به گزارش اصفهان زیبا؛ هشتمین نشست از سلسلهنشستهای «حافظه و شهر» با موضوع «ملاقات موزه و شهر: خوانش تجربه موزه خیابان ولیعصر(عج) تهران» هفته گذشته به مناسبت روز موزه و میراث فرهنگی، در موزه تاریخ شهرداری اصفهان برگزار شد. سخنرانان و مدعوین این نشست تجربههای موزه خیابان ولیعصر تهران و الگویی را که میتواند برای اصفهان و دیگر شهرهای ایران به همراه داشته باشد، بیان کردند.
یکی از مسائلی که شهروندان و بهتبع آن، شهرهای ما با آن روبهرو هستند، حفظ میراث است. چرا میگویم مسئله شهروندان؟ به این دلیل که هر میراثی، چه ملموس باشد چه ناملموس، چه بنای تاریخی باشد یا بافت، بخشی از هویت شهروند را در خود جای داده است؛ بخشی از روابطی که زمانی شهروندان در گستره آن فکر میکردند، تصمیم میگرفتند و عملی را انجام میدادند. ازبینرفتن این میراث، عملا موجب میشود بخشی از این روابط از بین برود و در نتیجه آن، بخشی از امکانهای تفکر، بازاندیشی و عمل نیز از بین خواهد رفت.
با این مقدمه کوتاه میخواهم به سراغ شرح و نقد جلسهای بروم که دغدغه آن، شهر بود و هویتش. چند روز پیش در محل عمارت باغ زرشک و کارخانه صنایع پشم سابق، نشستی از سلسلهنشستهای حافظه و شهر برای خوانش تجربه موزه خیابان ولیعصر تهران برگزار شد.
قصه موزه خیابان ولیعصر یا خانه مینایی چیست؟
اما ماجرای موزه خیابان ولیعصر یا خانه مینایی چیست و چه تجربهای را در اختیار ما قرار میدهد؟ به نظر میرسد این خانه تاریخی، در دوران حکومت قاجار جزو املاک منیرالسلطنه، یکی از همسران ناصرالدینشاه بوده باشد؛ به همین دلیل محلهای که این خانه در آن قرار دارد، به منیریه معروف شده است. پس از ازدواج ناصرالدینشاه با منیرالسلطنه، کامرانمیرزا به دنیا آمد که سومین پسر ناصرالدینشاه بود. بعد از فوت کامرانمیرزا، زمینهای محله منیریه به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شد و بعد از آن نیز زمینها و املاک این محله، بارها دستبهدست چرخیده است؛ تا اینکه در سال ۱۳۴۵ فرهاد مینایی، خانه مینایی را از شخصی که یکی از قصابهای شناخته شده در تهران بود، به نام تقیرضا، خریداری کرد. او که یکی از وکلای دادگستری تهران بود، تا سال ۱۳۸۴ که دار فانی را وداع گفت، در همین خانه زندگی میکرد. این خانه پس از او به فرزندانش به ارث رسید و آنها هم تا سالها در همین خانه زندگی میکردند. اما چندین سال قبل این خانه توسط شهرداری تهران از فرزندان آقای مینایی خریداری و مرمت و بازسازی شد. درنهایت سازمان زیباسازی شهرداری تهران این خانه را بهعنوان خانه موزه خیابان ولیعصر بازگشایی کرد.
امروزه خانه مینایی به خانه موزه در خیابان ولیعصر تهران تغییر کاربری داده است. درواقع این موزه طوری طراحی شده تا قصههای یکی از قدیمیترین و زیباترین و طولانیترین خیابانهای تهران، یعنی خیابان ولیعصر را روایت کند؛ خیابانی که هویت خود را از چنارهای سربهفلککشیده و زیبایش به ارث برده است؛ خیابانی که نسلهای زیادی از مردمان تهران با آن خاطرات بسیاری دارند و حالا در این خانه، تاریخچه خیابان ولیعصر به شیوهای متفاوت روایت میشود.
در موزه خیابان ولیعصر تهران، چه میراثی نگهداری میشود؟
به قول عقیل بهرا، عضو مؤسس موزه خیابان ولیعصر(عج) تهران، «در خیابان ولیعصر (عج) تهران با موزهای روبهرو هستیم که شیء به معنای اثر هنری یا زندگی روزمره در آن وجود ندارد. موزههای امروز باید راوی زندگی و خلاقیت انسانهای عادی باشند و نهتنها روایت دستاوردهای بزرگ ملی، بلکه روایت داستان زندگی افراد معمولی نیز در آنجا دیده شود. این اتفاق به طرز نوآورانه و جذابی در موزه خیابان ولیعصر(عج) تهران رخ داده است. مهمترین چیز در این موزه، یعنی روایت افراد معمولی، غیرقابلسرقت است. کسی نمیتواند مانند کتیبهها و مجسمهها، آنها را جایی ببرد که دیگر در دسترس نباشد.» به گفته او، موزه خیابان ولیعصر(عج) درباره روایت شهر است؛ موزهای که در آن جستار به نمایش درمیآید. در موزه لوور مجسمههای گرانقیمت نگهداری میشود؛ اما در موزه خیابان ولیعصر(عج) روایت وجود دارد.
