به گزارش اصفهان زیبا؛ فیلم «آبی روشن» به کارگردانی بابک خواجهپاشا و نویسندگی امیر ابیلی و داوود گنجوی، این روزها در سینماهای کشور به نمایش درآمده است. این فیلم درباره شخصیتی بهنام حاج یونس است که بهزودی قرار است خادم امام رضا(ع) شود.
در این میان، او سنگ فیروزهای در معدن سنگ خود مییابد و نیت میکند آن را به حرم امام رضا(ع) هدیه دهد؛ اما زندگی آنطور که او میخواهد پیش نمیرود و در این بین چالشهایی ایجاد میشود. قهرمان فیلم تلاش میکند تا بر این چالشها فائق آید و نظم را به زندگی خود برگرداند. با داوود گنجوی، یکی از نویسندگان این فیلم، گفتوگویی انجام دادهایم که در ادامه میخوانید.
درباره ایده اولیه فیلمنامه توضیح بدهید و اینکه چه چیزی در ابتدا ذهن شما را به خود مشغول کرده بود.
فیلمنامه «آبی روشن» کاری مشترک بود. ایده اولیه کار از آقای ابیلی بود با درونمایه رضایتگرفتن و رسیدن به مقام رضا. کلمه کلیدی فیلم «بخشش» و «گذشت» است. در جایجای فیلم، انسانها از خطاهای سهوی و ناخواسته خود میگذرند و یکدیگر را میبخشند. در ابتدا با این ایده شروع شد. قصه درباره حاج یونس است. او بهعنوان شخصیت اصلی، قرار است خادم حرم امام رضا(ع) شود. او آدم مورداعتماد و بانفوذی است و همه شهر به سرش قسم میخورند و همچنین دستی هم در کار خیر دارد. یونس در چنین موقعیت و قامتی، بهمرور متوجه میشود آنقدر هم که فکر میکرده است، لیاقت خادمبودن را ندارد.
ساختن فیلمی با محوریت شخصیتهای دینی و مذهبی، از حساسیتها و ملاحظات خاصی برخوردار است. مواجهه شما با این مسئله به چهصورت بود؟
بله؛ درست است. ما از پیش جنبههای مختلف این موضوع را در نظر گرفته بودیم که مخاطب اثر را بپذیرد و با آن ارتباط بگیرد. بنده خودم از قبل تجربه کارهای مربوط به امام رضا(ع) را دارم. در ماه رمضان دو سال پیش، یک مجموعه مستند داستانی کار کردیم به نام «گِره» درباره کرامتهای امام رضا(ع) و بیمارانی که از ایشان شفا گرفته بودند و به همین دلیل، با فضای کارهای مذهبی و ملاحظات خاصش آشنا بودم.
در فیلم علاوه بر انسان بهعنوان سوژه محوری (که در اغلب روایتها و داستانها نقش دارد)، شاهد حضور مؤثر اشیا و حتی رنگها و تعامل انسان با آنان هستیم؛ مثلا سنگ فیروزه یک شیء مهم در داستان است یا رنگ «آبی روشن» که اسم فیلم نیز هست، در پسزمینههای مختلف و در نورپردازی یا ترکیب رنگها بهخوبی حضور دارد. نظرتان درباره ارتباط این عناصر و اهمیتشان چیست؟
بخشی از این موضوع در فیلمنامه پردازش میشود؛ مثلا انگشتر فیروزه یا معدن فیروزه در فیلمنامه مشخص شده بودند و نقش مهمی در مسیر داستان داشتند و در قصه به کنشها شکل میدادند. گمشدن انگشتر در فرایند قصه تأثیر میگذارد.
طبیعتا بخشی از این موضوع هم به کارگردانی برمیگردد. فضاسازی آقای خواجهپاشا با توجه به نقش عناصر مختلف مثل رنگ یا اشیا در فیلمنامه انجام شده است و تلاش شده تا پیوند درستی بین این عناصر در داستان و در کارگردانی ایجاد شود.
میتوان گفت فیلم «آبی روشن» با تسامح ذیل ژانر جادهای هم قرار میگیرد. چه نسبتی بین سفر در فیلم و سیر تحول شخصیتها وجود دارد؟
درست است. این چیزی است که در تاریخ سینما بارها مشاهده شده. قهرمان فیلم دارد تغییری درونی، و حرکت و سیری بیرونی را همزمان تجربه میکند. سفر بیرونی بهمثابه استعارهای از آن تغییر درونی است. یونس کسی است که درباره جایگاه و شایستگی خود اطمینان دارد؛ اما قرار است طی این سفر، در کنار دیگر شخصیتها مثل ستاره، دچار تغییراتی شود و تجدیدنظر کند.
