سفر به محله حاج آقا شجاع

ساعت ۹ صبح است که خودم را به محله قلعه طبره می‌رسانم و زیر بازارچه حاج‌آقا‌شجاع از ماشین پیاده می‌شوم. هنوز شهر در خواب است و بسیاری از مغازه‌ها بسته است. از بازارچه گذر کرده و در ابتدای چشمه باقر خان می‌ایستم.

سفر به محله حاج آقا شجاع - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت ۹ صبح است که خودم را به محله قلعه طبره می‌رسانم و زیر بازارچه حاج‌آقا‌شجاع از ماشین پیاده می‌شوم. هنوز شهر در خواب است و بسیاری از مغازه‌ها بسته است. از بازارچه گذر کرده و در ابتدای چشمه باقر خان می‌ایستم.

آقای فلاطوری یکی از رهگذران است که حدود ۶۰ سال است در اینجا زندگی می‌کند، از او در مورد محله می‌پرسم، به چشمه باقرخان اشاره می‌کند و می‌گوید: اینجا را نبینید این‌قدر خشک است، روزی این چشمه آن‌قدر آب داشت که بچه‌ها می‌آمدند و در آن ماهیگیری می‌کردند، البته که از آب آن‌هم برای کشاورزی زمین‌های اطراف که همگی باغ بودند استفاده می‌شد. او در مورد آداب و رسوم مردم می‌گوید: اینجا هنوز هم بسیاری از آداب‌ورسوم گذشته پابرجا مانده است، مردمِ مذهبی دارد که هنوز هم به آداب‌ورسوم سنتی وفادار هستند. به‌عنوان نمونه می‌توان به هیئت‌های بزرگ عزاداری و حسینیه یزدخواستی‌ها که بسیار معروف است اشاره کرد که از همه محلات برای شرکت در این برنامه می‌آیند.

بازارچه حاج‌آقا شجاع و ثبت تاریخی آن

خیابان استاد همایی جایی که ایستاده‌ایم؛ به بازارچه حاج‌آقا شجاع اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: این بازارچه یکی از آثار ثبت‌شده و قدیمی محله است که میراث فرهنگی به‌هیچ‌عنوان اجازه تخریب آن را نمی‌دهد و دنیایی از آثار تاریخی است که ممکن است در زیر آن مدفون شده باشد.

شب اول رمضان و جشن کلوخ اندازون

او از مراسم ماه مبارک رمضان در محله قلعه طبره می‌گوید: اینجا شب آخر ماه شعبان به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان مردم کلوخ اندازون داشتند؛ یعنی مهمانی مفصلی می‌گرفتند و غذاهای خوبی می‌خوردند تا از فردا بتوانند به استقبال ماه رمضان بروند، یادم هست صبح‌ها ماه رمضان خیلی از همسایه‌ها برای بیدار کردن همدیگر می‌رفتند و این‌جوری تمام مردم بیدار بودند و روزه می‌گرفتند. آقای کیانی یکی از میوه‌فروشان قدیمی محله است که در ابتدای خیابان استاد همایی مغازه دارد، از او در مورد گذشته‌های این محل می‌پرسم، می‌گوید: من حدود ۶۰ سال سن دارم، قلعه را به خاطر ندارم اما آنچه پدرم نقل کردند این بود که اینجا قلعه‌ای بوده که همین چشمه باقرخان کنونی در کنار آن جریان داشته، یک پل قدیمی هم در محل بوده که برای رفت‌وآمد مردم و حتی قافله‌ها از آن استفاده می‌کردند، این قلعه بعدها به دست یکی از مالکان تخریب شد و به جای آن آپارتمان ساخته شد.

چشمه پرآبی که خشک شد

بعد به زمین‌های اطراف اشاره می‌کند و می‌گوید: یادم هست اینجا پر از باغ بود و من و دوستانم اینجا بازی می‌کردیم، خانه‌ها حیاط بزرگی داشت که تمام اهالی خانه آنجا جمع می‌شدند و باهم صحبت می‌کردند.