چرا روایت؟
اما راهاندازی موزه بهمثابه روایت، به چه دردی میخورد؟ پاسخ به این سؤال قدری صبغه اندیشهای دارد. البته ممکن است مدیران و مسئولان موزه به آنچه الان بهعنوان تفسیر روایتمحور موزه بیان میشود، فکر نکرده یا نسبت به آن نظر موافق نداشته باشند؛ با این حال، این تفسیر جای تأمل دارد.
در دوران معاصر، مسئله هویت یکی از مهمترین مباحثی است که جوامع با آن سروکار دارند. چرا هویت تبدیل به مسئله شده است؟ چون انسان مدرن با ویژگیهای همچون استقلال و خودمختاری و خودتعیینکنندگی، این اجازه را به خود میدهد که به هرآنچه نسبت به او خارجی است، ادعای استقلال کند؛ میخواهد آن خارجی یک فرد باشد یا یک تاریخ یا یک سنت؛ مدعای اصلی این است که من اجازه دارم تا حدی که به دیگران آسیب نزنم، هر عملی که میخواهم انجام دهم و بهجز محدودیتهایی که قانون تعیین کرده، هیچچیز دیگری مثل سنتهای تاریخی، الزامات خانوادگی، احکام دینی و… نمیتواند برای من محدودیتی ایجاد کند. این را میدانیم که افراد بر اساس اعمالی که انجام میدهند، خود را میشناسند و میشناسانند؛ بنابراین فرد مدرن بدون هیچگونه محدودیت و چارچوببندی در عمل و بهدلیل دستزدن به کارهایی که متناقض و حتی از نظر عرف اجتماعی و اخلاقی، نامطلوب و غیراخلاقی محسوب میشود، خود را در وضعیتی بحرانی و منجلابگونه میبیند. همین بحران موجب میشود دچار هویتی چندپاره و گسسته شود.
یکی از مهمترین راههای غلبه بر مسئله گسستگی هویت، ایجاد یک هویت پیوسته و دارای امتداد است که این نیز از طریق روایتکردن به دست میآید. با روایتکردن، فرد میتواند گذشته خود را با حال پیوند بزند و آیندهاش را بسازد. باید به این مهم توجه داشت که این روایت در خلأ صورت نمیگیرد؛ بلکه روایتی است در یک جامعه و از یک جامعه؛ بنابراین بهضرورت هنجارها و سنتهای تاریخی و فرهنگی آن جامعهای که روایت در آن شکل میگیرد، در خود روایت حضور پیدا میکنند و فرد به این طریق با جامعه و سنتهای آن پیوند برقرار میکند.
چرا موزه؟
این چارچوب اندیشهای، مفروضی است که میتواند موزه بهمثابه روایت را توجیه کند. با این حال، سؤال دیگری نیز اینجا قابلطرح است. چقدر یک موزه قابلیت این را دارد که بتواند خاطره جمعی و روایتی از زندگی در یک جامعه را بازنمایی کند؟ اگر بخواهیم بهگونهای دیگر مسئله را طرح کنیم، باید بگوییم شهر چه امکانهایی را در اختیار ما قرار میدهد تا بتواند روایت ما را به ما نشان دهد؟
احتمالا برای پاسخ به این سؤال، باید به بخشی از صحبتهای وحید قاسمی، طراح سناریو و مدیر موزه خیابان ولیعصر(عج) تهران نگاه کنیم. او با بیان اینکه جنس برخورد با بافتهای شهری باید از نوع بافت موزهها باشد، این سؤال را مطرح میکند که «شهر چگونه میتواند بیانی موزهوار داشته باشد؟»
او در ادامه میگوید: «اگر شهر را بهصورت یک درام تشبیه کنیم، هر قسمت از شهر یک شخصیت این درام خواهد بود. به نظر من چهارباغ مهمترین شخصیت درام اصفهان است و هرکس میخواهد اصفهانیبودن خود را بفهمد و درکی از آن داشته باشد، باید به چهارباغ بیاید. اگر میخواهیم سیر تطور اصفهان را درک کنیم، باید موزه چهارباغ را داشته باشیم؛ چون چهارباغ از زمان صفویه تا امروز، هرلحظه در حال ساخت قصه و روایت خاص خودش بوده است.» قاسمی در پایان سخنان خود، به اهمیت موزهها اشاره میکند و میگوید: «ما در دورانی زندگی میکنیم که تقریبا در مقیاس سرزمینی، روایت خود و بهویژه روایت ایران را گم کردهایم؛ بهطوریکه روایت این کشور، گمشدهترین روایت است. تصویر شهر و آینده آن نیز بهطور پیچیدهای گم شده است. موزههایی که به موضوع گذشته اهمیت نمیدهند، بلکه تاریخ برای آنها مهم است، میتوانند تصویر آینده شهر را بسازند و تجربه موزه خیابان ولیعصر(عج) برای من اینچنین بود؛ حتی در حال پیگیری راهاندازی مرکز آفرینشهای شهری در سراسر ایران هستم تا در مقیاسی دیگر، از این دست سخنان داشته باشیم.»
