عبدالکریم، اولین شهید کردآباد بود

وقتی مکتب‌داری در خانواده‌ای ارثی باشد و پدر، پدربزرگ و پدرش درس خداشناسی و قرآن بدهند، نتیجه‌اش جز شهیدپروری نمی‌شود.

عبدالکریم، اولین شهید کردآباد بود - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ وقتی مکتب‌داری در خانواده‌ای ارثی باشد و پدر، پدربزرگ و پدرش درس خداشناسی و قرآن بدهند، نتیجه‌اش جز شهیدپروری نمی‌شود. کمتر کسی از قدیمی‌های خوراسگان و کردآباد است که نام مکتب ملاعلی و ملاحسن را نشنیده یا سوادش را از این مکتب‌ها نیاموخته باشد. برادران شهید عبدالکریم کردآبادی و عباس کردآبادی ثمره همین مکتب هستند.

در دوران جنگ، محله کردآباد ۸۳ شهید تقدیم وطن کرد

محمد (رضا) کردآبادی، برادر این دو شهید، خودش نیز راه خانوادگی را ادامه داده و معلمی را انتخاب کرده و اکنون هم معلم بازنشسته است. او متولد ۱۳۳۱ بوده و زاده و بزرگ‌شده محله کردآباد است. سال ۵۶ بعد از فارغ‌التحصیلی به سربازی می‌رود؛ ولی با شروع درگیری‌های انقلاب، سربازی را رها می‌کند و به اصفهان برمی‌گردد. سال ۶۳ با شروع تعطیلات تابستان، به جبهه، دارخوین می‌رود. عبادت‌های شبانه و ایثار و مهربانی رزمنده‌ها برایش از بهترین خاطره‌های آن دوران می‌شود. آقای کردآبادی قبل از شروع صحبت‌ درباره برادران شهیدش به ۸۳ شهید محله کردآباد اشاره می‌کند و می‌گوید: «روزی بود که چهارپنج شهید از محله کردآباد به سمت گلستان‌شهدا تشییع می‌شد.»

مانند اسمش کریم بود و بخشنده

از آقای کردآبادی می‌خواهم از برادر شهیدش عبدالکریم بگوید (حرف برادر که می‌شود، بغض راه گلویش را می‌بندد و اشک در چشمانش حلقه می‌زند. انگار همین دیروز بوده که فراغ برادر کوچک شروع شده است. غم از دست دادن برادر چه سنگین است!).

می‌گوید: «عبدالکریم متولد ۱۳۳۹ بود. سال ۵۷ در رشته دندان‌پزشکی دانشگاه مشهد قبول شد. تا سال ۵۹ و قبل از انقلاب فرهنگی آنجا بود. بعد از امتحانات خرداد که دانشگاه تعطیل شد، خانه‌ای را که در مشهد با دوستانش اجاره کرده بودند، تحویل داد و همه وسایل و پول رهنش را به فقرا داد. ثروتمند نبود؛ ولی همچون اسمش کریم بود و بخشنده.»

بچه‌ها! غسل شهادت هم بکنید

برادر شهید اضافه می‌کند: «عبدالکریم هر وقت به اصفهان می‌آمد، به دیدار مجروحان بیمارستان یا به‌صورت جهادی به روستاهای پشتکوه فریدون‌شهر می‌رفت و کار درمان و به‌خصوص دندان‌پزشکی روستائیان را انجام می‌داد. عبدالکریم در هلال‌احمر مشغول شد و به‌عنوان امدادگر در ۲۸تیر۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد و به اهواز رفت. برخلاف میل باطنی‌ او برای رفتن به دارخوین یا سوسنگرد، او را به شوش اعزام کردند.» برادر نقل می‌کند: «یکی از هم‌رزمان کریم، آقای گیاهچی می‌گفت:وقتی به شوش دانیال رسیدیم، هوا خیلی گرم بود. بچه‌ها رفتند در رودی که آنجا بود، شنا کنند. عبدالکریم با لهجه شیرینی که داشت، گفت: بچا! غسلی شهادتم بکنید. در آن لحظه ما حرفش را به شوخی گرفتیم؛ ولی انگار عبدالکریم می‌دانست چیزی تا شهادتش باقی نمانده است.»

عبدالکریم ۲۱ سال داشت که به شهادت رسید

آقای کردآبادی اشاره می‌کند: «۲۵مرداد۶۰، ۲۱ساله بود که براثر اصابت ترکش خمپاره۶۰ که در مقابل و نزدیک صورتش منفجر شد، بدنش پر از ترکش شد و به شهادت رسید.»

