به عشق نام رهبر زنده هستم

اصالتش برمی‌گردد به شهر سگزی (سجزی) و از سال ۷۴ ساکن محله هفتون شده است

به عشق نام رهبر زنده هستم - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ اصالتش برمی‌گردد به شهر سگزی (سجزی) و از سال ۷۴ ساکن محله هفتون شده است. متولد فروردین ۱۳۳۴ است. از سال ۵۴ فعالیت انقلابی‌اش را شروع می‌کند و زمان جنگ، در تدارکات مشغول می‌شود. او در سال ۱۳۶۰ مسئول بسیج سجزی می‌شود و کمک‌های مردمی را برای ارسال به جبهه جمع‌آوری می‌کند‌.

از بیست‌وسه‌سالگی فعالیت انقلابی‌اش را شروع کرد

وقتی از آقای غلامرضا باقری می‌پرسم فعالیت انقلابی خود را از چه سالی شروع کردید، با یکی از شعرهای خودش پاسخم را می‌دهد و می‌گوید؛ در آن زمان قریب بیست‌وسه‌ساله بوده است/ از سر به پا عشق خمینی نهفته بود. «قریب» تخلصش است و بیشتر از یک دهه است که شعر می‌گوید. باقری ادامه می‌دهد: در سال ۱۳۵۳ به سربازی رفتم و ۱۳۵۵ منقضی خدمت شدم. در دوران سربازی با فردی به نام ستوان سید ابوالحسن کریمی لاهیجانی در منزل مرحوم استوار بدیعیان گورتی آشنا شدم‌. آقای لاهیجی در کلاس‌های درس آیت‌الله مطهری و طالقانی شرکت می‌کرد. او در سال ۶۵ دادستان لاهیجان و سپس به دست منافقان ترور شد. عصرهای جمعه، سال ۵۴ به خانه استوار می‌رفتم و در جمع آن‌ها شرکت می‌کردم. استوار زیپ‌دار نیز چهارمین نفر این جلسه بود. در این جلسه صحبت‌هایی مخالف رژیم شاه گفته می‌شد و به مطالبی برای روشنگری درباره وضعیت موجود اشاره می‌شد.

آشنایی من با استوار بدیعیان برمی‌گشت به قبل از خدمت سربازی‌ام که برای کار بنایی به منزل ایشان رفته بودم و از اتفاق در پادگان رضاپاد مراغه، محل خدمتم، دوباره همدیگر را دیدیم. ایشان مسئول تدارکات و فرد بسیار متدینی بود و همیشه حواسش بود چیزی از بین نرود. می‌گفت بیت‌المال است نباید اسراف شود.

فعالیت انقلابی‌ام را با چاپ و پخش اعلامیه ادامه دادم

آقای باقری در ادامه اضافه می‌کند: من بعد از سربازی، استخدام راه‌آهن شدم و به لطف خدا فعالیت انقلابی خود را با چاپ و پخش اعلامیه ادامه دادم. انقلاب که شد ۲۸ روز سر کار نرفتم. در تظاهرات دانشگاه اصفهان شرکت می‌کردم. در هر کلاس دانشگاه چند نفر اسلحه به دست از منافقان ایستاده بودند. درگیری‌ها ادامه داشت تا اینکه انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه‌ها به تعطیلی کشیده شد.

پدرم راضی به رفتنم نمی‌شد

از او درباره رفتن به جبهه می‌پرسم، می‌گوید: پنجم اسفند سال ۱۳۵۹ بود. استاندار وقت اصفهان، اطلاعیه داد کسانی که سربازی رفته‌اند و تیراندازی بلد هستند، بیایند برای اعزام به جبهه خودشان را معرفی کنند. من هم که آن زمان دو بچه دو و یک‌ساله داشتم، خودم را برای اعزام معرفی کردم. آقای باقری ادامه می‌دهد: من تک‌پسر خانواده بودم و پدرم راضی به رفتنم نمی‌شد و مدام گریه می‌کرد و می‌گفت کسی را به‌جز تو ندارم؛ ولی کم‌کم راضی شد و بدرقه‌ام کرد. یادم نمی‌رود روزی که داشتم می‌رفتم، پیرمرد همسایه‌مان غلامعلی مختار، در خانه نشسته بود و پایش را دراز کرده بود؛ وقتی من را دید، تمام‌قد ایستاد و من را بوسید؛ چون داشتم می‌رفتم از وطن دفاع کنم.