بهطورکلی پاسخ قاسمی به این سؤال ما که «موزه چه قابلیتی دارد؟» این است که موزه از تاریخ میگوید و میتواند تصویری از آینده شهر ارائه دهد. چون هر شهر بهمثابه یک درام است و هر بخش شهر بهمثابه یک شخصیت، برای روایت شخصیت اصلی درام، باید موزه آن را درست کرد تا مردم در آشنایی با سیر آن موزه و آن شخصیت، به مقدار زیادی با درام یا همان شهر آشنایی پیدا کنند.
اما چگونه؟
چطور موزه میتواند برای مردم شهر روایتگری کند؟ این را پژمان نوروزی پاسخ میدهد. او میگوید: «موزههای کلاسیک دیگر در سیبل گردشگری نیستند و بهتدریج در حال جداشدن از بدنه جامعه هستند؛ اما در کشوری مثل ایران این دو، یعنی موزه و جامعه کاملا از هم جدا هستند و دو داستان متفاوتاند.» او با بیان اینکه «برگهای برنده شهرها در موزهها هستند؛ چون بر اساس یک نیاز است که موزه ساخته میشود یا مردم از آن بازدید میکنند»، ادامه میدهد: «در زندگی روزمره ما گویا موزه ابزاری نخبگانی است که برای همه ساخته نشده و برای آدمهایی است که همه نیازهای اجتماعیشان برطرف شده و حالا دارند به موزه هم فکر میکنند! اما این با تعاریف ما کاملا در تضاد است؛ یعنی کسانی که این تعریف را گذاشتهاند افراد خوشبین و آرمانی بودند!» نوروزی به مدلی که خودش درصدد تولید و ارائه آن است اشاره میکند و توضیح میدهد: «ازنظر من باید موزه آنقدر بزرگ شود و از فضای نخبگانی بیرون بیاید تا مردم کوچه و خیابان هم با موزه مرتبط و مخاطب آن شوند؛ بهطوریکه گویا تکههایی از پلتفرم شهر دارد با موزه یکی میشود و موزه خودش را با نیازهای اجتماعی شهروندان یکی کند. من اسم این موزهها را موزههای گسترشیافته میگذارم؛ چراکه اینقدر بزرگ شدهاند که میتوانند تکههایی از پلتفرم شهر و نیازهای اجتماعی شهروندان را هم در بر بگیرد. موزهها باید از دیوارهای موزه بیرون بیایند و فقط در دیوار موزهها محصور نباشند و رویکرد و مخاطب تازه و نو برای خود بگیرند.» به نظر نوروزی، «مهمترین ویژگی یک موزه روایت است. آن چیزی که از موزه سرایت میکند، روایت است و درنهایت میتواند همراهی با موزه را بسازد. موزه گسترشیافته، موزهای است که با شهروند و ساختار شهر همراه شود؛ نه اینکه بزرگ شود و خود را در آن غالب کند.»
اما چطور یک موزه میتواند در عین اینکه بزرگ و غالب نمیشود، گسترش پیدا کند؟ نوروزی دو راهکار ارائه میدهد: «راهکار عام اینکه روایتهای مستقل از کالبد کلاسیک داشته باشیم و یکی دیگر از راهحلها، شهرموزه ساختن است.»
