به گزارش اصفهان زیبا؛ با نوای «هلابیکم یا زواری» مردان عرب، راهش را به طرف موکبهای کنار جاده کج میکند. با چشم دنبال جایی برای نشستن میگردد. هیچکدام از صندلیها خالی نیستند. بهناچار روی چند آجر کنار موکب مینشیند. تا کولهاش را کنار پایش میگذارد، سایهای رویش میافتد. سر بلند میکند و مرد تنومندی را درست بالای سرش میبیند. قدبلند و هیکل چهارشانهای دارد. لبخند کمرنگی لبهایش را از هم باز کرده و به پسر خیره نگاه میکند.
چشمهای پسر از چهره مرد سُر میخورد و روی بازوهای او ثابت میماند. دو آستین خالیاش در هوا تاب میخورند. فکر میکند جای او را گرفته است. بلند میشود و با دست بهجایش اشاره میکند؛ ولی مرد عرب فقط سرش را تکان میدهد. پسر شانهای بالا میاندازد و دوباره روی آجرها مینشیند. میخواهد گازی به ساندویچش بزند که دوباره نگاه مرد را روی خودش حس میکند.
اینبار ساندویچش را به سمت او میگیرد. مرد سرش را بالا میاندازد و با اشاره ابرو به او میفهماند غذا نمیخواهد. پسر متعجب از کار او، ساندویچش را تا نصفه میخورد. بلند میشود از کلمن آبیرنگ روی میز چوبی، آب بریزد. متوجه حضور کسی در کنارش میشود. نیمنگاهی به پشت سرش میاندازد. مرد عرب را که میبیند، نفسش را با حرص بیرون میدهد. از کارهای او سر درنمیآورد. لیوانش را پر میکند و میخواهد بهجای اولش برگردد که با وجود مرد، منصرف میشود. گوشهای دور از جمعیت میایستد. تیغ آفتاب به چشمهایش فرو میرود. چشمهایش را تنگ میکند. مرد عرب دوباره رویش سایه میاندازد. کلافه از گرما و حضور او، عصبی بهطرف موکب قدم تند میکند؛ همان موکبی که موقع غذا گرفتن، مرد تنومند عرب را پشت میز آن دیده بود.
-آقا خواستم تشکر کنم ازتون؛ ولی یه گلایه هم دارم. این آقایی که دشداشه مشکی پوشیده، مدام دوروبر من میچرخه. مرد مسنی که تابه مسی فلافلها را در دست دارد، جواب میدهد: «ابوسایه قصدش خدمته جوون. تنها سرمایهاش همین هیکل بزرگشه که یه سایه بالاسر زائر اباعبدالله میندازه.» پسر نگاهش به طرف ابوسایه کشیده میشود. کنار کالسکه بدون سایهبان کودکی ایستاده است. پلکهایش با غبطه روی هم میافتند.