او ادامه می‌دهد: گذشته‌ها مردم خیلی معتقد بودند، در ماه‌های بزرگ مثل ماه رمضان کارهای خطای خود را به احترام ماه رمضان کنار می‌گذاشتند و حتی در کنار دیگر اهالی روزه می‌گرفتند. سحرها همه اهالی خانه بیدار می‌شدند و در کنار هم سحری می‌خوردند، سحرها و افطاری‌ها صفایی داشت و ما بچه‌ها هم دوست داشتیم که زودتر بزرگ شویم و بتوانیم روزه‌بگیریم. بعد به ماه محرم اشاره می‌کند و می‌افزاید: آن روزها خبری از نذری نبود. مردم خودشان غذا می‌پختند و در کنار هم غذا می‌خوردند و باقی‌مانده غذا که دست‌نخورده باقی‌مانده بود را در ظرف قرار داده و به مسجد محل می‌دادند تا بین نیازمندان تقسیم شود.

از او خداحافظی می‌کنم وارد بازارچه حاج‌آقا شجاع می‌شوم، تیرهای چوبی سقف که حالا زمان زیادی از آن‌ها می‌گذرد من را به عمق تاریخ می‌برد، زمانی که حاج‌آقا شجاع که یکی از تاجران محله بودند با علاقه فراوان آن را در کنار خانه شخصی خود ساخته است تا بتواند هم رفاه را برای اهالی محله ایجاد کند و هم خانواده خودش به بازار دسترسی راحتی داشته باشد. البته هنوز هم خانه ایشان پابرجاست، مالک اصلی آن را به فروش رسانده است و مالک کنونی اجازه بازدید از آن را نمی‌دهد؛ اما درهای چوبی و مدل کاه‌گلی خانه نشان از قدمت فراوان این خانه دارد.در گذر از این بازارچه به یک لبنیاتی بسیار قدیمی می‌رسم، حاج عباسی صدرالارحامی از قدیمی‌هایی است که حدود ۸۰ سال است در این بازارچه مغازه دارد، او در ابتدا همراه با پدر وارد این کار شده و بعد از فوت پدر ادامه‌دهنده راه ایشان شده است. داخل مغازه همه نوع محصول لبنی هستم؛ شیر، ماست، فرنی و کشک. حتی می‌توانید از لبوهای خوش‌آب‌و‌رنگی که در ابتدای ورودی مغازه قرار دارد خریداری کنید.

قلعه طبره، یک قلعه نظامی

از او در مورد قلعه طبره می‌پرسم، می‌گوید: اینجا قلعه یک قلعه نظامی بود که دورتادور آن چشمه قرار داشته است، قلعه دوطبقه بوده و می‌گویند ارابه نادرشاهی در طبقه دوم آن دور می‌زده تا از ورود دشمنان جلوگیری کند، در اطراف آن نیز چهار برج بلند قرار داشته است تا اگر اتفاقی افتاد مردم به آنجا بروند و آن‌قدر امن بود که بتوانند تا مدت‌ها در آن زندگی کنند.

تونل‌های زیرزمینی شاه‌عباسی

او از تونل‌هایی به نام نقم شاه‌عباسی می‌گوید که در زیر بازارچه حاج‌آقا شجاع قرار دارد و ادامه می‌دهد: این تونل‌ها عمارت عالی‌قاپو را به این قلعه متصل می‌کرد، مردم می‌توانستند در زمان حمله دشمن به‌راحتی از این تونل‌ها رفت‌وآمد کنند، حدود سال ۴۲ بود که هنگام لوله‌کشی آب از این تونل‌ها خبردار شدند، اداره میراث فرهنگی که سرپرست آن آقای هنرور بود، به اینجا آمدند و داخل تونل آجرهای بزرگی را دیدند که به آن‌ها آجرهای نظامی می‌گفتند. آن زمان دستور دادند که لوله‌های آب از کنار اینجا رد شود و به این مکان کاری نداشته باشند.