درباره جغرافیای فیلم توضیح بدهید. آیا از اول قرار بود داستان در شهری آذری جریان داشته باشد و اساسا قصه در یک جغرافیای ترکزبان نوشته شده بود یا بعدا اضافه شد؟
در ابتدا که ایده در ذهن ما شکل گرفت، چون سنگ فیروزه در داستان محوریت داشت، نیشابور بهعنوان جغرافیای اصلی فیلم مدنظرمان بود؛ اما در ادامه با اضافهشدن آقای خواجهپاشا تصمیم بر این شد که جغرافیای فیلم تغییر کند. ایشان اصالتا آذری است و با توجه به شناختی که داشت، گفت در مناطق آذریزبان هم معدن فیروزه یافت میشود؛ به همین دلیل من و آقای ابیلی در فرصتی از مناطق آذربایجان شرقی، اردبیل، قزوین و زنجان دیدن کردیم و سپس جغرافیای مدنظرمان را تغییر دادیم. در فیلم هم اگر نگاه کنید، مشخص است که جادهها و مسیرهایی که وجود دارند، از قبل در فیلمنامه پیشبینی شدهاند و فیلمنامه بر اساس آن جغرافیا نوشته شده است. زمانی که از مرحله طرح گذشتیم و نگارش فیلمنامه را شروع کردیم، جغرافیای خاص آنجا را دخیل کردیم.
حاج یونس پدری مسلط و مقتدر است که نهتنها زندگی و خانواده خودش را سامان میدهد؛ بلکه نقش مهم و مؤثری در کارها و مسائل محله و چهبسا شهر دارد؛ اما از یک جایی به بعد عنان از کف میدهد و دچار چالشهایی میشود. این چالشها، آنطور که در جامعهشناسی گفته میشود، باعث ایجاد تعارض نقش در هویت اجتماعی او میشوند. او دیگر نمیتواند این تعادل در نقشهایش را حفظ کند و گذشتهاش و کارهایی که کرده، نظم فعلی زندگی او را بر هم میزند. درواقع ما میبینیم که علاوه بر سه نقش اصلی (پدر، خیر و صاحب معدن)، یونس صاحب نقشی دیگر نیز بوده است و همین نقش آخر و فراموششده، برای او چالش میآفریند. درباره موضوع نقشها و تعارضشان توضیح دهید و چگونگی غلبه یونس بر این بحرانی که از سر میگذراند.
در بسیاری از فیلمها اینطور است که قهرمان در حریمی امن زندگی میکند؛ ولی قرار نیست تا ابد همانجا باشد. یونس ما نیز در حریم امن خانه و شهر خود زندگی میکند. او در جامعه پیرامونش نقش جاافتادهای بهعنوان خیر دارد و مردم کوی و برزن او را میشناسند. ظاهرا بر زندگی او و محیط اطرافش، نظمی نسبی و اطمینانبخش حاکم است و مشکلات بهسادگی رفعورجوع میشوند.
حاج یونس قرار است بهزودی نقشی جدید را بر عهده بگیرد. میخواهد خادم امام رضا(ع) بشود و به مشهد برود. او برای پذیرش این نقش آمادگی کامل دارد و برنامهریزی کرده است. احساس میکند او را برگزیدهاند و او شایسته و آماده است؛ اما بهناگاه اتفاقاتی در این میان میافتد و برنامههای او به هم میخورد و او ناچار میشود سفر کند و با دو گروه از انسانها روبهرو شود: یکی کسانی که پیش از این، آنها را نمیشناخته و دیگرانی که مربوط به گذشته دور و مبهم او هستند.
او حالا به وادی جدیدی وارد میشود و باید با امور ناشناخته و پیشبینینشدهای کنار بیاید. او وقتی از بافتی که در آن زندگی و کار کرده و شناخته شده بود جدا میشود، اعتبار و کسوت خود را از دست میدهد. هویت او با مکان و خاستگاهش گره خورده است. به عبارتی، او تا زمانی که در شهر خود بود «حاج یونس» محسوب میشد، در بیرون از شهر، یک انسان عادی بینام است که ناگزیر باید با خطرات و چالشهایی روبهرو شود.
او از حریم امن خود خارج شده و نقشهای محول خود را نیز ناخواسته رها کرده است و حتی در مواجهه دوباره با انسانهایی که در گذشته رهاشان کرده بود، در ماهیت خود تشکیک میکند؛ چراکه او دیگر نه حاج یونس، که دزدی خوانده میشود که در حق انسانهایی ناتوان، ستم کرده است. اما یونس بعد از بیرونآمدن از شکم نهنگ، خود را بازمییابد و تحولهایی را در خود به رسمیت میشناسد. او از سفر بازمیگردد و وارد معدن میشود و تلاش میکند تا به ندای وجدان خود پاسخ دهد و اندکی از حس گناهی که بر دوش میکشد بکاهد.