او میگوید: «برای اینکه موزهها داستان شهر را عهدهدار شوند، باید بخشی از بازی شهری را برعهده بگیرند. بازیها ابزار سرایت و همراهیکردن موزهها با شهر شوند. وقتی بازی شهری راه میاندازیم، تعلق مکانی ایجاد میشود، تعامل بین افراد و گروههای مختلف میسازد و نشاط جمعی به وجود میآورد. این در لایه مردم است. در لایه شهری هم موجب میشود هویت یک مکان ساخته یا احیا شود، مکان عمومی را تقویت و در اقتصاد محلی پویایی ایجاد کند.» نوروزی درنهایت به این سؤال مهم هم میپردازد که «آیا اصفهان یک شهر بازیپذیر است؟» او در مقام پاسخ توضیح میدهد: «شهر بازیپذیر سه مؤلفه دارد: چندلایهبودن منطقه شهری در بازیپذیربودن شهر اثرگذار است و اصفهان بعد از تهران یکی از بهترین شهرها ازنظر چندلایهبودن مناطق شهری است؛ همچنین شبکه بزرگ و گستردهداشتن و جوانبودن شهر ازنظر جمعیتی که اصفهان این مؤلفهها را نیز دارد؛ بنابراین میارزد که روی موزه در شهر سرمایهگذاری کرد.»
آیا میشود؟
جمعبندی این نشست از تجربه موزه خیابان ولیعصر تهران این بود که شهر نیاز به هویت دارد و هویت هم روایت میخواهد. تجربه این موزه به ما میگوید که میتوان با خاطرهها و روایتهایی که در موزه ثبت و ضبط میشود، بخشی از این هویت و خاطره جمعی را احیا کرد و تصویری برای آینده ساخت. اما چند مسئله در اینجا مطرح است: اول اینکه به نظر میرسد موزهها در زندگی اجتماعی مردم ایران ازنظر ایجاد هویت تاریخی جای زیادی باز نکردهاند. همانطور که نوروزی نیز در ابتدای سخنان خود گفت، موزهها راهی جدا از راه جامعه و مردم ایران طی کردهاند. موزهها نهفقط از حیث تاریخسازی و هویتبخشی، بلکه حتی از حیث گردشگری نیز کمتر مورد انتخاب مردم قرار میگیرند؛ بنابراین سخنان قاسمی دراینباره که موزه میتواند سیر تطور یک شهر یا یک خیابان را برای ما روایت کند، زیاد سازگار با شرایط جامعه ایران و اصفهان به نظر نمیرسد؛ چون وقتی تمایلی به موزه وجود نداشته باشد، طبیعتا سیر تطوری هم از جانب مردم درک نمیشود.
این مسئله، نکتهای را در ذهن ما برجسته میکند که نوروزی نیز در خلال سخنان خود به آن اشاره کرد؛ آنجا که گفت «گویی موزهها برای نخبگانی ساخته شدهاند که نیازهای اجتماعیشان برطرف شده و الان به فکر موزه افتادهاند». در مواجهه با این دغدغه است که او از موزه گسترشیافته سخن به میان میآورد تا بتواند همه مردم شهر را درگیر آن کند. راهکار او خیلی ساده است: راهاندازی بازی شهری؛ اما آیا پیامد یا نتیجه آن نیز به همین مقدار ساده و سازنده است؟ این سوالی است که به این راحتی نمیتوان به آن پاسخ داد.
اما خوب است که به تجربیاتی که در این زمینه داشتهایم دقت کنیم. در سالهای اخیر اتفاقات زیادی در شهرهای مختلف مخصوصا اصفهان برای احیای هویت شهری و محلی رخ داده است. نمونه آن نیز ایجاد گذرها و پیادهراههای مختلف در شهر و زمزمه برای ایجاد گذرهای دیگر مثل گذر غذاست. با این حساب باید پدیدهای همچون گذر بازی را نیز به این گذرها اضافه کنیم. اما آیا این میتواند در روایتمندکردن شهر، احیای هویت اصفهانی و آشنایی مردم با تاریخشان مؤثر واقع شود یا احیانا باید منتظر ظهور پدیدههای جدیدی باشیم که اتفاقا با مصرف کردنِ شهر، نیمه هویت باقیمانده آن را نیز به محاق میبرد؟ باید توجه داشت موزه بهتنهایی قادر به ایجاد روایت نیست؛ خود شهر اصفهان قبل از ساختوسازها در دهههای اخیر یک موزه طبیعی بوده و هرجایی از آن خاطرهای را در دل مردم اصفهان زنده میکرده؛ اما روند شهرسازی بسیاری از آثار این موزه طبیعی را به محاق برده است. به همین دلیل با رویه فعلی شهرسازی و گسترش شهر که یک کلانروند است، باید بار دیگر به این پرسش فکر کنیم که آیا ساخت موزه یا ایجاد جایی برای راهاندازی بازی شهری تأثیری درتوقف از بین رفتن روایتهای شهر اصفهان دارد؟