یلدای کارتن‌خوابی!

تنها چند ساعت دیگر به شروع یلدا، طولانی‌ترین شب سال، باقی مانده است. سرمای موذی آخرین روز پاییز پیچیده در  لابه‌لای انبوه ماشین‌ها، سوزش را می‌چسباند به صورت عابرهایی که برای رفتن به خانه و شب‌نشینی و نشستن پای بساط یلدا، هرچند کوچک و جمع‌وجور عجله می‌کنند و سر راهشان هم باقی‌مانده‌های سفره یلدا را می‌خرند.   […]

تنها چند ساعت دیگر به شروع یلدا، طولانی‌ترین شب سال، باقی مانده است. سرمای موذی آخرین روز پاییز پیچیده در  لابه‌لای انبوه ماشین‌ها، سوزش را می‌چسباند به صورت عابرهایی که برای رفتن به خانه و شب‌نشینی و نشستن پای بساط یلدا، هرچند کوچک و جمع‌وجور عجله می‌کنند و سر راهشان هم باقی‌مانده‌های سفره یلدا را می‌خرند.  
امشب، برای کارتن‌خواب‌ها هم «یلداست»؛ مثل باقی شب‌های سال که برایشان، سیاهی شب تمامی ندارد. یلدای کارتن‌خواب‌ها امشب، یک دقیقه اما طولانی‌تر از شب‌های دیگر خواهد بود و آن‌ها شصت‌ثانیه بیشتر از سوز سرما دندان به هم می‌فشارند و استخوان می‌ترکانند. بعد از آن هم با همان لباس‌های مندرس و پاره و تکه مقوای خاک‌خورده که تنها دارایی‌شان از دنیا و متعلقات داخل آن است، به استقبال زمستان می‌روند؛ به همین سادگی!
 امشب، شهر در خوشی یلدا فرو رفته است؛ شاید البته گرانی‌ها و قیمت‌های سرسام‌آور، سفره یلدا را هم کوچک کرده باشد؛ ولی خیلی‌ها از مدت‌ها پیش برای دورهم جمع شدن و ساعتی را کنار هم گذراندن در گرمای مطبوع داخل خانه و با همان اندک بضاعتی که دارند، قرارومدار گذاشته‌اند؛ چون می‌خواهند برای یک شب هم که شده و برای شصت ثانیه بیشتر، دور هم جمع شوند و از دل‌مشغولی‌های روزانه فاصله بگیرند و از ته دل بخندند. برای کارتن‌خواب‌ها، اما جشن یلدا، خیلی وقت است که رنگ باخته و معنا و مفهومی ندارد؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. کارتن‌خواب‌ها امشب هم مثل شب‌های دیگر سال، تنها و بی‌کس هستند. کسی قرار نیست سراغی از آن‌ها بگیرد؛ شاید اگر قدری خوش‌شانس باشند و بخت با آن‌ها یار شود و گذر افراد خیر به محل سکونتشان بیفتد، نصیبشان از خوشی و رسم و رسومات یلدایی خوردن یک پرس غذای گرم و معمولی باشد تا حداقل امشب را شکم گرسنه سر به بالین نگذارند؛ شاید هم امشب درهای خوشبختی به رویشان باز شود و بتوانند آتش شعله‌ورتری را برای خودشان دست‌وپا کنند و در سایه شعله‌هایش پناه بگیرند تا با زور افیونی که وارد تک‌تک سلول‌های بدنشان می‌کنند، برای چند دقیقه هم که شده مرهمی برای زخم‌ها و آوارگی‌ها و حسرت‌ها و زندگی نداشته‌شان بیابند و سوز سرمای نیمه‌شب و دمای چهار درجه سانتی‌گراد را دوام بیاورند؛ هوایی که هشدارهای هواشناسی می‌گوید یک تا دو درجه سانتی‌گراد هم سردتر خواهد شد. کارتن‌خواب‌ها؛ همان‌ها که محصول جبر و روزگار عبوس و جامعه نامهربان هستند، همیشه و در هر چهارفصل سال، در هر ساعت و شاید هم در هر دقیقه نیازمند محبت، ترحم و دلسوزی ما آدم‌ها هستند؛ آدم‌هایی که اگرچه تنها چند دقیقه دورتر از پاتوق کارتن‌خواب‌ها روزگار می‌گذرانند؛ اما انگار فاصله‌شان با همدیگر به اندازه یک دنیاست؛ دو دنیای متفاوت که گویی یکی از آن رو به بهشت دارد و درهای دیگری به جهنم باز می‌شود.امشب، درست وقتی که ویترین گل‌فروشی‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها بهترین‌ها و زیباترین‌ها را به نمایش گذاشته‌اند و آجیل‌فروشی‌ها و میوه‌فروشی‌ها مدام از آدم پُر و خالی می‌شود و تکاپوی آدم‌ها شهر را در یلدا غرق کرده؛ طولانی‌ترین شب ِسال کارتن‌خواب‌ها هم آغاز می‌شود و اتفاقا همین امشب هم که از گزند سرما لابه لای پتوی کهنه و کبره‌بسته خودشان را مدفون کرده‌اند و چشم‌هایشان از دود آتش زباله‌ها و کارتن‌ها و پلاستیک‌ها قرمز شده، بیشتر از هر زمان دیگری چشم‌‌به‌راه ما آدم‌ها هستند؛ نگاه‌های محتاجی که این‌گونه جان می‌گیرند و برق می‌زنند.
آن‌ها این شب‌ها که قرار است زیر لحاف آسمان، سرمایش تا عمق استخوانشان نفوذ کند و دندان‌هایشان به هم بخورد، نیازمند نگاه‌های ترحم‌آمیز هستند؛ نگاه‌هایی که بدون قضاوت، سرزنش و تحقیر حواله آن‌ها شود و برای چند دقیقه‌ای هم که شده است احساس بی‌کسی و طردشدگی را از آن‌هابگیرد.حالا که زمستان از فرداشب آغاز می‌شود و سوزوسرمایش را به شهر می‌پاشد، شاید تنها امید کارتن‌خواب‌ها راه‌اندازی گرم‌خانه‌ای است که قرار است سرپنــاهی باشــد برای همــه کارتـــن‌خــواب‌های شهــر که این شــب‌ها را در خیـــابـــان‌هـــا و لابه‌لای شمشادها و کنج پل‌های عابرپیاده طی می‌کنند و روزهایشان را هم به امید به‌دست آوردن شندرغاز لابه‌لای زباله‌ها می‌چرخند و با جمع‌کردن زباله‌ها و فروش آن‌ها به بازیافتی‌ها پول موادشان را تأمین می‌کنند؛ برای خیلی از کارتن‌خواب‌ها که هر روز و هر شب در تیررس نگاه‌های تحقیرآمیز و شماتت‌بار هستند، داشتن یک سرپناه، هرچند کوچک آرزویی دست‌نیافتنی و محال است!