدای مسجد به عمل آوردیم، متوجه شدیم که می‌توانیم گنجینه‌ای عظیم از این مطالب را تکمیل کنیم و در قالب یک کتاب به خانواده‌های شهدا و جوانان شهرمان عرضه کنیم؛ خاطره‌های نابی که کمتر در کتاب‌های نوشته‌شده برای کنگره‌های بزرگ به چشم می‌خورد؛ داستان‌هایی از زندگانی شهدای مسجد که هر کدام از آن‌ها می‌تواند چراغی برای روشن‌کردن راه و مسیر آینده تک‌تک ما باشد. اگر هر کدام از ما در زندگی شخصی خود بتوانیم سبک و شیوه حیات شهدا را در پیش بگیریم قطعا رستگار خواهیم شد؛ همان‌گونه که شهدا رستگار شدند. درواقع شهدا  آن‌چنان جلوه نمایان صفات باری‌تعالی شدند و آن‌چنان نظر به وجه‌الله کردند که در لحظه‌های سخت جنگ هم دلبسته مناجاتشان می‌شدی و دل بر سجده محبتشان به ذات احدیت می‌بستی. هم‌رزم شهید اکبر جمالی برایمان تعریف می‌کرد: «باران بند نمی‌آمد. حاج حسین خرازی بی‌سر و صدا ایستاده بود و تماشا می‌کرد. اکبر باید به تمام رزمنده‌ها غذا می‌رساند. توزیع غذا که تمام شد، آمد سراغ پتوها و تندتند پتوها را به دست بچه‌ها رساند. حالا دیگر نوبت شستن ظرف‌ها شده بود؛ باز هم خودش دست‌به‌کار شد؛ آن‌هم در زیر باران. حاج‌حسین، هنوز محو تماشایش بود. در یک چشم به هم زدن، اکبر غیبش زد و حاجی از این سنگر به آن سنگر به دنبالش گشت. داخل یکی از سنگرها، در حال قنوت، قامت عشق بسته بود. فرمانده باز هم محو تماشایش شد و دلش برای آن همه زحمت در زیر بارش شدید باران به درد آمد. جواب اکبر به فرمانده‌اش برای علت این همه تلاش، یک جمله بیشتر نبود: من این جوری با خدا حرف می‌زنم.» آن‌ها به همین سادگی با خدای خود نجوا کردند و به همین سادگی کوله بار معنویتشان را پر از حسنه ساختند تا هر چه آسان‌تر پر بکشند و در قفس نفس تن نمانند.
 
چقدر زمان به جمع‌آوری اطلاعات اختصاص دادید؟ با چه تعداد نیرو مشغول شدید؟
وقتی گذشته را مرور می‌کنم، یعنی سال 1394 که کنگره برگزار شد، متوجه می‌شوم در آن روزها خدای متعال چنان شور و حالی در قلب و درون بچه‌های گروه تألیف کتاب که سی نفری می‌شدند، نهاده بود که خستگی‌ناپذیر چیزی حدود ده ماه بی وقفه تلاش کردند تا این کتاب به زیور طبع آراسته شود و به چاپ برسد. پشتکار تیم جمع‌آوری خاطره‌ها و اطلاعات شهدا و استقامت تیم نویسندگی را به دلیل حجم بالای کار و در دسترس نبودن برخی از شهدا، می‌توان یکی از امدادهای الهی در آن موقع به‌شمار آورد.هر کدام از ما وقتی زندگی گذشته‌مان را مرور می‌کنیم، به یاد می‌آوریم که بارها دست قدرت الهی بر سرمان بوده و کمک و مساعدت او شامل حالمان شده یا اینکه خطرهایی را از ما دور کرده است. این امدادهای الهی برای شهدا نیز به شکل‌های متفاوت‌تری بسیار زیباتر و دلنشین تر بوده است؛ به‌عنوان‌مثال، خاطره‌ای را که برای شهید حسین سرائیان اتفاق افتاده و در کتاب آورده‌ایم، با هم می‌خوانیم تا دست خدا را به وضوح در میدان معرکه حق علیه باطل ببینیم: «حسین چند نارنجک پرتاب کرد؛ ولی هر چه منتظر ماند، صدای انفجاری نشنید. با ژسه، نارنجک‌ها را نشانه گرفت؛ ولی باز هم منفجر نشدند. بعد از عملیات، نارنجک‌ها را پیدا کرد و پیش دوستانش برد و با خنده گفت: بچه‌ها این نارنجک‌ها تقلبی ساخته شده، گمان کنم یادشان رفته مواد منفجره داخل آن بریزند. حسین نارنجک‌ها را پشت آشپزخانه مقر انداخت و رفت. شب‌هنگام صدای انفجار مهیبی به گوش رسید و فرمانده آماده‌باش داد. صدا از پشت آشپزخانه بود. وقتی به آنجا رسیدیم با صحنه عجیبی روبه‌رو شدیم. جسد هفت کومله بی جان روی زمین افتاده بود. آن‌ها برای منفجرکردن انبار مهمات آمده بودند که نارنجک‌های به ظاهر تقلبی کار خودشان را می‌کنند. حسین می‌گفت آن نارنجک‌ها سربازان خدا بودند و تا فرمان از فرمانده صادر نشد، منفجر
 نشدند.»
