علامه طباطبایی، چخوف و دیگران در هیئت

زیارت عاشورا خوانده می‌شود؛ تلاوت قرآن و مجری شروع می‌کند: «به نام خدا. امشب موضوع هیئت کتاب است.» در چهارشنبه‌‌شبِ این هفته هیئت محبان اهل‌بیت (ع) هیچ آخوندی منبر نمی‌رود.

به گزارش اصفهان زیبا؛ ‌زیارت عاشورا خوانده می‌شود؛ تلاوت قرآن و مجری شروع می‌کند: «به نام خدا. امشب موضوع هیئت کتاب است.» در چهارشنبه‌‌شبِ این هفته هیئت محبان اهل‌بیت (ع) هیچ آخوندی منبر نمی‌رود. خبری از گریز روضه و نوحه‌خوانی و سینه‌زنی هم نیست. بچه‌های هیئت یکی‌یکی می‌آیند کتاب معرفی می‌کنند. از نویسنده‌ای که دوستش دارند حرف می‌گویند. هر فصل یک شبِ هیئت کنار گذاشته می‌شود برای کتاب؛ هر شبش هم با یک محور: تاریخ، داستان، علم.

عنوان چهارشنبه‌ کتابیِ بهاریِ این هفته بود: «متفکری که دوستش دارم.» با کتابدار کتابخانه عمومی شهر که مهمان‌ هیئت بود، شروع کردیم. پورغفور، علامه علی کورانی و کتاب «عصر ظهورش» را معرفی کرد.

ارسلان، دانش‌آموز کلاس ششمی غافل‌گیرم کرد. از شهید مطهری گفت، کتاب‌هایش و استادانش؛ چهارپنج کتاب هم با خودش آورده بود. پرسیدم: «چطور با کتاب‌های شهید مطهری آشنا شدی؟»

نگاهی به معلمش که گوشه‌هیئت نشسته بود، انداخت و گفت: «قبل محرم با چند تا بچه‌ها دورهم می‌نشستیم و با معلممون کتاب رو می‌خوندیم.» کتابی که منِ مجری از شهید مطهری آورده بودم، گذاشتم کنار. ارسلان تمام حرف‌ها را زد.آقای روستایی، معلم زبان فارسی و پژوهشگر را دعوت کردم.

خاطره‌ای که ابتدای صحبتش تعریف کرد، این بود: «روزی پنج تومان پول‌توجیبی من بود. جمع کردم و رفتم جلد یک “داستان راستان” شهید مطهری رو خریدم. به کتاب‌فروش گفتم جلد دو رو هم برام کنار بذار. پول جمع کردم، می‌آم می‌خرم.» دیگر نیاز نبود ادامه بدهد متفکری که دوستش دارد، کیست. او در حوزه ‌زبان‌‌شناسی از استادش یاد و کتابی از او را معرفی کرد.

بعید می‌دانم تابه‌حال در هیچ هیئتی پای چخوف به آن باز شده باشد؛حتی خود چخوف خدابیامرز هم فکر نمی‌کرد یک روزی در یک شهری هزاران کیلومتر دورتر از روسیه، در جنوب فارس، شهر گراش، دانشجویِ محمدعلی‌نامی پیدا بشود و بیاید مجموعه داستانش را در هیئت اباعبدالله معرفی کند و از این بگوید که درس‌خوانده‌ پزشکی است و فلان‌شهر روسیه به دنیا آمده و فلان‌شهر آلمان سل گرفته و مُرده است.

مصطفی پای ثابت جلسه‌های کتابیِ هیئت است. شعر می‌گوید و مداح است؛ گریز هم بلد است بزند؛ یعنی از او، هم شعر شنیده‌ایم، هم معرفی کتاب و هم روضه. کتابِ «عملیات احیا» را با خودش آورده بود. او محمد حکم‌آبادی، نویسنده‌ بیست‌ونه‌ساله‌ نیشابوری را کسی می‌داند که به متفکران پرداخته و همین باعث شده است او این کتاب و این نویسنده را معرفی کند.

مهدی، باجناق مصطفی، با «سلول‌های بهاری» آمد پشت میز نشست و میکروفون را به دست گرفت. او هم مثل مصطفی معتقد بود ایران متفکرهای زیادی را به خودش دیده است.

مهدیِ خبرنگارِ هیئتی، دکتر بهاروندِ کتاب را یک متفکر می‌دید و از او و اخلاق و علمش برای بچه‌هیئتی‌ها می‌گفت.ابراهیم، معلمِ ارسلان، سه جلد تفسیر المیزان گذاشت روی میز و علامه طباطبایی را معرفی کرد؛ اینکه او در ریاضی و نجوم و معماری و کشاورزی و شعر هم حرف برای گفتن دارد؛ جدا از تفسیر عظیم المیزان.‌ ابراهیم پیشنهاد کرد تفسیر سوره‌یوسف علامه را بخوانیم که پر از نکته‌های توحیدی است.

میهمان آخر شب کتابی هیئت حاج‌مهدی بود. حاج‌مهدی آدم دوربینی نیست. میکروفون‌دوست هم نه، نیست. مردی که سال‌های سال از دفاع‌مقدس خاطره‌های ناگفته دارد، با «هنر شفاف اندیشیدن» شروع کرد؛ البته کتاب را بعد از یک‌ربع تلنگر و تذکر که «مواظب باشیم وقتمون رو‌ سر چه کتابی می‌ذاریم» بالا گرفت که از یک مقاله‌ کوتاه کتاب برای تکمیل صحبتش استفاده کند.

وقت هیئت گذشته بود؛ اما دلم نیامد سؤالم را نپرسم. «حاجی! شما سال‌ها جبهه بودید. رزمنده‌ها اونجا کتاب می‌خوندند؟ چی می‌خوندند؟» و بعد مدت‌ها یک خاطره از حاج‌مهدی شنیدن غنیمت بزرگی بود.«شش‌ماه، سه‌ماه آمادگی برای عملیات بود؛ بعد عملیات می‌شد. بعد کربلای ۵، فرجه‌ای برای استراحت داشتیم. سردار غیب‌پرور، بین دو نماز برای رزمنده‌ها که حدود شصت‌هفتاد نفر بودیم، مکاسب می‌خواند.

رفتم ازش پرسیدم: «آیا واقعا الان ما به این کتاب نیاز داریم؟»او فراتر از زمان خودش فکر می‌کرد. گفت: «جنگ تموم می‌شه. شما کسب‌وکار راه می‌اندازید. مکاسب می‌خونیم که بعدها به مشکل نخورید و معامله شرعی رو بشناسید.»

الان که دارم هر آنچه توی شبِ کتابیِ هیئت گذشته، می‌نویسم، به شبِ کتابیِ بعدی تابستان هیئت فکر می‌کنم. موضوعش را از حالا دارم مرور می‌کنم: «رزمنده‌ها توی خط چه کتاب‌هایی می‌خواندند؟» و رزمنده‌های گراشی را دعوت کنیم. باید منتظر غافل‌گیری‌ها باشم؛ یعنی رزمنده‌ها توی‌ سنگر چخوف هم می‌خواندند؟