به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام رفیق. صدایت میزنم «رفیق»، چون خودت در جوشن کبیر اینگونه به ما معرفی شدهای. بله! درست است؛ شما هزار اسم دارید، ولی این بندهی کمترین، با رفیق بیشتر حال میکند. رفیق… رفیق… میدانی چند وقت میشود اینقدر با هم صمیمی نبودهایم؟ بگذریم.
شاید به یکی از فرشتهها بگویی «این بنده چرا نامه مینویسد؟ من که هر چه توی دلش دارد را میدانم. میدانم میخواهد سر صحبت را باز کند که خیلی با خانهات صفا میکنم.» همین است رفیق؛ همین! برای منی که دستی به قلم دارم، راهِ آسفالته ارتباط با هر کسی، خصوصاً رفقا، نامه نوشتن است.
میتوانستم توی مسجد، بعدِ آبلیموعسلی که بعد نماز عشا نوشیدم، به سجده بروم و لب باز کنم «خانهات آباد.» ولی نه؛ سرِ صبر آمدم خانه. در سکوتی که انگار سوتِ کرکنندهای در آن غوطهور است صفحهای را باز کنم و نامهای بنویسم برای «صاحبخانه.»
مسجد که بودم، توی ذهنم میچرخید که نامه را برای حاجمحمد حسنزاده خدابیامرز بنویسم. مَردی که آجر روی آجر مسجد محله گذاشت و شد خانه تو. خانهای که شبهای جمعه، غلغله میشود. شبهای دیگرش هم خلوت نیست.
بساط چایاش همیشه به راه است؛ اما شبهای جمعه، در کنار آبلیموعسل، کاسه نخود داغ هم نوشجان میکنیم و آرامآرام زمزمه میکنیم «اللهم اغفرلی الذنوب آلتی تحبس الدعا».
سرانگشتی حساب کردم، نزدیک به صدوچهلپنجاه نفر نمازخوان فقط در سمت مردها به جماعت ایستاده بودند.
برای یک مسجد محلهای، نشان از آبادی میدهد؛ آبادی خانه تو، آبادی محله است. آبادی که من و امثال من را از آن سر شهر میکشاند این سر شهر. البته از شما که پنهان نیست خداجان! خوب میدانید من در این مسجد و محله نفس کشیدهام.
توی کوچهاش با بازی هفتسنگ عرق ریختهام و با شربت آبلیموی تَگری افطار کردهام. روخوانی قرآن را در زینبیه همین مسجدالزهرا گذراندهام. رفیقها پیدا کردهام و با همه آنها خندیدهام و اشک ریختهام و آرامآرام قد کشیدم و خانهام از خانهات در این محله دور شد.
ولی ما گراشیها ضربالمثلی داریم که میگوید «دل به دنبال دل میرود…» و من به این خانهات دل داده بودم.
اینطور بگویم: من دل در خانهات جا گذاشته بودم و باید شکرگزارت باشم که خوب هوای مهمانت را داشتی که هنوز با خنکیِ شبستان مسجد عشق میکنم.
از پیر و جوانی که شانهبهشانه هم به نماز ایستادهایم صفا میکنم. از شورِ نوکرِ خانهات، اسماعیل، و پسرش مصطفی ذوق میکنم. از پاکیزگی مسجد سرِ کیف میآیم و این همه به لطف توست که حُب خانهات را به دل حاجمحمد، مردِ همسایه دیواربهدیوارِ مسجد انداختی که از مُزد عرقریختنش در غربت، که به او عطا کرده بودی، خانهای برای تو و بندگان تو بنا کند.
این نامه تقدیم به توست، اما در بطن خودش تقدیم به روح حاجمحمد است و اوسّابناها و کاشیکارها و پنجرهسازهای مسجد و اسماعیل و مصطفی، پدر و پسرِ خادمِ مسجد و مردمِ محله که خانهات را آباد نگه میدارند. خانهات آباد رفیقجان!