به گزارش اصفهان زیبا؛ در افسانههای قدیمی آمده است که «خیال» نام پرندهای است که در ذهن هر آدمی از همان بدو تولد لانهگذاری میکند؛ اما در ذهن هر آدمی بزرگ نمیشود. آدمیزاد است و قدرت خیالش. درست وقتهایی که در عالم واقعیت و در دنیای آدمها کم میآورد، این پرنده خیال است که به کمکش میآید و تلخی واقعیت را تبدیل به شیرینی خیال میکند.
مکان داستان کتاب «پریانههای لیساند ماریس» در یکی از بنادر جنوبی ایران باستان به نام «بندر سیراف» است؛ جایی که مردمانشان دل در گرو پریان و افسانههایشان دارند. ژانر داستان رئالیسم جادویی است و شخصیتهای اصلی داستان لیانا و برادرش ادریس هستند. داستان از جایی شروع میشود که ادریس برای صید مروارید در حال غواصی است که ناگهان زیر آب دستی به شانهاش میخورد و وقتی سر برمیگرداند، میبیند یک پری دریایی است که نوزادی را در آغوش دارد و از او میخواهد گهوارهای برای او تهیه کند.
در این کتاب با نثری روان و خوشخوان روبهرو هستیم و البته که استفاده از لهجه محلی جنوب ایران به جذابیت خواندن کتاب اضافه کرده است. مضاف بر اینکه این لهجه محلی باعث نمیشود شما به سختی بیفتید برای فهمیدن آن. کتاب «پریانههای لیساند ماریس» به همت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و به قلم خانم طاهر ایبد به نگارش درآمده است. این کتاب به دلیل استفاده از ژانر رئالیسم جادویی برای نوجوانان بسیار شگفت و خواندنی است.
فلسفوریاها موجودات عجیبی هستند که هر روز گرسنه میشوند و از دریا خودشان را به خانه دیصبرا، مادر لیانا و ادریس، میرسانند تا از آنها نان تازه بگیرند و نوش جان کنند. اما یک روز فلسفوریاها به خانه دیصبرا حمله میکنند و صدفی که ادریس صید کرده است گم میشود. داستان پریانههای لیساند ماریس از همان ابتدا با هیجان و پرکشش شروع میشود و به همین دلیل مخاطب از همان اول به قلاب داستان گیر میکند. رئالیسم جادویی از آن دست ژانرهایی است که در هر زمان و هر مکان از تاریخ که پایش به میان بیاید، طرفداران خودش را دارد. ضمن اینکه در حال حاضر کودکان و نوجوانان نیز علاقه عجیبی به این ژانر دارند. داستان این کتاب هم قابلیت تبدیل شدن به انیمیشن را دارد و هم ساخت فیلم و سریال.
بریده کتاب:
ادریس لباسهایش را درآورد. چشمش افتاد به نخی که دور مچش بود. موقع رفتن، لیانا کلی التماسش کرده بود و از او قول گرفته بود این بار اگر مروارید لاجوردی پیدا کرد، مال او باشد. نخ را هم دور دستش بسته بود تا وقتی توی دریا میپرد، یادش باشد. یادش که افتاد، لبخند زد و زیر لب گفت: «لیانای دیونه!» آخرین نفری بود که توی آب میپرید.ادریس مثل ماهی توی آب غوطهور بود که سر و کله فلسفوریاها پیدا شد. ادریس نمیدانست اینها همانها هستند که به خانهشان آمده بودند یا نه. فلسفوریاها چرخزنان شنا میکردند و لای دست و پای ادریس میپیچیدند. ادریس دستش را تکان داد تا دورشان کند. فلسفوریاها بیاعتنا همراهش میآمدند…