 
از خاطره‌های جمع‌آوری اطلاعات کتاب برایمان بگویید؛ از روزهایی که به نوشتن کتاب گذشت.
یادم هست یک روز صبح جمعه که خستگی بر بچه‌های گروه غالب شده بود، یکی از خواهرهایی که در گروه جمع‌آوری و نویسندگی مشغول فعالیت بود، آمد و گفت: یکی از مادران شهدا آمده و می‌خواهد ببیند ما چه کار می‌کنیم. گفتم: او را به داخل مجموعه راهنمایی کنید تا کار ما را از نزدیک ببیند. شاید باورتان نشود که آن مادر سال‌خورده با زنبیلی از میوه‌هایی که برای ما آورده بود، چقدر خستگی را از روح و جسممان زدود و چه انگیزه مضاعفی به خواهران مجموعه تزریق کرد.این مادر شهید آمد و در کنارمان نشست و گفت: از این میوه‌ها تناول کنید تا خستگی‌تان برطرف شود. اشک شوق در چشمانمان جمع شده بود. انگار خود شهدا در کنارمان نشسته بودند و به ما که توفیق خدمت به ایشان را پیدا کرده بودیم، خسته‌نباشید می‌گفتند. آری؛ مادرانی این‌چنین بودند که با تشویق فرزندانشان در مسیر حق و حقیقت، فرزندانی حسین‌گونه تقدیم انقلاب کردند، فرزندانی شجاع و دلیر که شجاعت مبتنی بر توکل به خدا و توسل به اهل‌بیت(ع) سرلوحه تمام امورشان بود. به راستی که شهدا را باید شاگردان مکتب سیدالشهدا و عباس‌بن‌علی دانست.به یاد خاطره‌ای از شهید ماجد بهرمن افتادم که در کتاب با این ستاره‌ها ثبت شده است: «ماجد از کودکی عاشق امام حسین‌(ع) بود. بدون هیچ ادعایی برای خودش سینه می‌زد و نوحه‌خوانی می‌کرد. انگار از همان کودکی شاگرد مکتب سیدالشهدا(ع) شده بود. پدر ماجد در کارگاه زرگری کار می‌کرد و عده‌ای از کارگرها در آنجا مخالف پیروزی انقلاب بودند. آن روز ماجد هم به همراه پدر به محل کار رفته بود. پدر که سعی داشت نوید پیروزی انقلاب را در محل کار طنین‌انداز کند، رو به کارگران کرد و گفت: هرکس عکس شاه را از بالای سر کارگاه پایین بیاورد، من ده تومان به او جایزه می‌دهم. ماجدکه آن زمان چهارده سال داشت، سریع مشغول شد و عکس شاه را پایین کشید و به زمین زد؛ سپس گفت: جایزه هم نمی‌خواهم.» همچنین خاطره دیگری که در این کتاب آورده‌ایم از آقا محسن کاظمی است؛او که با تحمل سختی‌ها برای خدا روحیه حماسی‌اش را به همه نشان داده بود: «آقامحسن در شرف انقلاب، نوارها و اعلامیه‌های امام را در بین بچه‌های انقلابی مدرسه توزیع می‌کرد. صدای معلم‌های شاهنشاهی و مدیر مدرسه درآمده بود. پرونده‌اش را به مدرسه شبانه فرستادند. یک شب مدیر مدرسه، اعلامیه‌ها را از محسن می‌گیرد و سیلی محکمی به صورتش می‌زند و محسن تنها یک جمله می‌گوید، جمله‌ای که نشان از روحیه حماسی او داشت: سیلی خوردن برای رضای خدا، ناراحتی ندارد. انقلاب که به پیروزی رسید، عزم جهاد کرد و به کردستان رفت تا در کنار حاج اکبر آقابابایی بر کومله و دموکرات آن سرزمین فائق آید. آقامحسن که هنوز موهای صورتش کامل درنیامده بود، فرمانده یازده پایگاه شده بود و هر شب در یکی از پایگاه‌ها مستقر می‌شد، تا دشمن رد او را نزند. کومله کردستان برای سر آقا محسن جایزه تعیین کرده بود.»