تونلی که عالی‌قاپو را به قلعه طبره متصل می‌کرد

بعد به زمان شاه اسماعیل صفوی و اقامت او در این قلعه اشاره ‌می‌کند: زمان حمله مغول محمود افغان پس از فتح مورچه‌خورت به یاران خود دستور می‌دهد که سر شاه اسماعیل را برای او ببرند، وقتی خبر آن به اصفهان می‌رسد یکی از یاران شاه اسماعیل از طریق همین تونل به او پیام می‌رساند که بلند شو که تا چند ساعت دیگر مغول‌ها به‌سرعت خواهند آمد و بیا تا از همین تونل فرار کنیم، اما شاه‌اسماعیل به‌هیچ‌عنوان قبول نمی‌کند و همان‌جا می‌ماند.

او در رابطه با چشمه باقرخان می‌گوید: اینجا چشمه پرآبی بود که دورتادور قلعه پیچیده شده بود و مردم برای شرب و حتی حمام کردن استفاده می‌کردند و آب زیادی داشت. حدود ۷۰ سال پیش خود قلعه توسط مالک اصلی زمین‌ها تخریب شد و خانه‌های بلند ساختند و همان روز چند تا از ارابه نادری به پادگان نظامی خیابان ارتش بردند. او از پرآبی چشمه و آبی که در محله جریان داشت می‌گوید: به‌واسطه همین چشمه پرآب یک حمام هم در انتهای محله بود؛ اما بعدها که شروع به آبادی محله کردند این حمام را هم تخریب کردند، البته فکر نمی‌کردند یک زمانی همین حمام‌ها به آثار تاریخی تبدیل شود و آن‌هایی هم که در برخی محله‌های شهر باقی‌ مانده تصادفی بوده است.

بازارچه و سقف‌های چوبی که تخریب شدند

از داخل مغازه‌ به بازارچه اشاره می‌کند، آهی می‌کشد و از قدیم‌های اینجا می‌گوید: حاج‌آقا شجاع مؤسس شرکت یک نورد بود. او این بازارچه را در کنار محل زندگی خود می‌سازد، قبل‌ها ۳۲ عدد سقف چوبی داشت، اما یک روز یک ماشین ۱۸ چرخ با بار بلندی که داشت، با سقف‌های چوبی برخورد کرد و ۱۱تای آن خراب شد.

روضه مشهور حاج‌آقا شجاع

او از روضه مشهور حاج‌آقا شجاع می‌گوید: اینجا روضه بسیار باشکوهی بود، حتی تعزیه هم در آن برگزار می‌شد. از همه جای اصفهان می‌آمدند تا در مراسم شرکت کنند، روزهای تاسوعا و عاشورا آن‌قدر شلوغ بود که پای پیاده به‌زحمت می‌شد از بین جمعیت عبور کرد. سرش را تکان می‌دهد و با افسوس می‌گوید: حاج‌آقا شجاع یک پسر و یک دختر داشت، وصیت کرده بود که اینجا همیشه باز باشد و حتی از درآمد دیم برای خرج اینجا هزینه شود، اما پسر ایشان با این کار موافق نبود و اینجا را فروخت و از این مکان رفت، حالا مالک دیگری اینجا ساکن است و نیاز است که خانه دوباره بازسازی شود.

سقاخانه حاج‌آقا شجاع پابرجاست

آقای فلاطوری از مغازه به سقاخانه روبه‌روی خانه حاج‌آقا شجاع اشاره می‌کند و می‌افزاید: این سقاخانه هم توسط خود حاج‌آقا برای مردم محله و بازاری‌ها درست شد، آب آن‌هم از چاه تأمین می‌شد و بعدها که چاه خشک شد از آب شهر استفاده می‌شود و هنوز هم پرآب است.

