برای شهر آغوش‌ها…!

«بچه‌ها به صف شده‌اند: یک، دو، سه؛ یکی رفت. رفت که رفت. یک، دو، یکی دیگه هم. یک، یکی دیگه هم.» همه حرف‌ها ریخته توی این شهر. یک نوار باریک روی نقشه‌ای بزرگ، خیلی وقت است که شده شهر قصه‌ها؛ شهر قصه‌های خاکستری، شهری پر از بازی‌های ناتمام.

برای شهر آغوش‌ها...! - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ «بچه‌ها به صف شده‌اند: یک، دو، سه؛ یکی رفت. رفت که رفت. یک، دو، یکی دیگه هم. یک، یکی دیگه هم.»

همه حرف‌ها ریخته توی این شهر. یک نوار باریک روی نقشه‌ای بزرگ، خیلی وقت است که شده شهر قصه‌ها؛ شهر قصه‌های خاکستری، شهری پر از بازی‌های ناتمام، شهری پر از زوزه‌های موشک و پهباد و بالگرد، شهری که اهالی‌ آن نوار باریک همه بلدند بازی قایم‌باشک را.

یکی چشم می‌گذارد و وقتی به قدر یک تا ده می‌شمارد و چشم باز می‌کند هرچه می‌گردد خیلی‌ها‌ را دیگر پیدا نمی‌کند. یک‌وقت‌هایی عمر عددها به نیمه راه هم نمی‌رسند.

صدای جیغ بمب که بلند می‌شود، آدم‌ها ‌طوری قایم می‌شوند که به این راحتی‌ها نمی‌توانی پیدایشان کنی‌. آدم‌های این نوار باریک به فاصله شمارش یک تا ده می‌روند به آسمان.

توی نعره‌های انفجار، توی سیاهی دودها، توی بازی‌های سیاسی که بوی چرک و خون می‌دهد و توی بازی‌هایی که بازی بچه‌ها نیست، حتی برای آدم بزرگ‌ها هم بازی قشنگی نیست. اینجا آدم‌ها توی بازی قایم‌باشک، خیلی گم می‌شوند.

این نوار باریک، تَرک برداشته است. شیشه‌ خانه‌ها پر از زخم‌ است. کمر دیوارها، شکسته. شهر دیگر جایی برای کندن قبر ندارد. هر جای خاک که پا بگذاری شده مزار.

توی این شهر آدم‌ها دنبال تقویم و تاریخ و مناسبت نیستند که در آغوش بکشند عزیزانشان را. آغوش شده حرف مشترک همه مردم. آغوش پدری برای کودکی که زخم‌ها غنچه کرده‌ است توی تنش، آغوش دختری با موی پریشان خاکستری رنگ برای برادر دوسه ساله‌اش، آغوش مادری برای کودکی که تنش شکوفه کرده توی پارچه سفیدرنگ، آغوش غریبه‌ای با موی سوخته و صورتی به‌خون‌نشسته برای بچه‌ای که حتی نمی‌شناسدش.

اینجا آغوش‌ها بوی مرگ می‌دهد. خیلی از دوستت دارم‌ها توی آغوش‌های خونی، شُره می‌کند توی کلام. خیلی از حرف‌های آخر توی آغوش‌های خاکی جوانه می‌زند.

اینجا شهر غنچه‌های کال است. شهر شکوفه‌های سرمازده. شهر آغوش‌هایی با طعم استخوان‌های شکسته.

شهری که ماهش تکیه کرده به دیوار آسمان و رنگ از رویش پریده. شهری که صدای آدم‌هایش می‌لرزد. شهری که قد شادی‌هایش آب رفته. شهری که خرابه‌ها شده شهربازی بچه‌هایش.

شهری که بچه‌هایش بچگی نمی‌کنند. شهری که آدم‌ بزرگ‌های زنده هم مُرده‌اند. شهری که ساختمان‌ها در چشم‌برهم‌زدنی پودر می‌شوند. شهری که گنجشک‌هایش شبیه گنجشک‌های باران‌زده شده‌اند.

شهری که آب ندارد، غذا ندارد و سحرهای رمضانش با گرسنگی شروع می‌شد و با گرسنگی تمام.

شهری که حرف‌ها زانو زده بیخ گلوی اهالی‌اش. شهری که واژه‌ها توی تن بچه‌ها سردشان می‌شود و حرف‌ها می‌شود لرزه و می‌نشیند به تن بچه‌ها. این باریکه، باریکه‌ اندوه شده است.