 
این کتاب شامل خاطره‌های چه تعداد شهید است؟
کتاب با این ستاره‌ها شامل اطلاعات فردی، یادنامه‌ها و خاطره‌های 200 شهید مسجد فاطمیه است؛ شهیدان والامقام و سرداران بزرگی چون حاج اکبرآقابابایی که حماسه‌ساز صحنه‌های دیدنی در آوردگاه کردستان بود؛ فرمانده عملیات کرکوک که خاطره شنیدنی‌اش را در کتاب به این شکل آورده‌ایم: «عملیات با یک راهپیمایی طولانی در دل خاک دشمن، شروع شد؛ همان‌جایی که پالایشگاه نفت کرکوک قرار داشت. فرمانده مثل همیشه نقشه عملیات را مو به مو تشریح کرد. او با وجود جوانی، فرمانده بسیار باتجربه و دقیقی بود. بچه‌ها در یک ستون طولانی، با سلاح و تجهیزات به راه افتادند. حمل سه‌هزار گلوله خمپاره و همراه بردن سیصد چهارپا، کار را مشکل‌تر کرده بود. به‌هرحال رزمندگان، اولین گام‌ها را در این مسیر کوهستانی و پرپیچ‌وخم برداشتند. حاج‌اکبر، فرمانده عملیات کرکوک، از کاروان رزمنده‌ها فاصله گرفت. در گوشه‌ای صورتش را بر خاک نهاد و در خلوت خود با خداوند، از او پیروزی در این عملیات را درخواست کرد: خدایا!به تو توکل می‌کنم. مسئولیت این کار با من است؛ پس کمک کن خونی به‌ناحق ریخته نشود.»
 
در پایان اگر نکته‌ای قابل ذکر است، بفرمایید.
شاید تاکنون از امدادهای غیبی در دوران دفاع مقدس شنیده باشید. یکی از آن موارد را در کتاب با این ستاره‌ها ذکر کرده‌ایم. این خاطره را هم‌رزم شهید سیدقاسم میرکاظمی روایت می‌کند. او می‌گوید: «آن‌قدر راه‌رفته بودیم که دیگر توانی برایمان باقی نمانده بود. گرمای هوا ادامه راه سنگلاخی را مشکل‌تر می‌کرد. تشنگی رمق را از پاهایمان گرفته و لبانمان خشک شده بود. سه نفر بودیم. یکی از بچه‌ها گفت: ای خدا چه می‌شود معجزه‌ای رخ دهد و در این بیابان بی‌آب‌وعلف، قطره‌ای آب پیدا شود؟ هنوز حرفش تمام نشده بود که با دیدن سطل آبی در چند قدمی‌مان، خشکمان زد. دهانمان از تعجب باز مانده بود. گفتیم شاید توهم است یا شاید هم تله دشمن. اطراف را نگاه کردیم، خبری نبود. سید قاسم گفت: من جلو می‌روم اگر اتفاقی نیفتاد، شما هم بیایید. سینه‌خیز به سمت سطل رفت. کمی از آب آن  را خورد؛بعد هم ما را صدا کرد. سیراب شدیم و قمقمه‌هایمان را هم پر از آب کردیم و به راه افتادیم. هنوز خیلی دور نشده بودیم، برگشتیم و نگاه کردیم؛ نه از آب خبری بود و نه از سطل آب.»