به گزارش اصفهان زیبا؛ اینکه اول کتاب را بخوانی و بعد فیلمش را ببینی، با اینکه اول فیلم را ببینی و بعد کتابش را بخوانی، زمین تا آسمان با هم فرق میکند. وقتی اول کتاب را میخوانی، هیچ تصویری از ظاهر شخصیتها نداری؛ فضاها و مکانها برایت عینیت ندارند؛ صدای شخصیت اول توی گوشت نمیپیچد. در عوض، ذهنت تا میتواند آزادانه در عرصه تخیل پرواز میکند و برای همه اینها مابازا میسازد. قهرمان را قدبلند میکند و ضدقهرمان را چاق و زشت.
اما وقتی اول فیلم را ببینی و بعد کتاب را بخوانی، اصلاً از کجا معلوم که تا آخر کتاب را بروی؟ قصه را لورفته فرض میکنی و شاید انگیزهات برای رسیدن به پایان کتاب کمرنگ شود.
وقتی اول فیلم را ببینی، تمام شخصیتهای فیلم جلوی چشمت ظاهر میشوند و صدایشان کاملا ملموس است. همهچیز یک مابازای عینی دارد و زحمت زیادی به گردن ذهن و تخیل نخواهد افتاد.
بااینحال هر دو حالت یک ویژگی مشترک خواهند داشت: گشتن بیاختیار به دنبال شباهتها و تفاوتهای کتاب و فیلم. وقتی خبر آمد که «زیبا صدایم کن» فرهاد حسنزاده قرار است رنگ فیلم به خود بگیرد، تصمیم محکمی گرفتم که حتما قبل از تماشای فیلم کتابش را بخوانم و نشود مثل پارسال که نتوانستم «باغ کیانوش» را پیش از تماشا بخوانم و هیچوقت هم نخواندمش. سه روز پیش از اکران، در عرض 48 ساعت قصه زیبا را خواندم و سعی کردم جزئیاتش را به ذهنم بسپارم.
وقتی نشستم پای فیلم، ذهنم بیاراده شروع کرد به مقایسه: چقدر پدر فیلم با پدر کتاب شبیه است! چرا دختر توی فیلم پول درمیآورد و خرج سفر شهری یکروزهشان را تقبل میکند؟ مگر پدرِ توی کتاب کارت بانکی خانم آژیر را ندزدید؟ چرا دختر مدام جواب تماسهایش را میدهد؟ توی کتاب که نصف روز خاموش بود و نصف دیگر یواشکی جواب میداد. آن مادر عینکدودیبهچشم سر از نشستن پشت فرمان اتوبوس شهری درآورد؟ چرا وقتی رفتند لباس خریدند، پدر کفشهای سفید نخرید؟ اصلا چرا موقع فرار از تیمارستان پابرهنه نبود؟ حتی تا پیش از تماشای فیلم خیال میکردم مهران غفوریان قرار است نقش مردی را بازی کند که زیبا را اذیت میکرد و باعث فرارش از خانه شده بود؛ اما او هم فقط عمویش بود و بس. و اینکه خیلی دلم میخواست آن خیّر را ببینم که زیبا کل داستان روزش را برای او تعریف کرده، همان که زندگیاش را نجات داده؛ اما از او هم خبری نبود که نبود به جز یک شخصیت در سایه و فرعی و کاملا متفاوت. و این سؤالات و مقایسهها تا پایان فیلم برایم ادامه داشت.
راستش را بخواهید، من کتاب را دوستتر داشتم. ارتباط میان دختر و پدر توی کتاب خیلی شیرین و دلنشین بود. اصلا مکالماتشان قند را توی دل آدم آب میکرد. چقدر جای عدسپلوی کتاب وسط فیلم خالی بود؛ همان عدسپلویی که شده بود اسم رمز میان خسرو و دخترش، وقتی خسرو کنترلش را از دست میداد و حالت حمله و جنون میگرفت و این اسم رمز باعث میشد به همین دنیا برگردد. اصلا همه تغییرات توی خردهروایتهای داستان یک طرف، دست بردن توی ارتباط قشنگ میان این دو نفر و گرفتن شیرینی حرفها یک طرف دیگر.