کومله‌ها حتی منبع آب را منفجر کرده بودند

او می‌افزاید: ۲۱ روز برای آموزش، لشکرک تهران بودم. عده‌ای طرفدار شهید بهشتی و رجایی بودند و عده‌ای طرفدار بنی‌صدر. بعد از آنجا فرستادندمان به لشکر ۷۷ مشهد و از آنجا به گردان ۱۷۸ بجنورد و از آنجا اعزام شدیم کردستان. باقری تأکید می‌کند: در بجنورد تمام گروه‌های مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران دفتر داشتند. مثلا یک پارچه پنج متری بالای یک ساختمان سه‌طبقه زده شده بود و رویش نوشته شده بود «مقر سازمان مجاهدین خلق ایران». این‌ همه منافق در برابر شش‌هفت نفر جوان طرفدار بهشتی و رجایی. ما ۵۲ نفر نیروی داوطلب بودیم که در شهر بجنورد تقسیم شدیم.

از ساعت ۲ بعدازظهر هر چند نفری از ما در یکی از خیابان‌ها با منافقان و گروهکی‌ها بحث می‌کردیم. یک روز نزدیک غروب پسر جوانی من را صدا زد و گفت: بچه کجایی؟ گفتم اصفهان. گفت: آفرین چه خوب بحث می‌کردی. من از ظهر تا حالا دنبالت بودم. خوشم آمد که روی این منافقان را کم کردی. حالا کجا می‌خواهی بروی؟ گفتم: می‌خواهم بروم تلفن بزنم راه‌آهن، یک خبری از سلامتی‌ام به خانواده‌‌ بدهم. گفت: منم مثل تو حزب‌اللهی هستم. حالا که تنهایی، بیا برویم خانه ما. هنوز ۶۰، ۵۰ متری بیشتر نرفته بودیم یکی از بچه‌های خودمان به نام محمدعلی حسینی رسید به ما و گذاشت توی گوش آن پسر. گفتم چه کار می‌کنی؟ گفت: می‌دونی این کیه؟ این رئیس منافقان بجنورد است. باقری در ادامه به کردستان اشاره کرد و گفت: هفت ماهی هم برای پاک‌سازی کومله و دموکرات کردستان بودم. کومله و دموکرات ساختمان‌هایی که جهاد سازندگی ساخته بود تخریب کرده بودند. حتی منبع آبی که جهاد ساخته بود، به بهانه اینکه جمهوری اسلامی این را ساخته که در آن سم بریزد و شما را بکشد، منفجر کرده بودند.

به عشق نام رهبر زنده هستم

باقری افزود: در سال ۶۵ به جبهه جنوب رفتم. در تدارکات لشکر ۱۴ امام حسین (ع) بودم. زمان عملیات کربلای ۴ و ۵ هم در بخش تدارکات حضور داشتم. ما چیزهایی به چشم دیدیم از دلاورمردی‌ها و رشادت جوانان این سرزمین که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنیم. بعضی می‌گویند رزمنده‌های ما با یک «الله‌اکبر» جلو می‌رفتند و پیروز می‌شدند، ولی این‌گونه نبود. برای آزادسازی هر وجب از این خاک جان‌ها فدا شده و خون‌ها ریخته است. این‌طور نبود که فقط عراقی‌ها بجنگند و ما فقط با یک الله‌اکبر پیروز شویم. الله‌اکبر پشتوانه و پشت‌گرمی رزمنده‌ها بود، ولی آن‌ها واقعا زحمت کشیدند. در سرما و گرما و حتی گرسنگی قرار گرفتند تا این سرزمین حفظ شود. آقای باقری با شعری دیگر از اشعارش صحبتش را تمام می‌کند:

اگر تیر بلا آید سراغم
نماید خلق هم انگشت‌نمایم
از آن راهی که رفتم برنگردم
به عشق نام رهبر زنده هستم