تخفیف اجناس همراه با صلوات

در حال صحبت هستیم که یکی از مشتری‌ها لبو می‌خواهد، لبوها را در ترازو می‌گذارد، مقداری لبوی بیشتری برای مشتری می‌گذارد و از او می‌خواهد که صلوات بفرستد، از او علت این کار را می‌پرسم، می‌گوید: خیلی صلوات فرستادن را دوست دارم، فکر می‌کنم صلوات فرستادن موجب شادی روح انسان می‌شود برای همین تخفیف روی محصولات می‌دهم.از او در مورد شب‌های ماه رمضان می‌پرسم، چشمانش برقی می‌زد، شاد می‌شود و انگار دوباره به گذشته رفته است، می‌گوید: شب اول ماه رمضان تمام اجناس ارزان می‌شد، آن زمان چراغ‌توری بود و بر روی ارابه‌های خود می‌گذاشتند و در محله می‌چرخیدند، نانواها هم یک نوع نان ویژه‌ای می‌پختند که عطر آن خیلی زیاد بود، صفا و صمیمیت خوبی در محل برقرار بود اما حالا با این وضع گرانی دیگر صفایی در محله باقی نمانده است.نزدیکی‌های ظهر شده، از مغازه بیرون می‌زنم و به سمت خیابان ملک می‌روم، روبه‌روی خیابان ملک آن‌طرف خیابان یک عطاری بسیار قدیمی است که صاحب آن آقای عبدالهی است که حالا حدود ۹۶ سال سن دارد. به گفته مردم محل ایشان مدت‌هاست در اینجا کار می‌کنند و حالا هم که سنی از او گذشته اینجا می‌آید و با اهالی محله گفت‌وگو می‌کند و البته مقداری هم قند و شکر برای فروش در مغازه دارد.

از باغ‌های سرسبز تا بازارچه حاج‌آقاشجاع

حاج‌آقا روی صندلی نشسته است، وارد مغازه که می‌شوم با صدای لرزان از من می‌پرسد چه‌کار دارم، گوش‌هایش سنگین شده مجبور هستم بلند صحبت کنم، می‌گویم که خبرنگار هستم و از قدیم‌های محله می‌خواهم بدانم، می‌گوید: این خیابان که حالا به نام ملک است، ۵۰ سال پیش کوچه بود؛ بعدها آن را پهن کردند و خیابان شد، آن‌طرف هم بازارچه حاج‌آقا شجاع بود و بین آن‌ها پر از باغ حتی پشت منزل حاج‌آقا شجاع هم باغ بود؛ اما بعدها خیلی‌ها آمدند و ساختند و باغ‌ها از بین رفت.

از قلعه طبره می‌پرسم، می‌گوید: اینجا یک قلعه و برج بلندی بود و دورتادور آن مردم رعیت بودند، دور قلعه هم آب فراوانی بود. یک پل خشابی هم روی چشمه قرار داشت که برای جلوگیری از ورود دزد یا دشمن به قلعه گاهی اوقات خشاب آن را می‌کشیدند و پل بسته می‌شد.از روزهای خوش جوانی می‌گوید: اینجا را با زنم ۷۰ سال پیش ساختیم، حالا زنم به رحمت خدا رفته است، بغض می‌کند و چشمانش پر از اشک می‌شود، با دیوارهای مغازه نگاه می‌کند و از صفا و صمیمیت روزهای گذشته می‌گوید، اینکه همسرش جواهر بود و حالا که او نیست زندگی‌اش ازهم‌پاشیده شده است و دیگر نمی‌تواند مثل گذشته کار کند و حتی بسیاری از وسایل را فروخته است.او در مورد ماه رمضان می‌گوید: آن روزها ماه رمضان‌ها همه محل سحرها از خواب بیدار می‌شدند و اذان می‌گفتند. حالا همه چی خلاص شده، آن زمان برای خدا کار می‌کردند و حتی افطاری هم می‌دادند.

از من می‌خواهد تا عصایش را به او بدهم، می‌گوید که حال خوبی ندارد و می‌خواهد به خانه برود، کسبه محل به او کمک می‌کنند تا سوار موتوربرقی‌اش شود، معذرت‌خواهی می‌کند که بیشتر نمی‌تواند صحبت کند و می‌گوید: یک روز دیگر بیا تا بتوانیم بیشتر باهم صحبت کنیم و بعد موتور را روشن می‌کند و دور می‌شود.