قصه حسنزاده با تماس پدر با دخترکش و کشیدن نقشه فرار شروع میشود؛ با این مکالمات قشنگ:
گفتم: «دلم واسهت یه ذره شده. کی میآی پیشم؟ خسته نشدی از اونجا؟»
صدای بابا هم عوض شد. بغضش را قورت داد و گفت: «منم دلم یه چیکه شده واسهت.» بعد اشکهاش را پاک کرد. خودم دیدم که اشکهاش را پاک کرد و گوشی را چسباند به سبیلهاش و گفت: «میخوام مرخصی بگیرم زیبا. میخوام بیان بیرون و ببرم بگردونمت. دوست داری ببرم بگردونمت؟»
…گفتم: «معلومه که دوست دارم. کِی؟ چهجوری؟»
گفت: «فردا. فردا خوبه؟»
گفتم: «واقعنی؟ فردا؟ همین فردایی که میآد؟»
گفت: «آره نباتم. مگه فردا روز تولدت نیست؟»

و این «نباتم»ها تا آخر داستان میشود شیرینی قصه تلخ زیبا و پدرش. و این مکالمات پدردختری خوشمزه میشود نبات گذشته تلخ زیبا و دربهدریها و تیکهای عصبی پدر.
حسنزاده کلی هم شوخی توی قصهاش گنجانده؛ شوخیهای متناسب با وضعیت یک پدر که قرصهایش را نخورده و دختری که سعی دارد او را کنترل کند:
گفت: «تو میدونی آدمای دنیا چند دستهن؟»
گفتم: «نه.»
دو تا از انگشتهاش را بالا گرفت و گفت: «دو دسته. اونایی که فکر میکنن دیوونه هستن و اونایی که فکر میکنن دیوونه نیستن؛ درحالیکه همه دیوونه هستن.»
عاشق این دستهبندیهاش بودم و این تکان دادن دست، موقع حرفزدنهاش. گفتم: «نهخیرم. آدمای دنیا سه دستهن. دسته اول، دسته دوم و دسته دوم و دسته سوم. تازه، یه عده معتقدن چهار دسته هستن. دسته اول و دسته دوم، دسته سوم و دسته چهارم.»
خوشش آمد. خوش داشت بازی را ادامه بدهد. مردم دنیا را کردیم هشت دسته، پانزده دسته، پانصد دسته.
دلم میخواست این حرفهای فانتزی را از زبان امین حیایی با بازی معرکهاش و ژولیت رضاعی بشنوم؛ اما فیلمنامهنویسان و آقای کارگردان دلشان نمیخواست.
من دوست داشتم زیبا همچنان وضعیت زندگیاش را از پدرش مخفی کند و این تلاش برای پنهانکاری را توی چشمانش ببینم. دوست داشتم پدر کمکم مشکوک شود به کارهای زیبا و سعی کند سر از کارش دربیاورد. دوست داشتم همه قهرمانبازیهایش فقط برای زیبا باشد، نه برای دختران دیگر. اصلا دوست داشتم به فروشگاه تشکفروشی بروند و بابا یک دل سیر روی تشکها بخوابد و آقای فروشنده بشود یک قهرمان دیگر توی قصه؛ ولی هیچ خبری از تشک و فروشنده بامرامش نبود. با همه اینها، امین حیایی همان بابای توی قصه بود. همان مهر پدری و عشق توی چشمانش را هم توی کتاب خواندم، هم توی فیلم.
«زیبا صدایم کن» صدرعاملی را تقریبا همه دوست داشتهاند؛ اما به نظرم اگر پیش از دیدن فیلم، «زیبا صدایم کن» فرهاد حسنزاده را میخواندند، نظرها فرق میکرد.