محمد کردآبادی ادامه می‌دهد: «کریم از همان کودکی اهل مطالعه بود و دوست داشت همان‌طور که خود می‌آموزد، دیگران هم بیاموزند. او با همکاری شهید صادقیان و چند نفر دیگر از دوستانش هرچه توانستند کتاب جمع و کتابخانه‌ای آماده کردند و در اختیار هم‌محله‌ای‌هایشان قرار دادند.» محمد کردآبادی به یکی از خاطره‌های عبدالکریم اشاره می‌کند و می‌گوید: «عصر روز یکشنبه ۲۸ تیر (۱۷ رمضان) به منزل پدری سر زدم. عبدالکریم را دیدم وسط اتاق نشسته و دارد ساکش را می‌بندد. گفتم: کجا؟ چه خبر؟ همان‌طور که مشغول جادادن وسایلش در ساک بود، گفت: قرار است با بچه‌های خوراسگان به جبهه برویم. گفتم: تو که اینجا مشغولی و در بیمارستان‌ها پیگیر کارهای مجروحان هستی! گفت: اینجا پشت جبهه است. باید بروم آنجا! دیدم با تلاش دارد زیپ ساک را می‌بندد. کتاب نهج‌البلاغه و کتاب جاذبه و دافعه شهید مطهری را با زور و تلاش می‌خواست در ساک جای بدهد. گفتم: حالا این‌ها را نمی‌خواهد ببری! گفت: اصلا ما برای پیاده‌کردن مطالب این‌ها می‌خواهیم به جبهه برویم. با هر فشار و تلاشی بود آن‌ها را در ساک جا داد. موقعی که ساک او را از جبهه آوردند چند قطره از خون خشک‌شده او روی جلد کتاب جاذبه و دافعه دیده می‌شد.»
عباس وقتی آموزش می‌داد

جذبه خاصی داشت

کردآبادی درباره برادر دیگرش، شهید عباس کردآبادی می‌گوید: «او متولد ۱۳۳۴ بود؛عباس هم شاگرد مکتب‌خانه پدرم میرزا حسن بود. قرآن کریم را فراگرفت و با سیره انبیا و زندگی اولیا آشنا شد. عباس آن روزها، هم چوپانی می‌کرد و هم در کشاورزی کمک‌دست پدر بود. تابستان‌ها هم که تعداد بچه‌های مکتب زیاد می‌شد، به پدرم در آموزش بچه‌ها کمک می‌کرد.» آقای کردآبادی لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد: «من هم کمک پدر به بچه‌ها آموزش می‌دادم؛ ولی بچه‌ها برعکس کلاس من، سر کلاس عباس خیلی آرام و ساکت می‌نشستند و به درسش گوش می‌کردند. وقتی آموزش می‌داد، جذبه خاصی داشت. این خصلت را در آموزش‌های نظامی هم که در جبهه ارائه می‌داد، داشت.»

عباس جزو هسته اولیه تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اصفهان بود

او اضافه می‌کند: «عباس در ۱۳۵۵ موفق به گرفتن مدرک دیپلم در رشته طبیعی شد. بعد از گرفتن دیپلم به خدمت سربازی رفت و پس از دوره آموزشی در تهران، برای ادامه خدمت به پادگان هوابرد شیراز منتقل شد. در این زمان دوره تخصصی چتربازی را با موفقیت پشت سر گذاشت. در اوج درگیری‌های انقلاب به‌رغم اینکه یکی‌دو ماه بیشتر به پایان خدمتش نبود، به‌ صف مردم پیوست و در کمیته دفاع شهری اصفهان ثبت‌نام کرد تا برای اجرای قانون و برقراری نظم و امینت در شهر تلاش کند؛ کمیته‌ای که بعد به‌عنوان سپاه پاسداران نام گرفت. انگیزه بالا و مهارت‌های نظامی عباس موجب شد جزو هسته اولیه تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اصفهان قرار گیرد. در مأموریت‌هایی در سمیرم و کردستان شرکت کرد؛ سپس به‌اتفاق چند تن از دوستانش برای دوره آموزشی فرماندهی و ستاد به مدت سه ماه به تهران، پادگان سعدآباد معرفی شد و در پایان دوره به پادگان پانزدهم خرداد اصفهان آمد و مسئولیت آموزش نیروهای مردمی، بسیج و سپاه را با دوستانش برعهده گرفت.»

عباس مرکز آموزش غدیر را پایه‌گذاری کرد

محمد کردآبادی در ادامه سخنانش به پایه‌گذاری مرکز آموزش غدیر توسط عباس اشاره می‌کند و می‌گوید: «عباس این مرکز را پایه‌گذاری کرد تا جدی‌تر به آموزش تاکتیک‌های رزم، کار با اسلحه و… بپردازد.»

عباس در عملیات طریق‌القدس به شهادت رسید

او تصریح می‌کند: «مجاهدت عباس به آموزش نیروهای سپاه و بسیج در پشت جبهه ختم نمی‌شد؛ او در عملیات ثامن‌الائمه که به شکست حصر آبادان انجامید، مسئول یکی از محورهای عملیاتی بود. عباس در عملیات طریق‌القدس هم که با بازپس‌گیری بستان از بعثی‌ها پایان یافت، مسئولیت فرمانده عملیات و هدایت یکی از محورهای عملیاتی را برعهده داشت؛ در همین عملیات هم بود که پاداش مجاهدت‌هایش را گرفت و بعد از چهار ماه به برادر شهیدش عبدالکریم ملحق شد.»