به گزارش اصفهان زیبا؛ ایران حداقل در دوران بعد از انقلاب با انبوهی از مشکلات اقتصادی و اجتماعی روبهرو بوده است. اینکه این مشکلات ناشی از چیست و چگونه حل میشود، خارج از حوصله این نوشته است؛ اما مسئله این است که با وجود برنامههای متعدد توسعه و چشمانداز، چرا بر انبوه مشکلات همچنان اضافهشده و مشکلات در حال پیچیدهترشدن هستند؟ ابتداییترین پاسخ این است که راهحلهای ما برای مشکلات علمی نیست و از الگوهای روز دنیا تبعیت نمیکند. به نظر میرسد این پاسخ چندان دقیق نیست. بسیاری از کسانی که در جایگاه سیاستگذاری و برنامهریزی در کشور قرار دارند، از استادان و متخصصان برجستهای هستند که در رشته و تخصص خود صاحبنظر بوده و با مفاهیم علمی روز دنیا آشنا هستند و به تجارت روز دنیا آگاهی دارند.
پاسخ دیگر این است که کارگزاران و کسانی که باید راهحلها را اجرا و عملیاتی کنند، به درستی این کار را انجام نمیدهند. این نیز قطعابخشی از مشکل است؛ چون مواردی همچون فساد، رانت، روزمرگی مدیران و کارمندان، عدم انگیزه کافی برای کارهای جدید و خلاقانه، عدم تجربه و علم کافی در ارتباط با کاری که به آنها محول شده و مواردی از این دست، قطعا موجباتی را برای عدم اجرای درست برنامهها فراهم میآورد؛ اما باید گفت این هم همه ماجرا نیست.
پس حلقه مفقوده کجاست؟ به نظر میرسد این حلقه در فهم ما از پدیدهها و راه رسیدن به راهحل بستگی دارد. به عبارت دیگر، بسیاری از مدیران و حتی دانشمندان مسائل را اینطور میبینند: اول، مشکل را بشناس، راهحل علمی برای آن پیدا کن و بعد این راهحل را به یک مجری خوب بده تا عمل کند؛ در نتیجه مشکل حل میشود.
در این نوع نگاه علم جدای از واقعیت درنظر گرفته شده و همیشه بعد از واقعیت دیده میشود؛یعنی پدیدهای مسئلهدار و ناهنجار رخ میدهد و بعد علم میآید تا این ناهنجاری را بهنجار کند؛ اما اصل واقعیت این است که پدیدهها و واقعیتها آمیخته با مؤلفههایی هستند که در روشهای علمی به حساب نمیآیند. یکی از مهمترین مؤلفهها، قدرت است.وقتی پای قدرت به میان میآید، منافع مهمترین عاملی است که تمام برنامهها را تحتتأثیر قرار میدهد. این منافع نیز لزوما منافع شخصی یا حزبی و اقتصادی نیست؛ بلکه منظور شبکهای از ارزشها و جهتگیریها و چشماندازهاست که در هر تصمیمگیری لحاظ میشود و نهتنها قابل اندازهگیری نیستند، بلکه همهجا دخیل در مسائلاند.
مشکل مهمتر این است که منافع فقط در اجرای راهحلها دخیل نیستند، بلکه منافع در همه موارد، مسائل را دوباره بازتعریف میکنند؛ درنتیجه گروه هدفی که قرار بوده از حل مسائل منتفع شوند، جای خود را به گروههای فرعی دیگری میدهند که از وضعیت بهوجودآمده به سبب بازتعریف مسئله، منتفع خواهند شد.این ملاحظههای غیررسمی که در بسیاری از برنامهریزیها لحاظ نمیشوند، حلقه مفقود و مغفول برنامهریزی در همه سطوح کشور است؛ اینکه در نظر بگیریم بازیگران اصلی و فرعی یک مسئله چه کسانی هستند و چه تناسبات قدرتی دارند و چگونه از بازتعریف واقعیت، منتفع میشوند؟